تبليغاتX
گوریل فهیم

ساعت هفت عصر توی بلوار ب. هستم. می‌خواهم مسیر یکی دو کیلومتری را تا خانه پیاده بروم. ولی هوا بدجوری سرد است. شاش دارم، پاهایم یخ کرده و باران لعنتی هم تق‌تق می‌زند توی کله‌ام. شیشه‌ی عینکم را خیس می‌کند و باعث می‌شود این دنیای دودی-فلزی را مبهم‌تر و ترسناک‌تر از همیشه ببینم. برای همین تصمیم می‌گیرم سوار تاکسی شوم.
زیاد گذرم به این طرف‌ها (به طرف خانه‌ی شما) نمی‌افتد. الآن به تو از همیشه نزدیک‌ترم. تو احتمالا توی کوچه‌ی بالایی، تو اتاق خوابت نشسته‌ای و داری داستانی چیزی می‌نویسی. و من اینجا برای ماشین‌ها (از پیکان گرفته تا بی‌ام‌و) دست تکان می‌دهم. شاید حداقل یکی‌شان مسافرکش از آب دربیاید و بزند روی ترمز...
همین الآن یکی زد روی ترمز. صندلی جلو خالی است. من فرصت را از دست نمی‌دهم. می‌چپم توی تاکسی. حس بهتری پیدا می‌کنم که دیگر مجبور نیستم مسافت کذایی را توی این خیسی لعنتی پیاده بروم. ردیف عقب یک دختر، یک پسر و یک زن چادری نشسته‌اند. چپیده‌اند توی همدیگر. سرم را بر می‌گردانم و نیم نگاهی به پسر و دختر می‌اندازم.
پسر دارد با موبایل حرف می‌زند. صدای لاشی گونه‌ای دارد. یک جور بی‌تفاوتی، به همراه کش دادن مفرط هجای آخر کلمات در حرف زدن.
دختر هم انگشت‌ گذاشته روی شقیقه‌هایش و ماساژشان می‌دهد. موهایش بلوند است.
آن دو با هم هیچ صنمی ندارند. این را منطق جاسوسی‌ام برآورد می‌کند.

بچه که بودم تصور مالیخولیایی بکری داشتم. فکر می‌کردم که یک موجود آزمایشگاهی‌ام و شهر و خیابان‌ها و آدم‌هایش وسایلی هستند برای آزمایش کردن من. آن‌هایی که تو خیابان از کنارم رد می‌شدند همه‌شان مرا می‌شناختند و می‌دانستند که اسم و فامیلم چی است، ولی به روی خودشان نمی‌آوردند. تمام کانال‌های تلویزیون برای این درست شده بود که رفتار روانشناختی مرا موقع نگاه کردن به تلویزیون مطالعه کنند. برای همین بود وقتی که برنامه‌ی کودک شروع می‌شد و خانم مجری دوست داشتنی‌ام می‌آمد توی استودیو فوری می‌رفتم اتاقم را جمع و جور می‌کردم که وقتی من را از آن‌ور نگاه می‌کند خجالت نکشم. چونکه مسلما خانم مجری هم جزئی از پروژه‌ی وحشتناک مطالعه‌ی من به حساب می‌آمد و از توی استودیو برایم نقش بازی می‌کرد و خودش را به کوچه‌ی علی چپ می‌زد که مرا نمی‌شناسد.

حالا بعد از گذشت این همه سال آن عقیده‌ی مالیخولیایی اگر چه مقداری تخفیف پیدا کرده و ملایم‌تر شده است ولی هنوز هم به شکلی خودش را در جریان فکری‌ام نشان می‌دهد. وقتی تو خیابان، تاکسی و هر جای دیگری به آدمی می‌رسم اکثرا او را با فردی که از قبل می‌شناسم اشتباه می‌گیرم. مثلا نمی‌شود یک بار توی این شهر لعنتی راه نروم و کسی را به جای یکی از هم‌دانشگاهی‌های سابقم اشتباه نگیرم... همان نیم نگاهی‌ که به مسافرهای ردیف عقب انداختم باعث شد دوباره اشتباه‌گیری‌های همیشگی شروع شود. زن چادری را که دیدم برای یک لحظه احساس کردم طرف زن دایی قبلی‌ام است که الآن چندین سال است از دایی‌ام طلاق گرفته. آن پسره‌ی لاشی را هم به جای محسن دوست چند سال پیشم اشتباه گرفتم که خانه‌شان همان طرف‌ها بود. و دختره‌ی مو بلوند که داشت شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد. این یکی را مطمئن بودم که تویی. تمام دلایل پشت سر هم ردیف شده بودند:
1- بلوندی موها
2- ماساژ دادن شقیه‌ها که نشان دهنده‌ی شروع شدن یک جور سردرد میگرن‌وار است.
3- نزدیکی خانه شما به آنجایی که من سوار تاکسی شده بودم.
به هر حال نمی‌خواستم جلوی زن دایی و دوست سابقم برگردم و مثل این دختر ندیده‌ها زل بزنم به صورتت. برای همین دوباره غلظت جاسوسی خونم بالا زد. و دوباره همان احساس هیجان انگیز مامور کا گ ب بهم دست داد. فکر بکری به سرم زده بود. به نبوغ خودم ایمان آورده بودم. من حتما یکی از آن جاسوس‌هایی می‌شوم که همیشه یک قرص خودکشی توی جیبشان دارند تا در موقع لو رفتن آن را بیاندازند بالا. و در صورتی که برای یک لحظه شرایط عوض شد و خطر لو رفتن بر طرف شد، می‌روند توی دست‌شویی و انگشت می‌اندازند ته حلقشان و قرص کذایی را بالا می‌آورند. ( این صحنه را بچگی‌ها تو یک فیلم دیده بودم.)
به هر حال ژست یک مامور کا گ ب را گرفتم، موبایلم را از تو جیبم درآوردم و شماره‌ات را گرفتم. منتظر بودم صدای زنگ موبایل از تو کیفت بلند شود و تو در حالی که خودت را جمع و جور می‌کنی و مقداری با زن دایی سابقم فاصله می‌گیری، زیپ کیفت را باز کنی و آن را در آوری. ولی وقتی موبایلت زنگ خورد، هیچ صدایی از کیف آن دختره به گوش نرسید.
دکمه‌ی آف گوشی را زدم و آن را گذاشتم توی جیبم. دوباره گند کا گ ب بازی درآمد. دختره‌ی بلوند که شقیقه‌هایش را ماساژ می‌داد تو نبودی... البته یک احتمال دیگر هم وجود دارد که تو همان یارو بوده باشی و در آن موقع گوشی‌ات روی سایلنت بوده باشد. ولی سعی کردم به این احتمال فکر نکنم... یکی از اصول مهم جاسوسی این است که همه چیز را با منطق فازی بررسی کنی. وقتی توی یک عملیات موفق نمی‌شوی بهتر است کار را تمام شده فرض کنی و به هیچ وجه به احتمالات موجود که باعث موفقیت عملیات می‌شد فکر نکنی...

تو رو خدا ببین هر شش ثانیه یک کودک از گرسنگی می‌میرد و من دارم در مورد این چرت و پرت‌ها می‌نویسم.

راننده تاکسی پدرسگ. سیصد تومان برای همان یک سانتی‌متر راه. فرض کن تو یک عملیات جاسوسی شکست خورده باشم و بعد هم سیصد تومان برای یک مسیر یک سانتی پیاده شوم. فکر کنم از این به بعد باید قید سوار شدن تاکسی را بزنم و کلا خیابان‌های تهران را پیاده گز کنم. دارم بیشتر و بیشتر شبیه کارآگاه زپرتی رمان "در رویای بابل" براتیگان می‌شوم.

سر خیابان از تاکسی پیاده شدم؛ زن دایی، دوست سابقم و دختره‌ی بلوند به تاکسی سواریشان ادامه دادند.
توی پیاده رو یک مشت بد و بیراه به این دنیای خیس و سرد و ساکت دادم. خیس آب شده‌ام و در سکوت راه می‌روم. برگ‌های توی پیاده رو هم وضعیت نکبت‌بار من را دارند. زیر پا که می‌روند صدای خش خششان بلند نمي‌شود، بس که خیس و مرطوب و بی‌بخارند. (برای من و برگ‌های خیس خیابان دلسوزی نکنید.)

پ ن: دوست دارم بروم کلاس‌های کانون سینماگران جوان و فیلم‌سازی یاد بگیرم.

گ ف | یکشنبه 1388/09/01 |

چلچراغ، شماره‌ی 365/ به مناسبت صد و دهمین سالگرد تولد مارگارت میچل
در سال 1926 در آتلانتا واقع در ایالت جورجیای آمریکا، قوزک پای خانم مارگارت میچل در اثر یک حادثه می‌شکند. او که روزنامه‌نگار برجسته‌ای است به ناچار از روزنامه‌نگاری دست  بر می‌دارد و خانه‌نشین می‌شود. همسر ایشان آقای جان مارش برای سرگرمی خانم میچل از کتاب‌خانه‌ی عمومی یک سری کتاب‌های‌ تاریخی را به خانه می‌آورد. خانم میچل به این خاطر که پدرش رئیس انجمن تاریخ آتلانتا بوده و خودش هم آدم خیلی خوبی بوده تمام آن کتاب‌ها را می‌خواند. اینجوری می‌شود که او دانش جامعی نسبت به تاریخ جنگ‌های داخلی آمریکا پیدا می‌کند. او با استفاده از ماشین تایپ قدیمی‌اش و با تکیه بر دانش تاریخی‌ و همچنین با الهام از اتفاقات رمانتیکی که در زندگی شخصی‌اش افتاده است، شروع می‌کند به نوشتن رمان "برباد رفته"... به همین دلایل است که از لحاظ تاریخی رابطه‌ی مستقیم تیراژ سی میلیونی رمان بر باد رفته و شکستگی قوزک پای خانم میچل کاملا سندیت دارد. و به همین خاطر است که شکستن قوزک پای خانم میچل باعث شد فیلم "بر باد رفته" بیش از چهار میلیارد دلار (با احتساب نرخ تورم تا سال 2009) فروش کند. یعنی پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینما.
البته یکی دیگر از دلایل چاپ شدن رمان بر باد رفته ملاقات معاون موسسه‌ی انتشاراتی مک‌میلان با مارگارت میچل در سال 1935 است. او در این ملاقات با یک رمان هزار صفحه‌ای مواجه می‌شود. یک هزارتوی پیچ در پیچ کشف نشده. او خانم میچل را ترغیب به ویرایش نهایی کتاب می‌کند تا بعد، آن را برای چاپ به انتشارات مک‌میلان بسپارد. شاید اگر این ملاقات تاریخی هم صورت نمی‌گرفت رمان بر باد رفته چاپ نمی‌شد. به این خاطر که هدف اصلی میچل برای نوشتن این رمان بیشتر یک جور تفریح و وقت گذرانی بوده است... با این‌ حال مارگارت رمان را از چشم دوستان و آشنایان پنهان می‌کرده. او یک خروار کاغذ تایپ شده را داخل حوله می‌گذاشته و آن را در صندوقی کمدی جایی قرار می‌داده است. شیوه‌ی نوشته شدن رمان هم جالب توجه است: او در ابتدا فصل آخر رمان را می‌نویسد. و بعد برای نوشتن فصل‌های دیگر از شیوه‌ی نوشتن خطی خودداری می‌کند. یعنی مثلا بعد از فصل دوم فصل چهارم را می‌نویسد و بعد فصل اول را. او همین‌طور نوشته‌های قبلی‌اش را شرح و بسط می‌دهد. آن‌ها را بر اساس مدارک و مستندات تاریخی ویرایش می‌کند. شخصیت‌های رمان را با توضیحات بیشتر پخته‌تر و جا افتاده‌تر می‌کند... در طول این پروسه‌ی بلند مدت شوهر مارگارت هم نسخه‌ی اولیه‌ی رمان را می‌خواند و به ادامه‌ی نوشتن رمان کمک می‌کند...
بالاخره وقتی که در سال 1929 قوزک پای خانم میچل بهبود می‌یابد، بیشتر حجم کتاب هم نوشته می‌شود. او بعد از بهبودی قوزک پایش، انگیزه‌اش را برای کامل و ویرایش کردن آن از دست می‌دهد و بی‌خیال بقیه‌ی ماجرا می‌شود. تا اینکه همان‌طور که گفتیم بعدها با ملاقات معاون انتشارات مک‌میلان بود که این کتاب برای چاپ آماده و منتشر ‌شد. تیراژ آن روزانه به پنجاه هزار نسخه رسید. جایزه‌ی ادبی پولیتزر را از آن خود کرد. به زبان‌های مختلف دنیا ترجمه گردید و یکی از بهترین فیلم‌های تاریخ سینما از روی آن ساخته شد.

گ ف | پنجشنبه 1388/08/28 |

آن موقع‌ها وقتی بچه می‌خوابید می‌آمد توی بالکن، روی صندلی گهواره‌ای نونوار می‌نشست، موهای سیاه درازش را مثل آبشار با شکوهی از طرف راست شانه‌هایش جاری می‌کرد و کتاب روان‌شناسی کودکان شیرخواره را می‌خواند. روی جمله‌های مهم را با مداد قرمز خط می‌کشید و آن‌ها را واو به واو حفظ می‌کرد...
بعدتر روی همان صندلی گهواره‌ای و توی همان بالکن کتاب مراقبت و تربیت از کودکان دو ساله را خواند. و بعد هم کتاب مراقبت و تربیت کودکان سه ساله را. و چهار ساله، پنج ساله...
همین‌طور گذشت و گذشت و بوفه‌ی کتابخانه پر شد از کتاب‌های روان‌شناسی، تغذیه و تربیت کودکان و نوجوانان.
بعد هم یک عالمه کتاب در مورد پدیده‌ی بلوغ خواند. آن‌ها را بر خلاف کتاب‌های قبلی توی یکی از کارتن‌های انباری قایم می‌کرد.

حالا صندلی گهواره‌ای زهوار در رفته توی آشپزخانه است. او توی این غروب‌های پاییزی 1388 وقتی که پسر بیست و سه ساله‌اش از خانه می‌زند بیرون، روی آن می‌نشیند، موهای سفیدش را مثل یک بهمن ترسناک از طرف راست شانه‌هایش سرازیر می‌کند و زیر نور بی‌رمق لامپ مهتابی کتاب ترک اعتیاد نوشته‌ی لیندا سوبل را می‌خواند.

گ ف | دوشنبه 1388/08/25 |

تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم داری با بابات سر این بحث می‌کنی که شب رو دیرتر بیای خونه. بابات می‌گه: نوچ. و تو یه عالمه جیغ می‌کشی. بعد مامانت کفگیر به دست می‌یاد تو پذیرایی. مثل یه سلیطه‌ی تمام عیار قشقرق راه می‌ندازه که تازگی‌ها بدجوری تبدیل یه یه دختر لاشی شدی...
تو رو تصور می‌کنم که داری با داداشت سر عوض کردن کانال‌های تلویزیون دعوا می‌کنی...
یه همچین چیزهایی رو تصور می‌کنم. به این خاطر که درجه‌ی سانتی‌مانتالی یه دختر موقع دعوا با پدر و مادرش خیلی کم می‌شه. وقتی که به بابات التماس می‌کنی شب رو دیرتر بیای خونه دیگه اون دختری نیستی که ادکلن کریستین دیور می‌زنه و رنگ کیفش رو با رنگ لاک ناخن‌هاش ست می‌کنه.
اینجوری‌هاست که سعی می‌کنم حالم ازت به هم بخوره.
صبح‌ها بعد از اینکه ریشم رو می‌تراشم و دوش می‌گیرم، تی‌شرت قرمزه رو تنم می‌کنم. میام جلوی آینه وای‌میسم. موهام رو برس می‌زنم. عینک آفتابی رو می‌زنم به چشمم و شروع می‌کنم به ژست گرفتن. زاویه‌ی صورتم رو تغییر می‌دم. اخم می‌کنم، جدی می‌شم. یه عالمه جذبه و مردونگی می‌ندازم تو صورتم... این کار‌ها باعث می‌شه مطمئن بشم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
مطمئن می‌شم که چه تیکه‌ای رو از دست دادی.
تو هم رفتی... درست از همون شبی که بهت زنگ زدم و گفتی داری واسه وبلاگت پست جدید می‌نویسی و برای همین نمی‌تونی حرف بزنی. گوشی رو گذاشتی. ده پونزده دقیقه‌ی بعد وصل شدم به اینترنت تا پست جدید وبلاگت رو بخونم...
تا سه روز بعد وبلاگت آپ‌دیت نشد.
می‌دونی... وقتی که می‌ری باید تموم آثار و نشونه‌هاتو از بین ببرم. باید کم کم از روی زمین محوت کنم! باید تصعید بشی. برای این کارها اول از همه شماره‌ت رو از رو گوشیم پاک می‌کنم. و عکس‌هات رو از توی هارد کامپیوترم. همین‌طور تمام مزخرفاتی رو که در مورد تو نوشته‌م. بعد هم می‌رم یکی دیگه رو برای خودم دست و پا می‌کنم. به همین راحتی حذفت می‌کنم. تو حذف کردن ید طولایی دارم. در این مورد اندازه‌ی یه مامور کا گ‌ ب سابقه و مهارت دارم...
ولی به هر حال آدم گاهی گند کا گ ب بازی رو هم در میاره. خودش رو به اندازه‌ی یه مامور دست و پا چلفتی کا گ ب که سر یه اسم رمز ساده تو سانفرانسیسکو لو می‌ره، ضایع می‌کنه.
فی‌الحال گند کا گ ب بازی اینجوری در اومده که با اون‌ همه شماره و عکس پاک کردن، بالاخره نتونستم از پس حذف کردنت بر بیام. هر شب میام تو وبلاگت سرک می‌کشم. نوشته‌هاتو واو به واو می‌جوئم. بعد کامنت‌دونی‌تو می‌خونم. بعد می‌رم تو وبلاگ پسرهایی که برات کامنت گذاشتن و یه جورهایی باهات پسرخاله شدن. کامنت‌دونی اون‌ها رو هم می‌خونم تا ببینم آیا تو هم باهاشون دختر خاله شدی یا نه.
بعد هم برای تو با یه اسم مستعار کامنت می‌ذارم. اسم مستعارمو هم هر بار عوض می‌کنم تا لو نرم. به هر حال آدم وقتی یه جاسوس اخراج شده‌ی کا گ ب هم باشه، باز تا آخر عمرش جاسوس بازی در می‌آره. یعنی اون ژست جاسوسی‌شو حفظ می‌کنه. حتی اگه به حبس ابد محکوم شده باشه و جاسوس بازی‌شو سر این در بیاره که تعداد دفعات شاشیدن هم‌بند‌هاشو تو طول روز قایمکی داخل یه دفترچه بنویسه.

خلاصه اینکه گند زدم سر پروژه‌ی حذف کردنت. الآن هم یه مامور کا گ ب بازنشسته‌ام که سر پیری داره کتاب خاطراتشو (گند زدن‌هاشو) برای چاپ تو کشورهای از هم پاشیده‌ی بلوک شرق می‌نویسه:
"تو هم رفتی...
و من باید یکی دیگه رو برای خودم دست و پا کنم.
سعی می‌کنم که حالم ازت به هم بخوره.
تو رو تصور می‌کنم که تو خونه داری با بابات سر این بحث می‌کنی که..."

+برچسب: عاشقانه‌ی وبلاگی

++ ترجمه‌ی یک شعر از ماری پانست در سایت والس

+++ گوریلی در توییتر: http://twitter.com/gouril

گ ف | پنجشنبه 1388/08/21 |