همه به هم می گویند شما.
به جای اینکه بگویند کی با هم قرار بگذاریم،
می گویند :کی با هم میتینگ داشته باشیم.
یا مثلا،
به جای کلمه ی اغراق ،می گویند :اگزجره.
آن ها توی حیاط نشسته اند و توی فنجان هایشان قهوه می نوشند.
و من آنجا نشسته ام و چایم را توی لیوان یک بار مصرف، هورت می کشم.
هورت با صدای بلند:هورت.
و قند توی دهانم را میچ میچ می کنم.
آن ها می روند توی توالت فرنگی،
و من اینجا توی توالت به قول خودشان تردیشینال،
ایستاده،می شاشم به کاشی های روبه رویم.
این جا پشت این میز ها،
آن ها دارند کتاب های کلفت پزشکی شان را ورق می زنند،
و با لپ تاپشان کار می کنند،
در حالی که با هدست حتما دارند به بتهونی ،باخی گوش می دهند.
و من دارم توی این کاغذهای پاره پوره
و با آن مدادی که با چاقو می تراشمش،
داستانم را می نویسم.
حروف کج و کوله ای که پشت سر هم می آیند
و
می روند توی آن کاغذهای کثیف.
وقتی که موقعیت و نوع فعالیت هایی که انجام می دهم ،عوض می شوند،اقشاری هم که با آن ها روبه رو می شوم تغییر می کنند.اول بهتر است این را بگویم: من تازه گی ها فهمیده ام که دوست صمیمی خاصی ندارم.مثلا اینکه همه اش با کسی باشم ،و اینکه تمام برنامه هایم را با او انجام بدهم.اینجا توی محله ی ما دوستی داشتم به نام احسان."تقریبا" با همدیگر صمیمی بودیم.شب ها که آفتاب غروب می کرد ما می انداختیم توی خیابانی که منتهی می شد به میدان پر رفت و آمد منطقه ی ما. با هم می رفتیم کتاب فروشی. آنجا پیش کتاب فروشی که دوستمان هم شده بودیم می ماندیم و با هم دیگر راجع به کتاب ها گپی می زدیم. بعد دوباره بر می گشتیم و طول خیابان را گز می کردیم.چیزی می خوردیم:بستنی ،چیپس ،تخمه.
گاهی هم می رفتیم انقلاب.به شوق اینکه کتابی بخریم و بعد برویم توی یکی از این کافی شاپ های روشنفکری خیابان انقلاب.قهوه و کتاب و موزیک فرانسوی و اینجور المان های کاذب روشنفکری .راستش را بخواهید با همین احسان کذایی هم زیاد احساس خوبی نداشتم. ولی به هر حال می شد صفت صمیمی را روی رابطه ی دوستی ام با او انتخاب کنم.حالا البته دیگر احسان راهش را کج کرده،رفته است با یکسری افراد دیگر.به قول خودش توی یک سوسایتی،با شش هفت نفر دختر و پسر تیپ روشنفکری .از همان نوع کاذبش شاید.
دوست دختر هم که برای همه مبرهن است ،سرش گرد می باشد.
حالا من دو جای به خصوص آمد و شد می کنم. و به همین دلیل با دو سری از افراد رابطه دارم.از نوع خیلی سطحی اش.حداقلش نگاه انداختن به آن ها تا شاید یک سلام سرد و خشک و خالی و حداکثرش هم یک دست دادن . یکی از این جاها کلاس کنکور برای کارشناسی ارشد و آن یکی هم کتابخانه ی ملی.سه روز می روم کلاس ارشد و چهار روز هم کتابخانه ی ملی. با این کتابخانه ی ملی دارم کلی ارتباط برقرار می کنم. با محیطش.تقریبا به طور کامل متفاوت از محیط های اجتماعی دیگر:قشر تحصیل کرده و دانشجو به معنای واقعی اش:نه آن نوعی که من تا حالا توی دانشگاه خودمان می دیدم. اکثرا هم دانشجوی پزشکی یا رزیدنتی هستند.سرشان می ارزد به این هم رشته ای های ما.
توی کلاس ارشد آن ها را می بینیم.هم رشته ای هایم را می گویم.آنجا یک اکیپی می آیند از دانشگاه علم و صنعت." اصلا " برای من خیلی جالب بود . توی حیاط چند نفر دختر آن طرف تر ایستاده بودند که این ها توی اکیپشان داشتند بلند بلند به همدیگر فحش خواهر مادر می دادند.در چند متری آن دخترها.هرچند مشت نمونه ی خروار نیست.ولی به هر حال توی محیط کلاس ارشدی که می روم از این تیپ افراد زیاد می بینم:به همین خاطر زیاد از این محیط خوشم نمی آید.
تازه امروز تجربه ی بدتری هم داشتم: سر کلاس یک سوال ،از آن سوال های آبکی پرسیدم. استاد برگشت و تا یک ربع هر چه به دهانش آمد، بار من کرد.که "چرت و پرت نگویید" و "فکر کنید ،وقتی می خواهید چیزی بگویید " و "من چهار ساعت است قصه ی لیلی و مجنون را دارم می گویم ،حالا تو برگشته ای و می گویی لیلی زن بود یا مرد" و "معلوم نیست توی این دانشگاه های شما چه چیزی بارتان می کنند" و از این تیپ حرف ها. خلاصه اینکه این استاد کذایی هر چه خسته گی و ناراحتی و دپرشن داشت سر من خالی کرد. طوری که اعتماد به نفس علمی ام را خرد خاک شیر کرد.نابود کرد به اصطلاحی.دانشجویان هم مثل این افرادی که تا یک کمدین "چیپ" در حد بی مزه گی حمید ماهی صفت می بینند ،هر و هر به هر حرف و ناحرفش می خندیدند. خلاصه این که بد طور سوژه شده بودم.
به هر حال کتابخانه ی ملی جایی است که آن جا ،یک جورهایی احساس خوبی به من دست می دهد.احساس پژوهشگر بود یا کار آکادمیک کردن یا یک چیزی توی همین مایه ها. و همین من را خوشحال می کند.هر چند که ارتباطم با همه ی افراد دور و بر، در حد فوق سطحی است. شاید یک مدلی مثل فرنگستان ،که می گویند ارتباط ها در آنجا، سرد است و بی احساس.
اینجوری شاید بهتر هم باشد.تا اینکه بخواهی ارتباطات را گرم تر کنی.این طوری باید به فکرت، برای رابطه با هر کدامشان یک وقت و نیرویی را اختصاص دهی. و این یعنی اتلاف انرژی فکری و روحی ...البته شاید.
تقریبا ، بهتر بگویم ،کاملا از همه متنفر شده ام. از همه ی اشخاص.حالم از دیدن همه به هم می خورد.حتی افراد درجه یک خانواده:مادر ،برادر.نه اینکه با کسی کانتک داشته باشم، نه... کلا حس تنفر شعله ور شده است و همه ی دور و وری ها را به آتش کشیده.مثل چند لیتر بنیزینی که تویش یک کبریت مشتعل بیندازی.از استادش بگیر ،تا همکلاسی ها تا کسی که توی مترو بغلت نشسته است. یا آنی که توی کتابخانه کنارت . دختر یا پسر ،فرقی نمی کند. شاید اگر گوریل فهیم نمی شدم ،جنایتکار از آب در می آمدم. می رفتم یک شمشیری ،چاقویی چیزی پیدا می کردم و با آن ،همه را قلع و قمع می کردم.آقای خواننده دیکته ی قلع و قمعم غلط است، به درک . برو جایی که درستش را می نویسند. اصلا دوست داری غلط املایی بگیری ،برو معلم شو ، بزن توی سر شاگردهایت. این طوری بهتر ارضاء می شوی : یا برای این که چشمت درآید بیشتر عرزاع می شوی.
توی مترو تکیه داده ام به دری که به طرف ریل ها است و اصلا باز نمی شود. تابلوی "DO NOT LEAN" را از روی پنجره ی در روبرویی می خوانم. برای همین فشار بدنم را از روی در کم می کنم:تا نه سیخ بسوزد و نه کباب. توی این کنسرو بدن ها ، که جای تکان خوردن یک میلیمتری هم نیست خدا را کلی هم شکر می کنم:به خاطر همان تکیه گاه پشت و به خاطر اینکه دریچه ی کولر بالای مترو ،باد خنک را مستقیما به سمت صورت من هدایت می کند. تمام این ها خود غنیمتی است.من سیخ ایستاده ام و دارم از هدست گوشی ام به لورنا مک کنیت گوش می دهم. به این لورنا مک کنیت که گوش می دهی با آن ملودی های شرقی و مرموز و شبه عرفانی ، اگر چشمانت بسته باشد می بردت به یک دنیای دیگر.و اگر مثل من چشمانت باز باشد و به افراد دوربرت نگاه کند،آن وقت آن افراد را توی ذهنت، می برد به یک دنیای دیگر.یک جورهایی تبدیل می شوی به یک فیلسوف که دارد از یک بعد و زاویه ای بالاتر به جهان نگاه می کند،به افراد،به کنسرو ابدان ،به میله های مترو.
آن طرف تر یک دختر خوش رنگ و لعاب با یک پسر ژیگولو کنار هم ایستاده اند و بگو و بخندی راه انداخته اند. چند میلیمتر کنارشان یک آقای جاهل مآب هیکلی ریش و پشم دار ایستاده است. با یقه ی باز که از زیرش پشم سینه فوران کرده است به بیرون.آن دو و این یکی بیشتر از چند میلیمتری با هم فاصله ندارند.فاصله ی فیزیکیشان در حد صفر است ،ولی فاصله ی فرهنگی و طبقاتی و رفاهی از کجاست تا به کجا.روی همان تابلوی مسیرها فاصله ی طبقاتیشان نوشته شده است.آن دو بالای میرداماد و این یکی زیر جوان مرد قصاب.
دو ساعت داشتم با یک نفر چت می کردم.پی ام اولم این بود:دوست دارید که من نوکرتان شوم؟ آی دی ام هم این بود:نوکر خانم ها.بحث از سر این مطالب گذشت.یک عکس هم برایش فرستادم. آن دختر هم مثل همه ی دختر های دیگر جواب منفی داد،که دوست ندارد یک نوکر پسر داشته باشد. بعد که کمی بیشتر با هم حرف زدیم گفت که از من خوشش آمده است، به خاطر حرف زدنم.بعد گفت که با همدیگر بیشتر آشنا شویم.من جواب مثبت دادم. گفت که فقط توی چت همدیگر را ببینیم. من جواب مثبت دادم. بعد دوباره گفت بهتر این است که فردا از نزدیک همدیگر را ببینیم. من جواب مثبت دادم. داشتیم محل قرار تعیین می کردیم که منصرف شد. گفت فعلا همین چت را ادامه دهیم.گفت از کجا معلوم که از تیپ و قیافه ام خوشت بیاید.من جواب مثبت دادم. گفت که می شود یک عکس دیگر برایش بفرستم؟ من جواب مثبت دادم ،یک عکس دیگر هم برایش فراستادم. عکس را که دریافت کرد گفت که یک چیزی بگوید ناراحت نمی شوم.گفتم نه. گفتم از تیپ و قیافه ام خوشت نیامده؟ گفت :آره ،اصلا خوشم نیامد. گفت: پس بای. گفتم :بای.
انگار شده ام یک تکه خمیر مجسمه توی دست های یک آی دی ناشناس.
شاید هم حقم باشد :من هم یک چنین بلاهایی سر چند نفر آوردم.
چه قدر بد است که بروی یک کتابخانه ی عمومی.مثل سگ درس بخوانی و برای پنج دقیقه استراحتی که می آیی توی محوطه ی آن ،پسران و دخترانی را ببینی که دارند با همدیگر لاس می زنند. آن وقت سعی می کنی اهدافت را بیشتر جلوی چشمانت مجسم کنی.اهداف درسی را می گویم. و بعد سرت را می اندازی پایین و دوباره می روی توی سالن. در حالی که یک شعری را هم زیر لبت زمزمه می کنی ،حداقل برای اینکه حواست عمدا پرت شود.من دیروز همه اش این شعر را زمزمه می کردم:آتشی ز کاروان به پاخواسته.همین . ده بار همین مصراع را تکرار کردم. هه هه هه.
ادبیات و روشنفکری و نوستالژی و دختربازی و گز کردن خیابان انقلاب و سه تار و 360 و خیلی چیزهای دیگر را بی خیال شده ام.البته ارزشش را دارد.شش ماه و اندی دیگر به امتحان ارشد نمانده است.
وقتی یک نویسنده و فیلم ساز به تو پیشنهاد می کند که اگر می خواهی نویسنده شوی بهتر است بروی توی کار فیلمنامه نویسی تا ادبیات داستانی یا نمایشنامه نویسی، به این خاطر که توی فیلم نامه نویسی پول هست،آن وقت به نتیجه ی من خواهی رسید که بهتر است تمام آن ایده آل را بی خیال شوی و بنیشینی درست را بخوانی.
روزگاری در یک دشت پهناور مردمانی گرد هم آمدند و شهری ساختند.دور آن را دژ بلندی کشیدند و داخل آن را به زیبایی ساختند.کاخ ها و خانه های زیبا در کنار نهرهای روان و درخت های سبز و میوه های آبدار.داخل کاخ ها را با انواع تزیینات آراستند و بیرون آن را با گرانقیمت ترین سنگ ها.مردمان آن شهر،شرافتمندانه کار می کردند و در فراغت دور هم جمع می شدند،شراب می نوشیدند و ساز می نواختند.
اما روزگار خوش دیری نپایید. چندی بعد مرض طاعون به داخل شهر نفوذ کرد.عجیب ترین نوع طاعون در سراسر جهان.چندی نگذشت که تمام مردان و زنان آن شهر مردند. جسد ها خروار خروار روی هم در کوچه ها و خانه ها تلنبار شده بودند.این طاعون عجیب تنها به جنین ها اجازه ی زندگی داد.جنین هایی که از رحم های بی جان مادرانشان بیرون آمدند و دنیای جدید را روی جسد مادران و پدرانشان مشاهده می کردند.
افسانه می گوید که این جنین ها بزرگ شدند و ساکنان آن شهر گشتند.ساکنانی وحشی و تربیت نیافته.با خوی حیوانی.آنگاه که کودکی ده ساله بودند چند قبیله و قوم از آن سوی دشت به شهر یورش بردند و تمام جواهرات و سنگ های گرانقیمت را غنیمت گرفتند.آنان که شور و شدت جنثی زیادی داشتند با نهایت خشونت به تمام آن کودکان ده ساله تجاوز کردند.چندی بعد ساکنان تنها و دور افتاده در آن شهر نکبت بار در میان خرابه هایی با شکوه پرسه می زدند و برای قوت خود به دنبال لاشه ی گربه هایی می گشتند که در گوشه و کنار کوچه های متروک شهر مرده بودند...
خداوند چنین سرنوشتی را بر قوم ایریف تحمیل نمود.
زندگی توی این قوطی کبریت ها.توی این مکعب مربع ها و مکعب مستطیل ها.هر روز دارد از سایزش کوچکتر می شود. ما توی یک 70 متری اش زندگی می کنیم. جایی که گاهی احساس خفه گی می کنی.به خصوص که دورت را یک مشت خرت و پرت گرفته باشد.آنقدر زیاد که دیگر جایی برای تکان خوردن و جنبیدن هم وجود ندارد.من به مامان می گویم باید همه اش را بریزیم دور.به درد نخور هایش را با بی رحمی بریزیم دور.یا اینکه بدهیم به این وانتی های خرت و پرت جمع کن. و بعد یک پله ای هم گیر مامان می آید.برود باهاش یک النگو بخرد بیندازد دور دستش .تمام این خرت و پرت ها آن وقت جمع می شود می رود دور مچ او.آن وقت است که من یک نفس راحت می کشم. ولی او مخالفت می کند. رای،رای خودش است. به این فکر می کنم که اگر نیروی بازدارنده گی قانون وجود نداشت ،شاید می کشتمش.توی خواب. شاید یک ساطور را فرو کنم توی مغزش.خون فوران می زد توی صورتم.و من نفس عمیق می کشیدم.اینجوری بیچاره درد هم نمی کشد.فقط حذف می شود.و من اعصابم کمی آرام می شود. خرت و پرت ها را هم دور خواهم ریخت. النگو هم پیشکش جسدش.
این جا توی یک کافی نت پرسرعت نشسته ام و اولین باری است که دارم یک فایل تصویری را از یوتیوب نگاه می کنم. فایل رسوایی معاونت آموزشی دانشگاه زنجان.من به هیجان ناشی از تجربه ی تکنولوژی رسیده ام.
تکنولوژی مخصوصا توی این تقلب امتحان ها چه قدر این روز ها به کار می رود. مثلا همین امروز شهریار دوستم از برگه ی سوال ها عکس انداخت و آن را برای من و مهدی که بیرون دانشکده بودیم بلوتوث زد و ما از بیرون جواب تست ها را برایش اس ام اس می زدیم.
فرضش را بکنید که من رفته ام به یک شرکتی و با منشی آن جا که خانم خوشگل و پرجاذبه و در عین حال بداخلاق و اخمویی هم هست مواجه شوم.اینجاست که من توی تخیلاتم ناگهان یک انفجار ماذوخیصتی و فوط فطیشی رخ می دهد. من از زیر میز خانم منشی دنبال پاهایش می گردم. سندل هایش.در مورد رنگ لاک ناخن پاهایش کنجکاو می شوم.و تصور می کنم که دارم پاهایش را می لیسم. بعد از چند دقیقه منشی از پشت میز خارج می شود. فرض کنید من چه چیزی می بینم؟ خانمی که روی ویلچیر نشسته و جفت پاهایش قطع است!
دو کتاب انگلیسی یکی با عنوان رئالیسم و آن یکی با عنوان سورئالیسم دیروز به دستم رسید. در هر دو کتاب ابرهنرمند های این دو سبک در رشته های نقاشی و عکاسی و مجسمه سازی معرفی می گردند و روی شاهکارهایشان بحث می شود.بحث در مورد رئالیسم و سورئالیسم و دنیای هر کدام از آن ها،خیلی دامن گیر هست.دنیایی هم که هر کدام از این دو سبک ما را به داخل اتمسفر خود می کشند با همدیگر متفاوتند.بعضی از این آثاری که دیدم مثل یک سیاهچالند.با چه جاذبه ی عظیمی می توانند فکر و ذهن فرد را به خود جذب کنند. سیاهچال رئالیسم جالبی اش اینست که ما همیشه با آن روبرو بوده ایم.هرچیزی را که توی دنیای واقعی می بینیم جزئی از دنیای رئالیسم است.ولی وقتی یک نقاش قسمتی از همین دنیا را می چسباند روی بومش ،آن وقت است که با همه ی ساده گی اش،با همه ی عادی بودنش و با همه ی رئالیسم بودنش باز مثل یک سیاهچال ذهنی عمل می کند و تمام حواس و دغدغه ی مخاطبش را به سمت خودش می کشاند.
مسئله ی دیگر که وقتی به آن فکر می کنم ،می خواهم آتش بگیرم وضعیت هنری در ایران است. این که نگذارند هر فرد طبق سلیقه ی شخصی اش آزادی در آفرینش اثرش داشته باشد و باز این که چوب لای چرخ آزادی انتخاب مخاطب می اندازند .این واقعا بیش از اندازه زور دارد وقتی که می بینی آن طرف دنیا چه در حال گذشتن بر ذهن و هنر مردمانش است.سوزش این قضیه وقتی زیاد می شود که خط قرمزهای آزادی بیانی را که آن طرف دنیا با آن مواجه هستند را تجربه کنی.آن طرف شاید چند خط قرمز ،آن هم کمرنگ وجود داشته باشد. تازه آن خطوط کمرنگ را هم دارند پاک می کنند. ولی در ایران به نظر من خط قرمز ها آن قدر زیاد شده اند که محیط کاملن به یک صفحه ی قرمز رنگ تبدیل شده است.دیگر چیزی به نام خط قرمز وجود ندارد.اینجا صفحه ی قرمزی است که هنوز چند خط بی رنگ ،تک و توک باقی مانده اند.که خیلی ها لای این خطوط باریک دارند مثل سگ زندگی می کنند.چیزی نمانده که روی این ها هم یک خط قرمز بکشند. این مقایسه دقیقا همان حسی را القا می کند که کنار خیابان یک بنز آخرین مدل و یک پیکان را در کنار هم ببینی.و بخواهی تکنولوژی ایران و آلمان را با هم مقایسه کنی.این را هم باید مد نطر داشته باشی که این تکنولوژی عاریتی است و آن بومی.
البته فقط مشکل از بالای هرم نیست.این پایین مایین های هرم جامعه هم که ما در آنیم تابوها آن قدر در فکر و سلیقه ها نفوذ کرده اند که دیگر قابل تمیز با غیر تابو ها نیستند. تنها راه چاره ای که می ماند این است که این تابوها را بشکنیم.همه اش را بریزیم توی سطل آشغال. برای این کار باید اول تقدس ها را مچاله کرد. همین طور آن باید و نباید ها را که از بچه گی با کتک بهمان حالی کرده اند. باید مثل ابراهیم یک کلنگ بگذاریم روی کولمان و برویم همه ی این بت ها را له و لورده کنیم.این باید و نباید ها هستند که جلوی خلاقیت و فکر مان را گرفته اند. و خود سانسوری را اپیدمی کرده اند.
---
این مجسمه ی ران موئک یکی از همان سیاهچال هایی بود که هنوز هم فکر و ذکرم را جذب خودش کرده است.آن هم با چه شدت و حدتی. مجسمه ی پدر مرده. یا به انگلیسی Dead Dad . به اسم انگلیسی آن هم توجه کنید .چند بار تلفظش کنید: دد دد. و ببینید که چه حسی را القا می کند.برای تابوشکنی هم که باشد یا از لج آن تقدس ها که برهنه گی افراد را تنها به مفهوم القای احساسات صکثی می دانند عکس مجسمه را اینجا می گذارم. پیشنهاد می کنم توی گوگل در قسمت جستجوی تصاویر،اسم Ron Mueck را سرچ کنید و ببینید چه سیاهچال هایی پیدا می شود.همین طور چه رئالیسم وحشتناکی.و چه قرائت جدیدی از نیود در بعضی از آن آثار.

بحران انرژی و بحران غذا .خودش را در جامعه با گرانی نشان می دهد. به اضافه ی تورم و نشانه های اقتصادی و فرهنگی دیگر.حداقل اینجایی که من زندگی می کنم این بحران غذا در کالبد زشت گرسنگی در نمی آید. نه .با وجود اینکه در ایران مانند همه جای دیگر جهان بحران غذا آینده زندگی را تهدید می کند ولی هنوز پدیده ی گرسنگی ظاهر نشده است.در حال حاضر ما با گرانی روبرو هستیم.با بی کاری و تورم. گاهی دلم برای این کشور می سوزد. مثل یک بچه یتیم ده ساله است که بچه های دیگر کوچه و محل تحقیرش می کنند و توی سرش می زنند.از بحران جهانی غذا و انرژی گرفته تا شرایط بد جغرافیایی که در آن واقع است . تا خشکسالی ها. تا این کویرهای بی محصول. تا آن مدیران و متولیان بی کفایت. آخر الزمان که می گویند همینجاست.کافی است بروی و توی کنج یک بیمارستان بنشینی تا دردها را ببینی. داروی گران.بیماری لاعلاج.و دردهایی که دست از سر آدم برنمی دارند.
درباره ی این چیزها گفتن خود به بحث دیگری نیاز دارد. من می خواهم کمی ماجرا را علمی تخیلی کنم. ماجرای بحران غذا را می گویم. بحران انرژی خوبی اش اینست که به هر حال با تکنولوژی می شود کاریش کرد. انرژی هسته ای و خورشیدی و انرژی های جایگزین و اینجور چیزها. ولی من فکر نمی کنم با تکنولوژی های کشاورزی و ژنتیک بشود راه چاره ای برای کمبود غذا تدبیر کرد.با این رشد تصاعدی جمعیت و با آن زمین هایی که حتی یک سانتی متر مربع هم به مساحتشان اضافه نمی شود. هیچوقت اضافه نخواهد شد.
فیلم بیسکویت سبز را شاید دیده باشید. که برای رفع کمبود غذا از مرده ها بیسکویت می سازند. این فیلم به نظر من بیشتر جنبه ی سمبلیک دارد ،برای اینکه به ما بحرانی را که آینده را تهدید می کند گوشزد نماید.من فکر می کنم این بحران غذا و همین طور بحران انرژی کم کم معیارها و ارزش های حقوق بشری را کم رنگ می کند. من روزی را تصور می کنم که دیگر خیلی از این قوانین حقوق بشر رعایت نخواهد شد. روزی که اعدام به یک اپیدمی تبدیل شود.اعدام افراد. به احتمال زیاد اعدام یکی از چاره هایی خواهد بود که به ناچار باید تدبیر شود.شاید روزی برسد که برای یک دزدی ساده هم حکم اعدام صادر شود. برای اینکه "نان خور" های مزاحم را از جامعه حذف کنند. برای اینکه غذا آن قدر نایاب و ارزشمند می شود که خیلی ها باید حذف شوند . و دولت ها در ابتدا دست روی مجرمان و جنایت کاران می گذارند. روی دزد ها ، متجاوزان، کیف قاپ ها و حتی متخلفین رانندگی.و این شاید تازه اول راه باشد.شاید روزی برسد که دیگر به صورت رندم و گزینشی افراد را اعدام کنند.
این ها وهم گویی های یک گوریل رویا پرداز و آنارشیست نیست. این ها یک پیشگویی است که به نظر من احتمال وقوعش در آینده ی "شاید" نزدیک کم نیست. نمونه اش را می شود در مینی جهان "چین" مشاهده کرد. چینی که مجبور است بیش از حد اعدام کند. چینی که رعایت حقوق بشر و اعدام نکردن افراد برایش اگر غیر ممکن نباشد ولی بیش از حد هزینه بر است. برای همین همیشه در اول لیست آمار اعدام قرار دارد .چینی که حتی مجرمان افتصادی اش را هم اعدام می کند.چینی که به ناچار زاد و ولد را هم محدود می کند. به نظر من آینده ی جهان ورژنی خواهد داشت مانند چین امروز. کمی اگر مرزهای تخیل را بکاویم به جایی می رسیم که ازدواج و بچه دار شدن با محدودیت های خیلی زیادی روبرو خواهد شد. اعدام مجرمان و متخلفان فراگیر می شود. دولت ها معلولان جسمی و ذهنی را هم حذف می کنند.همین طور افراد مسنی که دیگر توان سوددهی اقتصادی ندارند.جنگ ها فراگیر می شوند و سلاح های کشتار جمعی مثل نقل و نبات بین دولت ها پخش می شوند.و دیگر منشور حقوق بشر و اینجور چیزها می روند لای صفحات کتاب های تاریخ.