فردا دارم به شیکاگو می‌روم. چهار ساعت رانندگی و بعد رسیدن به شهری که از آن می‌ترسم. شیکاگو برایم ترسناک است. مثل ‏تهران یک جور حس بی در و پیکری دارد. برای دو سال اولی که در تهران زندگی کردم هم همین حس را داشتم. از بزرگی، ‏شلوغی، بزرگراه‌های تو در تو و آدم‌های غریبه می‌ترسیدم. زیادی برایم بزرگ بود. احساس می‌کردم همه می‌خواهند به من ‏حمله‌ور شوند. من آن موقع یک نوجوان 18 ساله‌ی عاشق‌پیشه بودم که هزار جور مشکل خانوادگی، مالی و تحصیلی از سر و ‏کولم بالا می‌رفت. حالا شیکاگو تهران‌گونه می‌خواهد روی سر من خراب شود. با باجه‌های نامتناهی عوارض در بزرگراه‌ها تا ‏پارکینگ‌های بیست دلاری مرکز شهر. بعد از یک سال زندگی در یک ناحیه‌ی خلوت و ساکت، تحمل شلوغی گروتسک‌وار آنجا ‏برایم سخت است. ‏

امروز استادم مرا به دفتر کارش فراخواند. پشت میزش نشستم و بعد قراردادی را که ماه پیش با او امضا زده بودم جلویم گذاشت. ‏گفت: "آن‌ها (ریاست دانشگاه) موافق نمی‌کنند که حقوق اینقدری بگیری. هر چقدر توی این سه روز با آن‌ها چانه زدم باز هم قبول ‏نکردند. این یعنی اینکه باید قرارداد جدید امضا بزنی. سیصد دلار کمتر." بهش گفتم: "چجوری ممکن است، پول من را که آن‌ها ‏نمی‌دهند، یک شرکت بیرون از دانشگاه دارد حقوقم را می‌دهد." گفت: "می‌دانم، ولی قبول نمی‌کنند، می‌گویند نرخش برای دانشگاه ‏ما زیادی است". از اتاقش بیرون زدم و مستقیما به سمت ساختمان ریاست دانشگاه رفتم. به یکی‌شان ماجرا را گفتم. با همان لبخند ‏ربات‌گونه‌ی آمریکایی گفت "درک می‌کنم، واقعا غم‌انگیز است که می‌خواهند حقوقتان را کم کنند ولی نمی‌شود کاری کرد." ‏

کلن اینجوری است، لبخند می‌زنند و آرام صحبت می‌کنند، شرایط آدم را "درک" می‌کنند ولی همین خواهد بود که هست!‏

خلاصه، از دفتر رئیس دانشگاه بیرون آمدم و مستقیم به استارباکس رفتم و یک قهوه سفارش دادم: دو دلار و چهل و پنج سنت. نشستم و به آینده‌ی نه چندان ‏دوردست فکر کردم که باید در همینجا اعلام ورشکستگی کنم. بیشتر از دو سوم پولی که با خودم آورده بودم تمام شده است و چند ‏ماه دیگر هم احتمالن ذخیره‌ی کنونی‌ام تمام می‌شود. بعد باید اول هر ماه هر روز حسابم را چک کنم تا ببینم دانشگاه چندرغاز ‏حقوقم را واریز کرده است یا نه. نمی‌دانم چرا پول‌های آدم ناپدید می‌شود. حسابم را چک می‌کنم و می‌بینم همینجوری چهل دلار ‏پنجاه دلار مثل نقل و نبات از حسابم کم شده است. ‏

اندوهگین نیستم. مطمئن هستم از گشنگی نمی‌میرم. حتی اگر ورشکست شوم می‌توانم از والمارت هر بوم را به پنج دلار بخرم، با رنگ اکرلیک نقاشی بکشم و هر کدام را در صفحه‌ی فیسبوک خرده‌فروشی شهر کوچکمان ده دلار بفروشم. می‌توانم تارم را بفروشم و اجاره‌ی عقب افتاده‌ی آپارتمانم را بدهم. حتی اگر تارم را بفروشم باز هم می‌توانم از طریق اینترنت رایگان دانشگاه به تار محمدرضا لطفی، مجید درخشانی و نغمه مرادآبادی گوش بدهم.  به نظرم بعد از اعلام رسمی ورشکستگی‌ام در همین محل دوباره نویسنده‌ی درونم از خواب بیدار می‌شود و ‏شروع می‌کند به نوشتن یک رمان خوب. برای نگارش رمان‌های خوب یا باید شکست عشقی بخورید یا ورشکست شوید. همین و ‏تمام. ‏

با توجه به عکس بالا به نظرتان تابلوهایم را ده دلار می‌خرند؟

*عنوان از کتاب "سفر آمریکا" نوشته‌ی جلال آل احمد است.


برچسب‌ها: همین جوری
گ ف | جمعه 1393/07/04 |
-اگ‌پلنت به فارسي چي مي‌شه؟
-بادمجون.
-بادامجون؟
- بله، البته به فارسي رسمي مي‌شود بادنجان به فارسي محاوره مي‌شود بادمجون.
- يعني بادمجونتون هم صورت‌هاي محاوره و رسمي داره!!؟ چجوري؟
- (آيكن كم نياوردن) خوب وقتي با رييس شركتت حرف مي‌زني مي‌گي ناهار بادنجان خوردم ولي وقتي با دوستات حرف مي‌زني مي‌گي بادمجون خوردم!

گ ف | دوشنبه 1393/06/31 |

سوري عزيز!
هر روز عصر كه به خانه بر مي‌گردم، درب صندوق پستي كوچك آپارتمانم را باز مي‌كنم و با هيجان يك بچه سنجاب نامه‌ها را بر مي‌دارم و چك مي‌كنم. ناگهان دلم ترك بر مي‌دارد: نامه‌ي بانك، موسسات اعتباري، فروشگاه‌هاي غول‌پيكر لباس... كاش ايميل اختراع نمي‌شد. بعد شايد نامه‌اي از آدرس شما در استكهلم دريافت مي‌كردم كه در آن برايم از پيپ‌فروشي‌هاي مشهور شهرتان نوشته بوديد.
به گربه‌ي چشم خاكستري‌تان سلام برسانید.
ارادتمند: سياوش 


برچسب‌ها: نامه ها
گ ف | پنجشنبه 1393/06/27 |
سوری شرقی!
با شروع فصل سرما و کوتاه شدن روز افسردگی آدم بیشتر عود می‌کند. به خصوص اینکه بعد غروب آدم تو تاریکی گاورنرز رانندگی کند و مراقب باشد که آهوها را زیر نگیرد.
ادواردزویل سرد، ادواردزویل تاریک. شهری با جمعیت یک نفر.
سرم درد می‌کند. باز پستاندار عجیب و غریبی که در مغزم زندگی می‌کند از خواب بیدار شده است.
ارادتمند: سیاوش خلوت


برچسب‌ها: نامه ها
گ ف | دوشنبه 1393/06/24 |
اینجا دانلود کنید
یا اینجا گوش کنید.


برچسب‌ها: رادیو گوریل
گ ف | یکشنبه 1393/05/12 |
آتش‌بس چهار ساعته است
بیا همدیگر را در آغوش بگیریم
شاید این آخرین بار باشد


برچسب‌ها: شعرطور
گ ف | سه شنبه 1393/05/07 |
انگار خیلی وقت پیش بود. انگار یک عمر از آن موقع گذشته است. چهار نفر در پیکان سفید رنگ در جاده بودیم. من، بابا، مامان و برادرم در تعطیلات عید از کرج به سنندج می‌رفتیم. تا نزدیک‌های قروه آهنگ‌های فارسی گوش می‌دادیم. بعد که قروه را رد می‌کردیم و به سنندج نزدیک می‌شدیم پدرم آهنگ‌های کردی می‌گذاشت. توی آن لحظات پدرم مهربان می‌شد. وقتی پدرم خوب بود یک جور حس امنیت و آرامش داشتم. از دعوا و جار و جنجال خبری نبود. آتش‌بس بود. صلح بود. و من کردستان را دوست داشتم. بهش حس تعلق داشتم. سرزمین پدری‌ام بود. آدم‌هایش را دوست داشتم. آنقدر که صمیمیت بین خانواده‌ی پدری‌ام در سنندج بود، بین خانواده‌ی مادری‌ام در تهران یافت نمی‌شد.

با اینحال سنندجی بودن من برایم تا حدی دردسر هم محسوب می‌شد. توی سنندج همه می‌گفتند تو فارس هستی چون فارسی حرف می‌زنی و کردی بلد نیستی. توی کرج می‌گفتند تو کردی چون در سنندج به دنیا آمده‌ای. و من یک هویت معلق داشتم. در هر دو طرف اقلیت بودم و تا اندازه‌ای انگشت‌نما. وقتی دوره‌ی راهنمایی بودم تازه فهمیدم سنندجی‌ها اکثرا سنی هستند. و احتمالا فامیل‌های پدرم هم سنی بودند. بعد همه‌ی بچه‌های مدرسه شروع کردند مرا انگشت‌نما کردند که تو سنی هستی. معلم‌های مدرسه هم همین‌طور. آن‌ها هم مسخره می‌کردند. بعد که پایم را توی سنندج می‌گذاشتم پسرهای فامیل می‌گفتند که تو شیعه هستی. من اصلا نمی‌فهمیدم فرق شیعه و سنی چی هست و بالاخره من سنی هستم یا شیعه.

فکر می‌کنم آن موقع‌ها، دهه‌ی هفتاد حساسیت مردم بیشتر بود. وقتی به دوستانم یا معلم‌های مدرسه می‌گفتم سنندجی هستم همان واکنشی در آن‌ها برانگیخته می‌شد که الآن به آمریکایی‌ها می‌گویم ایرانی هستم. یک جور شوکه می‌شدند. آن‌ها انگار سنندجی ندیده بودند. این‌ها انگار ایرانی ندیده‌اند. کلیت کلام اینکه هنوز هم بعد از گذشت این همه سال احساس در اقلیت بودن می‌کنم. شاید دلیلش خانه به دوشی فراوان باشد. از همان موقعی که پدرم در 18 سالگی تصمیم گرفت به تهران بیاید، درس بخواند و با مادرم در تهران آشنا شد اقلیت بودن من شروع شد و تا آمریکا آمدن من ادامه پیدا کرد. اقلیت کرد بودن در کرج و تهران. اقلیت فارس بودن در سنندج. اقلیت ایرانی بودن در آمریکا. تو بچگی بیشتر اذیت می‌شدم. الآن نه. الآن دوست دارم که به ایرانی‌ها بگویم سنندجی هستم و به آمریکایی‌ها بگویم ایرانی. بی‌تفاوتم به این موضوع که گاهی ممکن است حس آدم فضایی به من داشته باشند. حتی خوشم هم می‌آید که حس آدم فضایی به من داشته باشند.

ولی در کودکی سخت بود. احساس کمبود پیدا می‌کردم. به خصوص توی مدرسه، دوران راهنمایی، با یک مشت معلم ابله و دگم. الآن ولی آن خاطرات تلخ کمرنگ شده است. و تنها حس نوستالژیک کردستان برایم مانده است. سرزمینی که بر روی موسیقی کامکارها بنا شده است. بر روی رقص، بر روی لباس‌های رنگارنگ، بر روی مردمانی که ساده و صمیمی هستند، بر روی کارگردانی‌های تئاتر قطب‌الدین صادقی، بر روی ترجمه‌های محمد قاضی. و نوستالژی تهران، کرج و بقیه‌ی بخش‌های ایران، سرزمینی که بر روی آواز شجریان و تار محمدرضا لطفی بنا شده است.

پ ن: تمام این جملات بالا را به نوعی ناخودآگاه و از روی انفجار کوچکی از هیجان نوشتم. بعد از گوش دادن به ترانه صبری گل فروش اجرای شهین طالبانی و عباس کمندی. در اینجا آن را گوش بدهید.


برچسب‌ها: یادداشت‌طور
گ ف | شنبه 1393/05/04 |

ناهار در شرکت:
لوبیاپلو ساخته شده* توسط خودم
لیموترش
و کوکاکولای جام جهانی فیفانما
رییسم به شیکاگو رفته است و منشی شرکت هم نیم ساعت پیش به خانه‌شان رفت. امروز دیگر کسی دور و برم نیست که فلان کار را بخواهد و فلان دستور را بدهد. و خودم هستم که کار شرکت را با آرامش کافی به جلو می‌برم.
با اینحال رییسم را دوست دارم: یک خانم میانسال شیک‌پوش مانکن‌گونه‌ی میلونر مهندس وبلاگ‌نویس که حتی برنامه‌ی ناهار خوردن و آهنگ گوش دادنش را هم در فایل اکسل ثبت کرده است و تا چند وقت دیگر یک کتاب روانشناسی را هم در مورد نگهداری فرزندان از والدین مسن که خودش نوشته است منتشر می‌کند.

*در مورد واژه‌شناسی آشپزی به جای استفاده از عبارت "دست‌پخت خودم" عبارت "ساخته‌ی خودم" را ترجیح می‌دهم.

 


برچسب‌ها: عکس, روزمره طور
گ ف | سه شنبه 1393/04/10 |
هر شهر در جهان ‏
باید یک تلویزیون بزرگ رو به آسمان داشته باشد ‏
تا برای خلبان‌های جنگنده‌ها ‏
تصویری از کودکان آن شهر را به نمایش بگذارد

 


برچسب‌ها: شعرطور
گ ف | سه شنبه 1393/04/10 |
قسم مي‌خورم
آدم‌هاي جديدتان هم
روزی زنگ مي‌زنند
آغوششان ترک بر مي‌دارد
بوسه‌هايشان مي‌خشکد،
دیری نمی‌گذرد که
دوست‌داشتنشان مي‌گندد
و مرامشان کپک مي‌زند...
باری
تنها ارتش شعرهای من مي‌ماند
که در تمام جنگ‌های جهانی
می‌ایستد
و استالینگراد چشم‌هایتان را
نجات می‌دهد

گوش کنید


برچسب‌ها: شعرها
گ ف | دوشنبه 1393/04/09 |

عصر جمعه بود و من بعد از محل کار مستقیما به آنجا رفتم. کافه‌ای دنج در خیابان هارتفورد. برای اولین بار بود که به آنجا ‏می‌رفتم. ساعت هفت بود که رسیدم. از ماشین پیاده شدم و صد قدم در خیابان هارتفورد پیاده‌روی کردم تا به کافه رسیدم. ‏خیابان خیلی خاصی بود. خیابان باریک با خانه‌های خیلی قدیمی در دو طرف. خانه‌های دو طبقه با آجرهای کوچک قرمز و ‏آدم‌هایی که بیرون خانه روی صندلی‌های راحتی در گوشه‌ی پیاده‌رو نشسته‌اند و با هم معاشرت می‌کردند. درخت‌های کوتاه با ‏رنگ‌های مختلف، روبروی خانه‌ها قرار داشتند. به کافه رسیدم: کافه هارتفورد. یک ساختمان قدیمی دو طبقه با آجرهای قرمز و ‏چند میز و صندلی فلزی که بیرون در پیاده‌رو قرار داشت. راستش را بخواهید در اینترنت دنبال یک کافه‌ی دنج برای نوشتن ‏می‌گشتم. به یک سایت ادبیات داستانی برخورد کردم که آن کافه را برای نوشتن پیشنهاد داده بود. با چند تای دیگر. من آنجا را ‏انتخاب کردم. برای اینکه تا ساعت ده شب باز بود و می‌توانستم مقدار خیلی زیادی برایتان بنویسم. وارد کافه که شدم، مسئول ‏کافه پیشم آمد و با من احوال پرسی کرد. اسمش تونی بود. ازم پرسید که آیا اولین بار است که آنجا آمده‌ام. بهش گفتم بله. بعد ‏شروع کرد و قسمت‌های مختلف کافه را به من نشان داد. سالن اصلی یک در پشتی داشت. از آنجا وارد یک حیاط کوچک با ‏چند درخت کوتاه و چند صندلی فلزی شدیم. طول حیاط را طی کردیم تا وارد اتاق دیگری بشویم. ‏
گفت: اینجا قسمت آرام کافه است و کسانی که می‌خواهند کتاب بخوانند یا چیزی بنویسند در این قسمت می‌نشینند. اینترنت ‏هم دارد و هر چیزی را که سفارش بدهی سام برایت می‌آورد اینجا.‏
گوشه‌ی اتاق پشت یک میز دونفره و زیر پنکه‌ی سقفی نشستم و مشغول به نوشتن شدم. علاوه بر چیزهایی که برای شما ‏می‌نوشتم مشغول نوشتن مانیفستی برای زندگی خودم هم بودم. می‌خواهم زندگی‌ام را بر اساس یک مانیفست خود نوشته ‏تنظیم کنم و جلو ببرم. ‏
شما در گوشه‌ی دیگر اتاق نشسته بودید و داشتید با نی مخلوط بستنی و شیر را مک می‌زدید. کتابی دستتان بود و مشغول ‏مطالعه‌ی آن بودید. گاهی دست از خواندن می‌کشیدید، به صفحه‌ی تلفن همراهتان نگاه می‌کردید و لبخند کوچکی می‌زدید. و ‏بعد با هیجان یک بچه‌ی کوچک مشغول تایپ کردن در گوشی‌تان می‌شدید. شما در تمام کافه‌های دنیا مشغول کتاب خواندن، ‏مک زدن نی و کار کردن با گوشی تلفنتان هستید. شما انگار مرا نمی‌بینید. انگار که وجود خارجی ندارم.‏
از جایم بلند شدم و به سمت سالن دیگر کافه رفتم. پشت یک میز چند تا پدر و مادر نشسته بودند و بچه‌هایشان داشتند با ‏قطعات لگو بازی می‌کردند. معلوم بود که ساکن همان محله هستند و همیشه عصرها به کافه هارتفورد می‌آیند تا با هم حرف ‏بزنند، قهوه بنوشند و بچه‌هایشان با هم بازی کنند. ‏
قسمت جلوی کافه تونی را دیدم. داشت گیتار می‌زد و آواز می‌خواند. ریش‌های پریشان داشت، عینک کائوچویی، و شکم بزرگ. ‏اندازه‌ی گوریل بود. وقتی صدایش را بالا می‌برد چهره‌اش یک جوری توی هم مچاله می‌شد. به سمت سام رفتم و یک قهوه ‏سفارش دادم با یک تکه کیک خانگی وانیلی. بعد پشت میز روبروی تونی نشستم و به اجرایش گوش دادم. سرم را چرخاندم و ‏بعد دوباره شما را دیدم که پشت میز دیگر نشسته بودید و داشتید نی را مک می‌زدید. باز هم سرتان توی کتاب بود. انگار هیچ ‏کس در اطرافتان نبود و گوشتان هیچ کدام از همهمه‌های اطراف را نمی‌شنید. پشت میز سمت چپم یک مرد میانسال عینکی ‏نشسته بود. تنها بود. به اجرای گیتار تونی زل زده بود. هیچ حسی توی صورتش نبود. نمی‌دانستم خوشحال است یا ناراحت. آن ‏یکی یک پیرمرد درب و داغان بود. موهای ژولیده داشت و سبیل پرپشتی که از لب و لوچه‌اش آویزان بود. او هم تنها بود و ‏داشت از پشت پنجره به بیرون نگاه می‌کرد. اسمش را گذاشتم گوژپشت هارتفورد بر وزن گوژپشت نوتردام. توی چشم‌هایش ‏سال‌ها بدبختی و بیچارگی موج می‌زد و با اینحال روی لب‌هایش لبخند ملایمی نشسته بود. اول فکر کردم که دارد به چیز ‏خاصی می‌خندد. بعد از نیم ساعت که دوباره نگاهش کردم دیدم که باز هم دارد می‌خندد. بعد فهمیدم که در واقع شکل ‏عضلات لب‌هایش به گونه‌ای است که آدم فکر می‌کند دارد می‌خندد. پیرمرد قوزی با چشم‌هایی غمگین با لب‌های خندان ‏برگشت و به من نگاه کرد. خنده‌اش خیلی زننده بود. انگار شیطان داشت به آدم نیشخند می‌زد. سرم را برگرداندم و به قسمت ‏پشتی سالن نگاه کردم. پدر و مادرها همچنان داشتند با هم حرف می‌زدند و بچه‌ها همچنان داشتند قطعات لگو را به هم ‏می‌چسباندند. در بین تمام بچه‌هایی که با هم انگلیسی حرف می‌زدند، یک دختر پنج ساله داشت با بقیه فارسی حرف می‌زد. ‏یک النگوی قرمز دستش کرده بود و موهایش را از پشت برایش بافته بودند. از توی یک قوطی خالی کرم صورت، گلبرگ‌های ‏خشک شده را در می‌آورد و می‌خورد. خیلی سریع شناختمش: مریم بود. دوباره به سمت میز پدر و مادرها نگاه کردم. پدر و ‏مادر خودم را دیدم که کنار هم نشسته بودند و داشتند با پدر و مادر مریم حرف می‌زدند. پدرم سبیل داشت و موهایش هنوز ‏مشکی بود. مادرم عینک بزرگی زده بود و یک چادر گل‌دار سرش کرده بود. سرم را به سمت تونی برگرداندم. گوژپشت ‏هارتفورد داشت قهقهه می‌زد. به من نگاه می‌کرد و قهقهه می‌زد. ‏
مرد میانسال عینکی ناگهان نگاهش را به سمت من برگرداند و با لهجه‌ی اصفهانی شروع به فارسی حرف زدن کرد. گفت ‏کتابفروشی‌اش را در خیابان آمادگاه اصفهان فروخته است و به آمریکا آمده تا در کافه هارتفورد قهوه بنوشد و به موسیقی تونی ‏گوش بدهد. به سمت شما برگشتم. یکی جلویتان و پشت به من نشسته بود. با او داشتید حرف می‌زدید و می‌خندیدید. او ‏آرنج‌هایش را به میز تکیه داده بود و سرش را به جلو آورده بود. بعد شما به من اشاره کردید. برگشت. صورتش را دیدم. بهنام ‏بود، مشهورترین شاعر سینت‌لوئیس و تهران. بهنام به من لبخند زد و سرش را تکان داد. فروشنده‌ی کتاب اصفهانی هم داشت به ‏من لبخند می‌زد. صدای قهقهه‌ی مریم هم از ته سالن می‌آمد. میز کنارش را دیدم. مادر و پدرم داشتند از خنده ریسه می‌رفتند. ‏برگشتم. تونی همچنان داشت گیتار می‌نواخت و می‌خواند. صورتم را کج کردم. گوژپشت هارتفورد کنارم ایستاده بود و ‏صورتش را به صورت من چسبانده بود. با صدای بلند می‌خندید. چشم‌هایش را نگاه کردم. چشم‌هایش داشت گریه می‌کرد. پر ‏از اشک بود.‏


برچسب‌ها: نیم فیکشن
گ ف | شنبه 1393/04/07 |
 
مطالب قدیمی‌تر