کتاب اول شما که چاپ شود، وسوسه‌ی نوشتن کتاب جدید دیوانه‌تان می‌کند. کتاب نوشتن اندازه‌ی مصرف کوکائین اعتیاد دارد. ‏یک ضمیر ناخودآگاه روز و شب دنبال افکار روزانه‌تان می‌دود و در گوش او پیوسته می‌خواند که باید نوشتن کتاب جدید را ‏شروع کنی، نوشتن یک کتاب بهتر، داستانی‌تر، جذاب‌تر. و بعد افکار روزانه به ضمیر ناخودآگاه محترم می‌گوید که من فعلن ‏ایده‌ای ندارم، از چه چیزی بنویسم، هیچ ساختار داستانی در ذهنم نیست، نه گره‌ای وجود دارد و نه شخصیتی. ‏
تا اینکه امشب ساعت 2 پشت لپتاپم نشستم، ارتباطم با اینترنت را قطع کردم و مشغول نوشتن شدم. نوشتن از هیچ. از یک ذهن ‏تهی. و بعد آنقدر جمله می‌نویسید تا جمله‌های نانوشته‌ی دیگر از ذهن آدم به بیرون بریزد و بر روی دکمه‌های کیبرد جاری شود. ‏بگذریم. من شروع به نوشتن یک رمان جدید کرده‌ام؛ شروعش را در اینجا می‌خوانید. اما نمی‌دانم چطور ادامه‌اش بدهم. هنوز ‏ذهنم سراسر ابهام است.‏

شروع
در خاطراتم برمی‌گردم به پنج سال قبل. من به عنوان یک کارمند نه چندان برجسته در یک اداره‌ی دولتی نمناک و گرفته در ‏گوشه‌ای از میدان ولیعصر استخدام شده بودم. ساختمان قدیمی و متلاشی شده‌ای داشت با آجرهای سفید چرک مد شده. زیر آن یک ‏پاساژ فروش لباس بود. در بین مغازه‌های لباس‌فروشی رنگ وارنگ، انتهای پاساژ، جایی که همیشه خلوت‌تر بود و گذار مشتریان ‏و عابران پیاده کمتر به آنجا می‌خورد یک آتلیه‌ی نقاشی بود. اکثر اوقات بسته بود. گاهی باز می‌کرد. ساعات باز بودن آن ترتیب ‏خاصی نداشت. من گاهی که از کارم تعطیل می‌شدم، قبل از اینکه بروم و اتوبوس‌های بی‌آرتی را سوار شوم و به سمت پارک ‏ساعی بروم، داخل پاساژ می‌رفتم، چرخی بین آدم‌ها می‌زدم و لباس‌های داخل ویترین بوتیک‌ها را نگاه می‌کردم. بعد به انتهای ‏پاساژ می‌رفتم و به تابلوهای نقاشی‌ای نگاه می‌کردم که غرق در تاریکی داخل مغازه شده بودند. تابلوهایی از منظره‌های پر از ‏درخت، پر از کوه، آبشار، گل. انگار تمام زیبایی‌های جهان را بر روی بوم‌های بزرگ و کوچک نقاشی کشیده باشند. در بین ‏تابلوها، یک تابلو جلوه‌ی خاصی داشت: یک زن جوان که با چشم‌هایی درشت به جلو خیره شده بود. با لب‌هایی که باز بود و ‏انگار داشت کلمه‌ای مانند سرود را به طرز اغراق گونه‌ای تلفظ می‌کرد و موهایی که دور تا دور بوم نقاشی را فرا گرفته بود. من ‏برای چند دقیقه می‌ایستادم و به صورت زن جوان خیره می‌شدم. بعد از پاساژ بیرون می‌آمدم و به سمت دیگر خیابان ولیعصر ‏می‌رفتم و سرم را نزدیک پنجره‌ی کمک راننده‌ی تاکسی‌ها می‌بردم و می‌گفتم: پارک ساعی. ‏
پارک ساعی برای من همه چیز بود. زندگی بود. جایی برای عاشق شدن، تنها بودن، گریه کردن، خندیدن، دویدن، نرمش کردن، ‏کتاب خواندن و قهوه نوشیدن...‏
‏ از وقتی که به تهران آمدم (سال 1377 بود) با نه میلیون و پانصد هزار تومان یک آپارتمان کوچک در روبروی پارک ساعی ‏خریدم. خیابان مردوخی را پیاده بالا می‌رفتید تا به یک ساختمان سیمانی قدیمی می‌رسیدید. انگار که یک غول سیمانی از زمین سر ‏برآورده و در میان انبوه ساختمان‌های مجاور ایستاده به خواب رفته بود. دانه‌های سفید سیمان در گذر سال‌ها دود خیابان ولیعصر ‏را بلعید بودند و خاکستری و بعد سیاه شده بودند...‏

گ ف | جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲ |

صندوق نامه را باز كنيد و ببينيد يك بسته برايتان رسيده است كه از آن بوي خنك ريحان و ترخون و نعنا به مشام مي رسد. و بعد بسته را باز كنيد و نامه ي خاله تان را ببينيد كه از ويرجينيا برايتان نوشته و سه بسته سبزي خشك به همراه آن فرستاده است.

گ ف | جمعه ۱۳۹۴/۰۴/۱۲ |
سرزمين من اتاق خواب كوچكم است در ميان شهرك مسكوني دورافتاده اي
و دانشگاهي گمنام رها شده در جنگل 
و والمارتي سرد در ساعت ١٢ شب با كاركناني خواب آلوده و غمگين

گ ف | چهارشنبه ۱۳۹۴/۰۴/۱۰ |

در آشپزخانه نشسته ام و ساعت يك شب به تيك تاك ساعت گوش مي دهم و به اجراي يك ويولن از هدفون گوشي تلفنم گوش مي دهم، و آخرين تكه هاي كباب باقي مانده از ظهر را به عنوان شام مي خورم. آخرين قلپ آبجو را كه نوشيدم ايده ي يك شعر هيجان انگيز به ذهنم رسيد كه وقتي به اتاقم برگردم نوشتن آن را آغاز مي كنم. وقتي كه يك مقدار كوچك اندازه ي سر سوزن به خاطر نوشيدن آبجو سرمست مي شويد، يك بي خيالي كوچك و خودماني در درونتان شكل مي گيرد كه باعث مي شود سبكي زندگي را بيشتر احساس كنيد و شعرهاي زيادي توي سرتان شكل بگيرد و دنيا را با دلخوشي بيشتري نگاه كنيد. ديگر عين خيالتان نيست كه ٢٣٧ دلار بايد قبض بيمارستان را براي يك آنفولانزاي نوع a بدهيد و شاهد باشيد كه هزار كار نكرده مثل خوره ساعت ها و روزهاي آدم را مي بلعند. عوض آن به روياي نوشتن اولين كتاب شعر به زبان انگليسي مي پردازيد و به روياي شركت در دوره ي موتورسواري. با يك سري از آدم ها مي خواهيم برويم كلاس موتورسواري ثبت نام كنيم. بعد دو روز آموزش فشرده ي موتورسواري خواهيم گذراند. موتورهاي هارلي ديويدسون سوار مي شويم و حس خالكوبي بر روي بازو و دستمال سر روي موها و عينك آفتابي به خودمان خواهيم داد. خلاصه اينكه بروم بالا شعر بنويسم و تار بزنم و يك مقداري برگه هاي امتحاني را تصحيح كنم.
شبتان خنك اندازه ي كولر گازي

گ ف | سه شنبه ۱۳۹۴/۰۴/۰۲ |

آخرين باري كه جلوي جمعيت شعر خواندم ده سال پيش بود. يك فرهنگسراي خلوت و غمگين بود در گوشه‌ي خلوت و غمگيني از بزرگراه اشرفي اصفهاني. هجده سالم بود و اعتماد به نفسم اندازه‌ي چوب كبريت بود. آن همه آدم رنگوارنگ برايم عجيب و غريب بود. با اينكه هيجان‌انگيز بود ولي ترسناك هم بود. قبل از آن تنها آدم‌هايي كه مي‌شناختم خانواده‌ام بودند و هم كلاسي‌هاي دبيرستانم كه تقريبن از همه‌شان هم متنفر بودم. بعد ناگهان وارد دنياي جديدي از آدم‌ها شدم. آدم‌هايي كه به شعر علاقه داشتند و خودشان هم شعر و داستان مي‌گفتند. 
در تمام زندگي‌ام همين طور بوده است. هميشه در مدرسه، دانشگاه، محيط كار و خانواده آدم‌هايي را مي‌بينم كه از نظرشان شعر گفتن يا داستان نوشتن كار احمقانه و هرزي است. اگر بهشان بگوييد داستان مي‌نويسيد جوري نگاهتان مي‌كنند كه انگار يك ابله ديده‌اند و سعي مي‌كنند با تمسخر و خنديدن به شما مقداري ناراحتي‌هاي خودشان را فراموش كنند. حالا فكر كنيد وارد اجتماعي از آدم‌ها مي‌شويد كه نه تنها مسخره‌تان نمي‌كنند، بلكه مي‌نشينند، به شما اجازه مي‌دهند پشت بلندگو برويد و در حالي كه سكوت كرده‌اند برايشان شعر بخوانيد. اين فوق العاده نيست؟

امروز بعد از ده سال به يك گروه داستان و شعرخواني در شهر كوچكمان پيوستم. حدود بيست نفر در كافه‌ي سرزمين مقدس جمع شده بودند. همه‌شان آمريكايي بودند و يكي يكي پشت بلندگو مي‌رفتند و به زبان مادري‌شان شعرهايي كه سروده بودند را مي‌خواندند. اكثرشان دانشجوي ادبيات انگليسي دانشگاهمان بودند. من هم تنها شعري كه در عمرم به زبان انگليسي گفته‌ام را با خودم برده بودم تا برايشان بخوانم. اين بار اعتماد به نفسم از چوب كبريت هم نازكتر بود. شما فكر كنيد: يك نقاش يا عكاس يا مجسمه‌ساز وقتي به كشور ديگري مي‌رود و شروع به زندگي كردن مي‌كند بدون هيچ دغدغه‌اي راه گذشته‌اش را پي مي‌گيرد. براي اينكه نقاشي، عكس و مجسمه زبان مشترك همه‌ي آدم‌هاست. يك مخاطب سي ساله در يك شهر دور افتاده در جنوب ايلينوي به همان اندازه مي‌تواند با يك عكس ارتباط برقرار كند كه يك شهروند تهراني در موزه‌ي هنرهاي معاصر بلوار كشاورز. ولي شعر و ادبيات و وبلاگ چيز ديگري است. در اينجا ابزار شما زبان است. بعد از مهاجرت يا جابجايي يا هر اسم ديگري كه مي‌خواهيد رويش بگذاريد، ناگهان به سرزميني وارد مي‌شويد كه در آن به زبان ديگري حرف مي‌زنند. بعد تازه مي‌فهميد وقتي كه گونه‌ي ما مشغول ساختن برج بابل بوده دچار چه نفرين دردناكي شده است. 

بعد مي‌بينيد كه بايد راه جديدي را شروع كنيد. داستان نوشتن و شعر گفتن به زبان جديد. اگر سعي نكنيد علاوه بر زبان مادري‌تان، به زبان جديد هم بنويسيد يا شعر بگوييد بيشتر احساس غربت و تنهايي خواهيد كرد. چون ديگر نخواهيد توانست با آدم‌هاي جديد زندگي‌تان ارتباط برقرار كنيد و همان احساسي را خواهيد داشت كه سازندگان برج بابل به آن دچار شدند. ديگراني كه به زبان غير مادري‌تان حرف مي‌زنند تبديل به آدم فضايي مي شوند. در دنيايي خيلي دورتر از دنياي شما. 

براي همين سعي كردم كه به زبان انگليسي شعر بگويم. البته با اعتماد به نفسي نازكتر از چوب كبريت. چون فكر مي‌كردم شعر گفتن با زباني كه شايد بيشتر از ٢٠٠٠ كلمه‌اش را نمي‌دانم و آن را دست و پا شكسته حرف مي‌زنم كار بيهوده و احمقانه‌اي است. و ترسناك هم. به خصوص وقتي كه بخواهيد شعرتان را جلوي افرادي كه زبان مادري‌شان انگليسي است بخوانيد.

با اينحال با همان ٢٠٠٠ كلمه شعر گفتم. البته ايمي، دوست مو قرمز و كك مكي‌ام هم كمكم كرد. چند كلمه‌ي خوب پيشنهاد داد. تمام اعتماد به نفس زندگي‌ام را جمع كردم و رفتم جلوي شاعرها و دانشجويان ادبيات شهر كوچكمان شعرم را خواندم. بعد از شب شعر هيجان انگيزترين صحنه‌ي يك سال اخير زندگي‌ام برايم اتفاق افتاد. پنج نفر از آن آدم‌ها يكي يكي آمدند كنار ميز من، دست دادند، اسمشان را گفتند و بعد از شعرم تعريف كردند. هيجان داشت از حلقم به بيرون مي‌پاشيد. اندازه‌ي مسافرت به جامائيكا با هواپيماي شخصي برايم هيجان‌انگيز بود. كه يك سري انگليسي زبان بيايند و از اولين شعر انگليسي‌ام تعريف كنند. من را كه مي‌دانيد چقدر روياپرداز و جوگير هستم. در همان حالتي كه داشتم با آن‌ها حرف مي‌زدم خودم را تصور مي‌كردم كه دارم در نيويورك جلوي يك جمعيت هزار نفري شعر مي‌خوانم و مشهورترين شاعر آمريكا شده‌ام. قسمت هيجان انگيزتر ماجرا حرف زدن با يكي از آن‌ها به اسم كودي بود. بهم گفت شعرم او را ياد شعرهاي جيمز رايت مي‌اندازد و به من پيشنهاد كرد كه حتمن شعرهايش را بخوانم. بعد گفت خيلي‌ها فكر مي‌كنند كه شعر بايد به پيچيدگي هسته‌ي اتم باشد. و مملو از كلمات كمياب و صنايع ادبي. ولي شعر (مثل شعر من) مي‌تواند خيلي ساده باشد. مثل يك گيلاس شراب قرمز كه مي‌شود آرام آرام آن را مزه كرد و طعم گس آن را چشيد. آخر ماجرا فهميدم كودي استاد دپارتمان ادبيات دانشگاه است. فكر كنيد: داشتم روي باند فرودگاه اختصاصي‌ام در جامائيكا فرود مي‌آمدم.

حالا دغدغه‌ي جديد زندگي مرا خيلي راحت مي‌توانيد حدس بزنيد: منتشر كردن كتاب اول شعرم به زبان انگليسي.

پانوشت: اگر خواستيد به من يادآوري كنيد كه آدم جوگير و متوهمي هستم بدانيد كه خودم به اين قضيه بيشتر از هر كس ديگري آگاهي دارم.

گ ف | دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۸ |

من خيلي آدم ماوراء الطبيعه گرايي نيستم و به اينكه اتفاقات پيش بيني ناپذير آينده ام را در خواب هايم ببينم چندان اعتقادي ندارم. با اين حال خواب هايم خيلي برايم مهم هستند. احساس مي كنم به عنوان كسي كه دغدغه ي زندگي كردن دارد بايد خيلي به خواب هايم توجه كنم و در مورد آن ها بنويسم. تمام خواب هاي تاثيرگذارم را نوشته ام. خيلي وقت ها پيش آمده از خوابي كه مي بينم تنها يك صحنه اش يادم مي آيد. ولي چنان اين صحنه ها در ذهنم حك مي شود كه هيچوقت از مغزم بيرون نمي رود. نمونه اش خواب ديشبم بود. يك صحنه از آن بيشتر يادم نيست. پدرم بود كه پير و شكسته شده بود. براي مدتي به جلو خيره شده بود. مقدار زيادي طول كشيد و مثل مجسمه داشت به نقطه اي مات نگاه مي كرد. بعد ناگهان زد زير گريه... 

پدرم جلوي چشم هايم شكست.

تنها يك بار گريه ي پدرم را ديده ام. شانزده سال پيش، مهر ماه ١٣٧٧. وقتي كه مادرم روي تخت بيمارستان داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد. پزشك ها گفته بودند پنجاه درصد احتمال دارد كه بميرد. تلفن خانه زنگ زد. پدرم گوشي را برداشت. همكار مادرم در اداره بود. پشت تلفن شروع كرد به زار زار گريه كردن.

براي من پدرم نماد مقاومت و قدرت بود. درست بود كه دنياهايمان با هم فرق داشت و هميشه با همديگر درگيري و اصطكاك داشتيم. ولي اگر همه ي اين درگيري ها و اصطكاك ها را از غربال دل چركين من رد مي كرديد در نهايت يك اسطوره ي قدرت، هوش و جاه طلبي از او باقي مي ماند. كسي بود كه به راحتي مي توانست جهان را فتح كند. براي همين است كه موقع گريه كردن او شكستن و خرد شدن آن قهرمان شكست ناپذير را جلوي چشم هايم ديدم. و براي همين است كه ديشب بعد از شانزده سال وقتي دوباره گريه كردنش را در خواب ديدم باز هم جلوي چشم هايم شروع به ترك برداشتن و شكستن كرد.

امروز بعد از آن خواب غريب داشتم تلفني با برادرم حرف مي زدم. گفت كه پدرم را ديده است و به او گفته كه او  هم مثل من قصد دارد تا چند ماه ديگر به آمريكا بيايد. بعد گفت پدرم سرش را پايين انداخت و دست هايش را گذاشت رو چشم ها و پيشاني اش. 

پانوشت: اگر يك روز پدرم را ديديد به رويش نياوريد كه اين ها را خوانده ايد. 

گ ف | یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۹ |

سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز...

دوستی دارم که شاعر است و شعر می‌گوید*. من برای آن دسته از دوستانم که شعر می‌گویند احترام بیشتری قایل هستم. حتی بیشتر از آن دسته از دوستانم که می‌نویسند یا نقاشی می‌کشند یا مجسمه می‌سازند. چرا که به نظر من وقتی که آدم‌ها شعر می‌گویند از اعماق وجودشان با شما صحبت می‌کنند. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودشان. احساسشان را با کلمات بیرون می‌ریزند و به نمایش می‌گذارند. کاری که ما و آدم‌های شبیه ما از آن می‌ترسیم. همه‌مان یاد گرفته‌ایم و سعی می‌کنیم از ترس اینکه دیگران درباره‌ی ما قضاوت کنند یا ما را مورد شماتت قرار دهند، احساساتمان را پنهان کنیم. ولی شاعرها این خط قرمز را از بین می‌برند و خود درونی‌شان را بیرون می‌ریزند.

اسم دوستی که می‌گویم شاعر است و شعر می‌گوید بابک اباذری است. سال 1363 به دنیا آمده است. فقط سی سال زندگی کرده است و با اینحال دو برابر عمرش فعال بوده است. نه تنها شعر می‌گوید بلکه کار نشر کتاب هم می‌کند. انتشارات نصیرا را می‌گرداند.  یک هفته‌ی پیش به من پیامک داد و گفت روزی دوازده ساعت کار می‌کند. گفت یک کافه کتاب و یک فروشگاه کتاب هم روبروی دانشگاه تهران باز کرده است. پیش خودم فکر کردم تمام آرزوهایی که من در سرم می‌پرورانم را بابک در عرض همین یکی دو سال اخیر برآورده کرده است (یکی از آرزوهای من همانطور که قبلن به شما گفتم داشتن یک کتابفروشی دنج است که در گوشه‌ای از آن یک کافه‌ی کوچک هم باشد تا مردم بیایند، پشت میز بنشینند، قهوه بنوشند و کتاب بخوانند).

سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز... نمی‌دانم چطور به شما بگویم. ماجرای غم‌انگیزی است. خیلی غم‌انگیز. باور کردنش سخت است. سه روز پیش خبر آمد که بابک خوابیده است. برای همیشه. و دیگر شعر نخواهد گفت. و به کافه کتاب نخواهد رفت. نمی‌دانم چطور باید خبر درگذشت یک نفر را در نامه‌ام به شما مطرح کنم. می‌گویند در دریای مازندران غرق شده است. و من همچنان نمی‌توانم این ماجرا را قبول کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که چطور ممکن است کسی در همین نزدیکی‌ها از این دنیا برود و شعرهایش، کافه کتاب و انتشاراتش را مثل بچه‌های یتیم جنگ‌زده در این دنیای پرهیاهو رها کند. مرگ از آنچه به آن فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.

*دوست یک مفهوم نسبی است. ممکن است کسی را هیچ وقت ندیده باشید و با او احساس نزدیکی بیشتری کنید تا با کسی که هر روز او را می‌بینید، حرف می‌زنید و با اینحال اندازه‌ی اقیانوس آرام از هم فاصله دارید.

پانوشت: اگر به خیابان انقلاب تهران رفتید به کافه کتاب نصیرا هم سر بزنید.

گ ف | جمعه ۱۳۹۳/۱۱/۱۰ |

دیشب توی خواب با یک دختر ژاپنی آشنا شدم که دامن و کت سیاه پوشیده بود و عینک بزرگی روی چشم‌هایش بود. در یک ‏محیط شلوغ همدیگر را ملاقات کردیم. انگار کنار یک ایستگاه پر رفت و آمد قطار شهری بود. بعد با هم در بالکن یک خانه‌ی ‏قدیمی حرف زدیم. اسمش را پرسیدم. گفت اسمش آتن است. بهش گفتم چقدر می‌تواند هیجان‌انگیز باشد که اسم آدم اسم یک شهر ‏باشد؛ آن هم آتن. بعد کم کم مثل دو جریان هوای سرد و گرم به هم نزدیک شدیم. صورت‌هایمان کاملن به هم چسبیده بود. با ‏اینحال آتن برایم جذابیتی نداشت. صورتش پر از جوش بود. یک جورهایی توی ذوق می‌زد. انگار صورتم را چسبانده باشم به ‏دیوار. ‏ 

برای یک لحظه دیدم که به زور با من وارد عشق‌بازی شده است. احساس کردم که به بدنم تجاوز شده. سعی کردم خودم را کنار ‏بکشم. اما نیرویش را نداشتم. کم کم حالت دافعه از من فاصله گرفت. خودم هم مایل به رابطه شدم. جزئیات ماجرایی که بینمان ‏گذشت توی ذهنم مرور می‌شود. هرچند نمی‌خواهم در موردش بنویسم. فقط همین را بگویم که خیلی آوانگارد بود. ‏ 

از خواب بیدار شدم. بیشتر از هر چیز متعجب بودم. خواب عجیب و غریبی بود. به خصوص آنکه آتن با یک دختر معمولی فرق ‏داشت. تازه فهمیده بودم که با وجود صورت سرد و یکنواخت یک جور جاذبه‌ی خاص در نگاهش وجود داشت، و در بدن پر ‏حرارت و زنده‌اش. دوباره برای چند ساعت خوابیدم، ولی دیگر نتوانستم او را ببینم. ‏ 

حالا هنوز هم آتن جلوی چشم‌هایم است و نگاهش روی بدنم سنگینی می‌کند. به خصوص در این لحظه که دارم این خطوط را ‏می‌نویسم. چند دقیقه‌ی پیش کشف بزرگی کردم. آتن خیلی شبیه شخصیت‌های موئث داستان‌های هاروکی موراکامی بود. تازگی‌ها ‏موراکامی زیاد می‌خوانم و احساس می‌کنم یکی از همان شخصیت‌ها از توکیو یا کوبه وارد رویاهای من شده بود.‏

گ ف | چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۱ |
تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
همه برای تولد 30 سالگی شعر می‌گویند
یا تولد 40 سالگی
کسی برای تولد 29 سالگی شعر نمی‌گوید
غیر از آدم‌هایی که از فرط بی‌خوابی
در ساعت چهار صبح
برای آنکه خوابشان بگیرد
برای تولد 29 سالگی
شعر می‌گویند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
رئیس شرکت با ایمیل
سفارش کیک کدو می‌دهد
و کارمندها دورتان جمع می‌شوند
و تولدت مبارک می‌خوانند
و بر می‌گردند سر کارشان
تا سال دیگر برای تولد 30 سالگی
همین کار را تکرار کنند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
فیسبوک با یک الگوریتم برنامه‌نویسی
به لیست دوستانتان می‌گوید
که روی دیوارتان تبریک بنویسند
و دوستانی که
1000 سال آن‌ها را ندیده‌اید
و 1000 سال با آن‌ها حرف نزده‌اید
هجوم می‌آورند
و تبریک می‌گویند
و اسمایلی می‌گذارند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
گوگل با یک الگوریتم برنامه‌نویسی
در نرم‌افزار تقویم گوگل
در روز تولد پیغام تبریک می‌گذارد

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
موسسه‌های مالی اعتباری
نامه‌ی تبریک تولد پست می‌کنند
به همراه فرم‌های خالی
برای آنکه در شعبه‌شان حساب باز کنید
و فروشگاه‌های بزرگ لباس
نامه‌ی تبریک تولد پست می‌کنند
به همراه فرم‌های خالی
برای آنکه کارت اعتباری درخواست کنید

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
غیر از آنکه
سال پیش از او هدیه‌ی تولد گرفتید
و امسال
او را در آغوش مرد دیگری خواهید یافت

گ ف | چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۴ |
تلنبارم از شب‌های طولانی بی‌پایان
تلنبارم از بیدار شدن از خواب در ساعت یک ظهر
تلنبارم از حرف‌های نزده
تلنبارم از جمله‌های سانسور شده
تلنبارم از اشک‌های نریخته
تلنبارم از خنده‌های نقاشی شده بر روی صورت
تلنبارم از انسان متمدن بودن، مهربان بودن، خوب بودن
تلنبارم از گذشته‌ی تاکسیدرمی شده
تلنبارم از شب شدن در ساعت 5 عصر
تلنبارم از خیابان‌های تاریک و خلوت شهر
تلنبارم از شنیدن صدای قطار باربری در دوردست
تلنبارم از آدم‌های مصنوعی، دوستان پلاستیکی
تلنبارم از تیک تاک ساعت
تلنبارم از اینترنت نامحدود
تلنبارم از شبکه‌های اجتماعی
تلنبارم از کتاب‌های نخوانده، فیلم‌های ندیده، جاده‌های نرفته
تلنبارم از شنیدن نه
تلنبارم از بسترهای بی‌آغوش
تلنبارم از لب‌های خشک بی‌بوسه

گ ف | دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ |

سوری عزیز، ‏ 

داشتم با هم‌خانه‌ای‌هایم فیلم اینجا بدون من ساخته‌ی بهرام توکلی را می‌دیدم. ساعت دوازده شب بود و من خوشحال بودم که تمام ‏چراغ‌های اتاق نشیمن را خاموش کرده بودیم؛ خیالم راحت بود که هم‌خانه‌ای‌هایم نمی‌توانند چشم‌های مرا ببینند که مثل یک شیر آب ‏نیمه بسته مشغول چک چک کردن اشک است. در سکانسی از فیلم که مادر احسان از پسرش یک نخ سیگار خواست و پیشنهاد ‏کرد چفت و بست پنجره را ببندند و شیر گاز را باز بگذارند ناگهان احساس کردم از درون متلاشی شدم. ‏ 

گاهی مواقع بر پوسته‌ی روح آدم یک غده‌ی چرکین ایجاد می‌شود و شروع می‌کند به رشد کردن. بعد شما سعی می‌کنید از سر ‏لجاجت هم که شده نسبت به آن بی‌تفاوت باشید. سعی می‌کنید آنقدر سر خودتان را به چیزهای متفرقه گرم کنید که از ترس ‏گروتسک‌وار رشد غده بر روی پوسته‌ی روح در امان بمانید. فیلم می‌بینید، عکس می‌اندازید، نقاشی می‌کشید، ساز می‌زنید، با ‏دوست‌هایتان بیرون می‌روید، خیابان‌ها و کافه‌های کشف نشده را کشف می‌کنید و هزار و یک کار دیگر. با اینحال باز هم نمی‌توانید ‏اضطراب ناشی از غده‌ی چرکین روحی را لاپوشانی کنید. بالاخره یک جای کار می‌لنگد. بالاخره یک لحظه می‌بینید که بر اثر ‏یک عامل برانگیزاننده‌ی خارجی یا درونی مثل دیدن یک فیلم غده سر باز می‌کند و متلاشی می‌شود. ‏ 

مراقب خودتان باشید و اگر تا حالا فیلم اینجا بدون من را ندیده‌اید ببینید.

گ ف | دوشنبه ۱۳۹۳/۱۰/۲۲ |
 
مطالب قدیمی‌تر