تبليغاتX
گوریل فهیم

آدم که غمگین باشد می‌رود سراغ آلبوم عکس‌های گذشته. بعد یکی از آن‌ها را انتخاب می‌کند و همینجوری بهش نگاه می‌کند و همینجوری آمپر غمگینی‌اش بیشتر و بیشتر می‌شود. این شخصیت که برایش شاخ گذاشته‌اند معلم فیزیک سال اول دبیرستانمان بود. من هم تو این عکس هستم. همان طرف‌ها. خیلی با کلاس نیافتاده‌ام که بخواهم آدرس بدهم.
می‌دانید بدترین اشتباهی که  تا به حال در زندگی‌ام مرتکب شده‌ام این بود که سعی کردم با کسی که نمی‌خواهد باهام حرف بزند، حرف بزنم. برای همین با یک شماره‌ی غریبه بهش زنگ زدم. گوشی را برداشت و بعد بدترین چیزهایی را که ممکن بود ازش شنیدم.
آن آگهی فوت که روی برد مدرسه زده‌اند آگهی فوت آقای هوشیاری است. آقای هوشیاری معلم اجتماعی همان سالمان بود. از سرطان ریه مرد و یک معلم جدید جایگزین‌اش شد. روند جایگزین کردن معلم مرده با معلم زنده حتی یک روز هم به تاخیر نیافتاد. معلم زنده‌ی جدید آمد سر کلاسمان و به ما به خاطر معلم مرده تسلیت گفت و بعد بقیه‌ی درس را از آنجایی که معلم مرده درس داده بود شروع کرد.
و بعد بچه‌ها ریختند توی سالن و برای یک معلم زنده‌ی دیگر شاخ گذاشتند و با او عکس انداختند.
وقت‌هایی که حالت گرفته‌ است بدترین چیز آن است که برادر آدم بیاید توی اتاق و بعد از سال‌ها محبت برادرانه‌اش گل کرده باشد و بخواهد با آدم چاق سلامتی کند. بعد تو مجبوری همین جوری خودت را عادی جلوه بدهی، بخندی و خوشحال باشی.
من واقعا نمی‌دانم که این وضعیت تا کی می‌خواهد ادامه پیدا کند. من مرد زندگی روزمره نیستم. من همه‌اش می‌خواهم یک اتفاق خیلی خیلی ناگهانی بیافتد. من همیشه باید در نوک منحنی تانژانت نود درجه قرار داشته باشم. به طرز وحشتناکی پولدار شوم. یا مثلا به طرز خار‌ق‌العاده‌ای مشهور. یا حتی در منتهی الیه بدبختی و نکبت قرار بگیرم. کلا باید وضعیتم حالت بی‌نهایتی داشته باشد.
فقط سه چهار نفر از این‌هایی که تو عکس هستند را می‌شناسم و یادم هست چه کسانی بودند. دو تایشان توی لیست دوستان فیس‌بوکم هستند. هر دو تایشان ازدواج کرده‌اند. تو فیس‌بوک روی پروفایلشان زده است: Married. من هم می‌خواهم ازدواج کنم. آدم‌های مجرد یا فیلسوف می‌شوند یا خودکشی می‌کنند. آدم‌های متاهل یا بدبخت می‌شوند و تو زندان می‌افتند یا پولدار می‌شوند مثل سگ.
عقده از وقتی توی وجود آدم‌ها شکل گرفت که آن‌ها متمدن شدند و خواستند با هم به صورت دوستانه و در صلح زندگی کنند. بعد کسانی که به تیپ و تاپ هم خوردند مجبور شدند با هم به ملایمت و با سیاست رفتار کنند. اینجوری شد که در روابط اجتماعی وقتی یکی تو را مسخره می‌کند باید بهش لبخند بزنی و عصبانیت‌ات را توی شرت‌ات قایم کنی. وقتی یکی تو را در حد مزاحم خودش می‌بیند مجبوری ازش عذر خواهی کنی، راهت را بکشی ، مودبانه به بقیه‌ی زندگی‌ات بپردازی و دیگر مزاحمت ایجاد نکنی. وقتی یکی جواب تلفن‌ات را نمی‌دهد، این موضوع را به عنوان یک ابژه‌ی روشنفکرانه قبول کنی و او را به حال خودش رها کنی.
اینجوری می‌شود که تو تبدیل می‌شوی به یک آدم متمدن و جنتلمن. با اینحال وقتی توی اتاقت تنها می‌شوی می‌خواهی با دندان تمام گچکاری سقف را خرت خرت بجوی. به همین خاطر است که من عقیده دارم آدم باید تو دوره‌ی گلادیاتورها زندگی کند. مثل یک گلادیاتور واقعی با خنجر حرفش را به همه بفهماند.
آقای هوشیاری - همان معلمی که سرطان ریه گرفت و مرد- یکی از قدیمی‌ترین دوست‌های پدرم بود. آقای هوشیاری قبل از انقلاب و اوایل انقلاب رئیس آموزش و پرورش شهرهای مختلف بود. بعد بالاجبار بازنشسته شد و در مدرسه‌ی ما علوم اجتماعی، تاریخ و جغرافیا درس ‌داد. مسئول کتابخانه‌ی مدرسه هم بود. بچه‌ها می‌رفتند ازش کتاب اختلالات جنصی امانت می‌گرفتند و بعد مسخره‌اش می‌کردند که هیچ مشکلی ندارد و هیچ ایرادی نمی‌گیرد از اینکه بچه‌ها خواسته‌اند کتاب اختلالات جنصی امانت بگیرند. آخرین بار تو بیمارستان کسری تهران دیدمش. با پدرم رفتیم عیادتش. مثل جسد شده بود. دست من را گرفت و لپ‌هایم را بوسید. سه روز بعد مرد. 

گ ف | شنبه 1391/02/23 |

یک- بعد از ظهر سگی در تهران:
دوستم بعد از مدت‌ها آمد پیش من. ساعت هفت عصر بود. بعد از ور رفتن با ایکس-باکس عاریتی از پسر دایی‌ام جلوی تلویزیون خوابم برده بود. داشتم خواب شخصیت کابال در بازی مورتال کومبت را می‌دیدم که یکی از دوست‌هایم زنگ زد و گفت که جلوی در خانه است. در را باز کردم و آمد بالا. بهش گفتم درسم تمام شده است و فارغ التحصیل شده‌ام و حالا مثل پیرمردهای بازنشسته می‌مانم توی خانه و تلویزیون می‌بینم. بیچاره تازه از پایان‌نامه کارشناسی ارشدش دفاع کرده بود. یک مدتی هم توی شهرداری مسئول کنترل پروژه بود. بعد آمده بود جلوی کثافت کاری یک شرکت مشاور همکار شهرداری را بگیرد. از شهرداری پرتش کرده بودند بیرون و بیکار شده بود.
خلاصه جمع، جمع بیکارها بود. نشستیم با هم چند دست مورتال کومبت زدیم. همچین آپرکات می‌زدم توی فک‌اش چهار متر پرت می‌شد آن طرف‌تر. بهم گفت خیلی کارت توی مورتال کومبت درست شده است. بهش گفتم از عوارض بیکاری بعد از فارغ‌التحصیلی است؛ یواش یواش راه می‌افتی.

دو- نایت لایف در تهران:
آن یکی دوستم (احسان) زنگ زد که شب بزنیم تو خیابان‌ها. ساعت نه بود. رفتم دنبالش. یک آهنگ متالیکا انداخته بودم بالا و صدا را تا ته زیاد کرده بودم. بهش گفتم برویم یک جایی نایت لایف داشته باشد. آدم خوشگذرانی کند تا دم صبح بلکه مصیبت بیکاری پرت شود بیرون از ذهن. تو ترافیک ستارخان افتادیم. ترافیک نکبتی را با دست‌هایش نشان داد و گفت این هم از نایت لایف تهران.
ولی من همچنان زور زدم یک نایت لایف درست و حسابی در تهران پیدا کنم. خلاصه سر از یوسف آباد درآوردیم. ته مه‌های یوسف آباد یک فست فودی به اسم سالات یا یک همچین چیزی بود که یک چیزی تو مایه‌های نایت لایف راه انداخته بود. سه تا میز فینگیلی گذاشته بود تو پیاده رو تا بتوانی تو پیاده رو بنشینی و شام بخوری. یک پیتزا سالات خریدیم و با احساس نصف کردیم. من با دلستر لیمو و احسان با کوکاکولا. من سعی می‌کردم با تمام وجود پیاده رو، ساختمان‌های همسایه و ماشین‌هایی که کنارمان پارک شده بود را نگاه کنم تا حس خوردن شام در پیاده‌روی یک خیابان خلوت و زندگی نایت‌لایفی را تا حد ممکن تجربه کنم.
بعد همینجور باز دور زدیم و به این نتیجه رسیدیم که نایت‌لایف تهران به معنای واقعی فقط در داروخانه‌ی شبانه‌روزی وجود دارد.
ساعت طرف‌های دوازده بود که دم یک آب هویج فروشی زدم کنار. پیاده شدیم و دو تا هویج بستنی سفارش دادیم. مغازه‌دار بیچاره چراغ‌های مغازه را خاموش کرده بود که بهش گیر ندهند چرا هنوز مغازه‌اش را نبسته است. هویج بستنی را داد دستمان و گفت بیاید یواشکی این گوشه متریال را بزنید به بدن تا زیاد ازدحام جلوی مغازه ایجاد نشود. خلاصه مثل بچه‌های خوب کنار سطل زباله هویج بستنی‌مان را خوردیم و به ویراژ کامیون‌هایی نگاه کردیم که دود اگزوزشان در حلق ما فرو می‌رفت.
نهایت امر قبل ساعت دوازده خودمان را رساندیم به خانه.

سه- نایت لایف در تبریز:
چند روز پیش برای کنفرانس و این جور چیزها تبریز بودم. دم ظهر دوست وبلاگی آقای میم دنبالم آمد و رفتیم یک جایی به اسم ائل گلی. که البته شاه گلی است به معنای دریاچه‌ی بزرگ. آنجا یک دریاچه بود که وسط آن یک جزیره بود که وسط آن یک عمارت ساخته بودند که انگار رستورانی چیزی بود. البته ما از آن بالا به خاطر پله‌های خیلی زیادی که داشت پایین نرفتیم. چون یک قانون کلی وجود دارد و آن این است که همیشه وقتی از یک سری پله پایین می‌روی و کلی از دیدن منظره روبرویت لذت می‌بری، باید بالاخره یک موقعی از همان پله‌ها بالا روی تا به نقطه‌ی اول برسی. برای همین جهت عدم اسراف کالری ترجیح دادیم منظره‌ی شاه گلی را از همان بالا ببینیم.
شب دو تا از دوستان وبلاگی دیگر یعنی خانم سین گرامی و خانم خاله آذر دنبال من آمدند و در لابی یک هتل دور یک میز نشستیم و با هم قهوه نوشیدیم و حرف زدیم. کلا یکی از مصادیق واقعی نایت لایف می‌تواند این باشد که تو لابی هتل با دوستانتان دور یک میز بنشینید و حرف بزنید. (این لابی هتل در نایت لایف شدن ماجرا خیلی مهم است). بعد سوار ماشین خانم خاله آذر شدیم و نایت لایف در تبریز را به گشت و گذار در تمام تبریز ادامه دادیم. یک جایی بود به اسم رشدیه که خیابان‌ها و ساختمان‌های قشنگی داشت و قابلیت نایت لایفی زیادی در آن مشاهده می‌شد.
فردای آن روز با خانم سین به بازار تبریز رفتیم و ناهار را در رستوران حاج علی صرف کردیم. وای اگر بدانید چه رستوران منحصر به فردی بود. اول از همه یک ظرف سوپ جو گذاشتند جلوی ما که داخل سوپ زرشک هم بود. غیر از زرشک‌ها تمام محتوای سوپ ته نشین شده بود و این زرشک دوست داشتنی من بود که به خاطر چگالی کمتر از چگالی مایع سوپ مثل یک لایه‌ی رویایی در سطح آن چشمه‌ی عدن تجمع یافته بود. بعد که چشمه‌ی عدن با آن زرشک‌های جاودانه را به عنوان پیش غذا خوردیم غذای اصلی را گذاشتند جلویمان. کباب برگ بود با برنج دودی که دانه‌هایش اندازه‌ی عمارت شاه عباس قد برافراشته بود. یک پارچ دوغ هم گذاشتند که خیلی خوشمزه بود و به معنای واقعی، محل زیادی از اعراب داشت.
غذا که تمام شد یک دیس برایمان آوردند که توی آن یک طالبی را از وسط نصف کرده بودند و ما باید به عنوان دسر آن را با قاشق می‌خوردیم. وقتی با قاشق تکه‌های طالبی را در می‌آوردم، یک جور بهم حس کنده‌کاری و مجسمه سازی و این‌ها دست می‌داد. خلاصه اینکه غذای رستوران حاج علی آدم را یاد اندرونی شاهزاده‌های قاجاری می‌انداخت که برایشان توی دیس و این‌ها غذا می‌بردند.
این قسمت رستوران حاج علی هر چند که در ظهر آفتابی تبریز در روز بعد اتفاق افتاد ولی من یک کات بهش می‌زنم و آن را پیست می‌کنم تو شب قبل و ماجرا را می‌چسبانم به نایت لایفی در تبریز؛ به مثابه‌ی یک پارتی‌بازی و تشکر از خانم سین، خانم خاله آذر و آقای میم.

چهار- نایت لایف در عشق آباد:
طرف‌های بیستم آوریل من و یکی از دوست‌ها به اسم امیر تو عشق‌آباد بودیم. اسم عشق‌آباد را صرفا در کتاب جغرافیای پنجم دبستان شنیده بودم که پایتخت یکی از کشورهای همسایه یعنی ترکمنستان است. حالا من و امیر از سفارت آمریکا در عشق آباد برای ویزای بی یک ریجکت شده و دم عصر تو اتاق شماره‌ی 108 هتل آک‌آلتین  از شدت درب و داغانی ولو شده بودیم. من و امیر هر کدام روی تخت‌هایمان طاق‌واز دراز کشیده بودیم و به فادی حداد بد و بیراه می‌گفتیم. فادی حداد کسی بود که ما را ریجکت کرده بود. اصلیت لبنانی داشت ولی دیپلمات آمریکایی بود. ساعت نه شب بود که با امیر تصمیم گرفتیم بزنیم توی گوش نایت لایف در عشق‌آباد. سر و وضعمان را درست کردیم و رفتیم تو خیابان‌های عشق‌آباد راه رفتیم. شب شده بود و انگار یکی از سرگرمی‌های ملت این بود که در گروه‌های سه چهار نفره هر کدام قلاده‌ی سگ‌ خودشان به دست در خیابان‌ها راه بروند. بعد این گروه‌های سه چهار نفره که معمولا به صورت ترکیبی از دختر و پسر تشکیل شده بود با هم برخورد می‌کردند و یک چیزهایی می‌گفتند و می‌خندیدند و بعد دوباره از هم جدا می‌شدند.
ما همینجور راه رفتیم و یک کورس تاکسی هم سوار شدیم تا بالاخره رسیدیم به بریتیش پاب. بریتیش پاب بهترین رستوران پابلیک موجود در عشق آباد بود که در کنارش حرکات موزون خانه هم وجود داشت. من و امیر پشت یک میز نشستیم و به اجرای موسیقی زنده گوش دادیم و ماءالشعیر خالی من الکحول نوشیدیم. کنارمان دو تا مرد مسن آمریکایی نشسته بودند و داشتند در مورد خریدن سهام بریتیش پترولیوم حرف می‌زدند. از این آمریکایی‌های کله گنده بودند که تو لیوان‌های بزرگ آب جو می‌خورند و استیک قاچ می‌کنند و بلند بلند راجع به خرید و فروش سهام حرف می‌زنند. ولی من در آن لحظه از هر چه موجود آمریکایی بود بیزار بودم و به همین خاطر بیشتر توجهم به گروه دختران تین ایجر روسی‌ای جلب شده بود که دور یک میز بزرگ نشسته بودند و داشتند تولد یکی از خودهایشان را جشن می‌گرفتند. گارسون راه به راه شیشه‌ی نوشیدنی می‌برد و روی میزشان می‌گذاشت و من داشتم قیمت تک تک آن‌ها را توی ذهنم با هم جمع می‌بستم و نهایتا به این نتیجه رسیدم که احتمالا این‌ها همان دخترهای میلیاردرهای ساکن مسکو هستند که پس از فروپاشی شوروی و با خرید اموال حراجی دولت ورشکسته‌ی شوروی به ثروت‌های میلیاردی دست یافته‌اند. خلاصه اینکه روس هم نشدیم.
ساعت که یازده شد با امیر از بریتیش پاب آمدیم بیرون و پیاده رفتیم به سمت هتل آک آلتین که در پایین آن حرکات موزون خانه کار خود را از ساعت یازده شروع می‌کرد. به حرکات موزون خانه‌ی آک آلتین رسیدیم. بادی‌گاردهای چهار متری در سالن را برایمان باز کردند و بعد ما کنار سکو پشت یک میز نشستیم. یک مقداری هم رفتیم با امیر روی سکو حرکات موزون انجام دادیم. در تمام موقعی که آنجا بودیم فقط ما دو تا پسر بودیم که جهت حرکات موزون پارتنر همدیگر شده بودیم و فکر کنم تمام حضار پیش خود یقین بردند که احتمالا ما دگرباش جنصسی هستیم.
بعد که دوباره پشت میزهایمان نشستیم یک دختر اوکراینی کنار امیر نشست و یک مقداری باهاش حرف زد، بعد به رسیپشنیست یا هر اسم دیگری که دارد سفارش یک نوشیدنی داد. خانم رسیپشنیست نوشیدنی را روی میز ما گذاشت و رفت. دختره‌ی اوکراینی یک قلب از آن را نوشید، بعد بلند شد و گم و گور شد. پنج دقیقه بعد خانم رسیپشنیست آمد جلوی میزمان و گفت 150  منات پول نوشیدنی را رد کنید بیاید. 150 منات یک چیزی تو مایه‌های 100 هزار تومان  می‌شد. من و امیر فکمان تا زمین کشیده شد. امیر اول بهش گفت ما همچین پولی را نمی‌دهیم. بعد خانم رسیپشنیست گفت اگر این پول را ندهید به بادی‌گاردها می‌گویم بیایند سراغتان.
خلاصه اینکه این طوری شد تا 100 هزار تومان در نایت لایف عشق‌آباد برود توی پاچه‌ی ما. ساعت سه برگشتیم توی اتاق و به مثابه‌ی یک لشکر شکست خورده روی تخت‌ها ولو شدیم... این هم از نایت لایف عشق‌آباد.
***
حالا ساعت چهار و ده دقیقه است و من بعد از نوشتن شرح این همه ماجراجویی انجام شده در نایت‌لایف‌های مختلف می‌روم که بخوابم. فردا صبح صدای جیغ جیغوی از جلو نظام ناظم مدرسه مجاور، پدرم را در خواهد آورد.

گ ف | چهارشنبه 1391/02/20 |

یک شلوار گشاد کرم پوشیدم. یک پیراهن مردانه روشن هم پوشیدم و آن را انداختم روی شلوار. و یک کفش کرم رنگ تامی. بعد خیلی احساس کول بودن بهم دست داد. کلا لباس‌های روشن گشاد که رنگ‌هایشان ست همدیگر باشد خیلی به آدم احساس کول بودن می‌دهد. ساعت 12 شب با احسان رفتیم و یکی دو ساعت خیابان‌‌های خلوت را بالا و پایین کردیم. تو کوچه پس کوچه‌های تاریک دو تا پلیس موتوری زوم کرده بودند رویمان. ولی آخر سر بی‌خیالمان شدند. قلبم داشت گرومپ گرومپ می‌زد.
بعد هم که برگشتم خانه. ساعت سه شب خیلی گشنه‌م شده بود. خیلی گشنه. بیرون هم خیلی باران می آمد. خیلی باران. همینجوری دانه‌ها کوبیده می‌شدند تو شیشه‌ی اتاق خواب. جانم برایتان بگوید رفتم از آشپزخانه یک ملاقه آبگوشت ریختم تو قابلمه و گرمش کردم. بعد با یک تکه نان سنگک زدم به بدن.
آره خلاصه.

سفر عشق‌آباد هم کاملا غیر موفقیت آمیز بود. سفارت آمریکا 160 دلار بابت مصاحبه ازم گرفت و بعد خیلی محترمانه ریجکتم کرد. من به آفیسر گفتم اوکی. نو پرابلم. آفیسر هم ازم انگشت‌نگاری کرد. و بعد از اتاق پرت شدم بیرون. الآن دو هفته است که شب و روز دارم به مصاحبه‌ی ده دقیقه‌ای‌ام با آقای آفیسر فکر می‌کنم. به اینکه چطور نظر یک آفیسر ریقوی سفارت آمریکا زندگی آدم را مثل الاکلنگ این ور و آن ور می‌کند. حالا من مانده‌ام و یک زندگی در پیش رو.
خود عشق‌آباد هم خیلی خوب بود. کسی باورش نمی‌شود که درست بیست دقیقه آن ور مرز ایران شهر عشق‌آباد نسبتا کمونیستی این همه درست و حسابی باشد. راستش را بخواهید نمی‌دانم چرا اصلا نمی‌توانم بنشینم مثل ناصر خسرو سفرنامه‌ی درست و حسابی بنویسم. اصلا سفرنامه نوشتن تو خون من نیست. آنجا که بودیم هتل‌ها دلارمان را خالی کردند و راننده تاکسی‌هایشان مناتمان را. بعد روسکی بازار را هم که در موردش نوشته بودم رفتیم و دیدیم. یک چیزی تو مایه‌های تره‌بار خودمان بود.

بعد از آن، سه روز رفتم بابلسر. برای اینکه مقداری از افسردگی ریجکت شدن در بیایم. ولی خیلی بیخود و بی‌مزه بود.
فردا هم دارم می‌روم تبریز. آنجا هم سه چهار روز باید بمانم. بعد که برگردم تا ده سال به هیچ جایی سفر نخواهم کرد. در همین تهران می‌مانم. وقتی که برگشتم باید ببینم می‌خواهم چه خاکی توی سرم بریزم. با توجه به ماندگار شدنم در همینجا باید بگردم دنبال یک شغل کارمندی‌ای چیزی و با کسی ازدواج کنم و دو سه تا بچه تولید کنم. خلاصه همین‌جوری نمی‌شود مثل این معلم‌های بازنشسته توی خانه ماند و منتظر شاگردهای خصوصی شد. به ویژه اینکه شاگردهای خصوصی‌ام هم ته کشیده است. سال به سال کسی زنگ نمی‌زند. وضع اقتصادی مردم انگار ریخته است به هم و دیگر کسی پول بابت کلاس خصوصی نمی‌دهد.
ساعت 5 صبح شده است. از نایت‌لایف بازی هم چیزی جز گردن درد و مچ درد و احساس بی‌خود بودن به آدم دست نمی‌دهد.

گ ف | سه شنبه 1391/02/12 |

دارم مقدمات سفرم را به ترکمنستان آماده می‌کنم. پس فردا عصر حرکت خواهم کرد. از ایستگاه راه‌آهن تهران سوار قطار خواهم شد و به مشهد خواهم رفت. و بعد از مشهد به باجگیران. از مرز عبور خواهم کرد. به شهری به نام گودال می‌روم و از گودال به عشق‌آباد. بعد دیگر باید بروم با یک آقایی به نام فادی که لبنانی‌تبار است مصاحبه کنم که می‌گویند آدم خوب و پازیتیوی است و با اینحال از همین حالا یک عالمه استرس و از این حرف‌ها دارم.
بهترین چیزهایی که در این سفر برای تجربه‌شان برنامه‌ریزی کرده‌ام فقط دو چیز است. یکی گذراندن چندین ساعت در کتابخانه‌ی قطار رفت به سمت مشهد و دیگری گشت و گذار در بازاری به نام بازار روسی در نزدیکی خیابان پوشکین عشق‌آباد که می‌گویند از شیر مرغ تا جان آدمی‌زاد در این بازار پیدا می‌شود.
راستش را بخواهید عمدا قطاری را انتخاب کردم که سالن کتابخانه داشته باشد. می‌دانم که مسخره‌ام می‌کنید و توی صورتم گوجه‌فرنگی پرت می‌کنید که این گوریل کتابخانه را در قطار هم ول نمی‌کند. با اینحال چند صفحه کاغذ آ-چهار، یک روان‌نویس اختصاصی و چند طرح داستان با خودم خواهم برد تا در آنجا پشت میز بنشینم و یکی از آن طرح‌ها را بنویسم و داستانی چیزی از تویش در بیاورم. وای. به نظرم داستان نوشتن در کتابخانه‌ی یک قطار در حالی که قطار روی ریل‌ها دارد پولیکو پولیکو می‌کند هیجان‌آورترین لحظه‌ی زندگی‌ام خواهد بود.
این روزها احساس همذات پنداری شدیدی با قطار و خطوط راه‌آهن دارم. شاید یکی از دلایل انتخاب قطار به عنوان وسیله‌ی سفر، پروژه‌ای است که برای یک شرکت مشاور خطوط ریلی انجام دادم. یک هفته پیش مهندس آن شرکت کنارم نشسته بود و ما داشتیم با هم تونل شماره‌ی چند یکی از خطوط ریلی استان آذربایجان را تحلیل می‌کردیم. مامورین راه‌آهن، تونل‌های قطار را مثل زندانی‌ها با عدد اسم‌گذاری می‌کنند. تونل شماره‌ی 65. تونل شماره‌ی 66. ما داشتیم شکل هندسی تونل را از یک طراحی کاملا دقیق و پیچیده‌ی مهندسین آلمانی قرن 19 در نرم‌افزار در می‌آوردیم. با یک عالمه ساده‌سازی موفق شدیم مدل مورد نظر را بسازیم. مهندس شرکت کذایی برای من از دقت شرکت سازنده آلمانی قرن نوزدهمی در ساخت این تونل‌های شماره‌دار توضیح داد و اینکه چطور در طول بیش از صد سال کیلومتر به کیلومتر این خطوط ریلی مورد آزمایش قرار گرفته است و تمام تغییرشکل‌های احتمالی با ابزاردقیق‌های مختلف ثبت شده است...

دارم سعی می‌کنم از این مسافرت کذایی لذت ببرم. آن حدیث نفس بدبینم همه‌اش به صورت تودماغی‌گونه‌ای می‌گوید من می‌دونم مصاحبه رو رد می‌شی، من می‌دونم سفر گهی از آب در می‌آد، من می‌دونم حالم از این سفر ترکمنستان به هم خواهد خورد. و بعد هی مجبورم دلم را به قطار کتابخانه‌دار خوش کنم و به بازار روسی.
تازگی‌ها اسطوره‌ی بی‌تفاوتی شده‌ام. یک خط ممتد به سمت آینده.

گ ف | شنبه 1391/01/26 |

ساعت چهار صبحه
بیکارم
تعطیلی و غیر تعطیلی برام فرقی نداره
عید و غیر عید برام فرقی نداره
براوزر فایر فاکسم رو بالا پایین می‌کنم
و به قفسه‌ی کتاب‌ها نگاه می‌کنم
خوابم می‌آد... دلم می‌خواد بخوابم
ولی حوصله‌ی خوابیدن ندارم

گ ف | دوشنبه 1391/01/14 |

اولین و آخرین باری که در مورد تعطیلات عید چیزی نوشتم مربوط می‌شود به انشای کلاس چهارم دبستانم. آن سال مثل خیلی سال‌های دیگر مجبور بودیم بچپیم توی خانه. به این خاطر که پدرم کشیک بود و وسط سال تحویل و در طول تعطیلات مقدار معتنابهی سرباز و متهم بدبخت‌تر از ما می‌آمدند زنگ خانه را می‌زدند و من می‌رفتم دم در و پرونده را ازشان می‌گرفتم و می‌بردم بالا و می‌دادم به پدر گرامی. پدر گرامی حکم یاروی بیچاره را می‌نوشت و یک امضا می‌زد زیرش. بعد دوباره پرونده را می‌بردم پایین و می‌دادم دست سرباز و به قیافه‌ی درب و داغان متهم خیره می‌شدم که دست‌هایش با دست‌بند به دست سرباز بسته بود. تنها قسمت هیجان‌انگیز آن عید روزی بود که آمدند دم خانه و پدرم را بردند سر صحنه قتل و من هم با هزار خواهش و التماس باهاش رفتم. مقتول را انداخته بودند وسط میدان یک محله‌ی قدیمی و بعد کلی آدم آنجا جمع شده بود. من یک عالمه احساس مهم بودن بهم دست داد وقتی که وارد شدیم و همه کنار رفتند تا برویم سر جسد کذایی.
بقیه‌ی روزهای عید در بالکن خانه سعی می‌کردم با ورق حلبی روغن نباتی و موتور هواکش توالت خانه‌مان یک هواپیمای ملخ‌دار بسازم تا بتوانم باهاش پرواز کنم. برادرم هم به طرز ابلهانه‌ای سعی می‌کرد روش خوابیدن لئوناردو داوینچی را جایگزین روش خوابیدن معمولی کند. به اینصورت که بعد از هر دو ساعت بیداری یک ربع بخوابد و این چرخه همین‌طور تا روز بعد ادامه داشته باشد و به این صورت عادت خوابیدن طولانی در شب را از بین ببرد.
خانم محبی معلم کلاس چهارم دبستان وقتی گیر داد که راجع به تعطیلات عید انشا بنویسید من  (به قول صادق زیباکلام) فی‌الواقع نه می‌توانستم راجع به مسافرت رفتن چیزی بنویسم و نه راجع به دید و بازدید و این‌ها. برای همین صرفا در مورد روز سیزده به در نوشتم. روز سیزده به در تنها روز خوشایند من در آن عید بود. بالاخره از آن خانه‌ی پلاسیده زدیم بیرون و رفتیم باشگاه اسب‌سوای پسرخاله‌ی مادرم. پسرخاله‌ی مادرم که یک مرد چهل پنجاه ساله و این‌ها بود من را سوار اسب کرد و من تنها اسب‌سواری عمرم را در آن روز به انجام رساندم. لذت فوق‌العاده‌ای داشت. هنوز که هنوز است دلم غنج می‌رود یک بار دیگر اسب سواری را تجربه کنم. بعد از اسب سواری طبق توصیه‌های پسرخاله‌ی گرامی باید افسار اسب  که اسمش کیومرث بود را دست‌ام می‌گرفتم و او را چند دور، دور زمین می‌چرخاندم تا خستگی‌اش در برود. بعد باید زیر گلویش را نوازش می‌کردم، به این خاطر که کیو از این کار خیلی خوشش‌ می‌آید. بهترین قسمت ماجرا وقتی بود که چند حبه قند را با دست‌هایم به سمت دهان کیو بردم تا آن را بخورد. دو تا حبه‌ی اول را که انداخت بالا (و در حالی که من داشتم یک عالمه حالش را می‌بردم) ناگهان تف گنده و به شدت کف کرده‌ای را پرت کرد روی دستم. بعد من کلا خیلی وضعیت روحی‌ام به هم ریخت سر این موضوع.
خلاصه جانم برایتان بگوید (این عبارت را خیلی دوست دارم) بنده‌ی حقیر که هیچ تعطیلات درست و حسابی غیر از دیدن متهمان آش و لاش و جسد درب و داغان نداشتم در انشای کذایی صرفا شرح ماجراهای سیزده به در را دادم. بعد که انشا را سر کلاس خواندم خانم محبی کلی بد و بیراه بارم کرد مبنی بر این موضوع که من باید ماجراهای اتفاق افتاده در عید را می‌نوشتم و نه شرح سیزده به در را. حالا این قضیه را همینجوری از روی خواسته‌ی نگارنده‌ی این سطور وصل می‌کنیم به عید امسال که من در طول مدت آن چپیده بودم در کتابخانه‌ی ملی و داشتم با یک سری لغات اصطلاحا تافلی مانند revelation، cultivate، astound و baffle سر و کله می‌زدم. البته یک مسافرت چهار پنج روزه هم داشتم که به طرز خیلی نکبت‌باری گذشت. در آن مسافرت به همراه عمویم رفتیم به یک دفترخانه‌ی اسناد رسمی و من در آنجا به عمویم وکالت دادم! این اولین باری بود که وکالت می‌دادم و وقتی دفتریار ازم خواست پای آن دفتر خیلی گنده و پای آن همه نوشته را امضا کنم مثل خر تیتاب خورده داشتم ذوق می‌کردم. عمویم هم خوشحال بود. دفتریار  هم خوشحال بود. خلاصه همه با هم خوشحال بودیم. و من البته تا حدی حس سرخ‌پوست‌های آمریکایی را داشتم که بدون اینکه سواد انگلیسی داشته باشند مجبور بودند پای معاهده‌نامه‌های نگارش شده توسط آنگلوساکسون‌ها را امضا بزنند. با اینحال من بیش از هر چیز در آن لحظه دلم می‌خواست دفتریار یک دفترخانه‌ی اسناد رسمی بشوم تا بتوانم توی آن دفترهای گنده با روان‌نویس مشکی یک عالمه همین‌جوری پشت سر هم بنویسم. یک جور حالت میرزابنویسی را برای آدم تداعی می‌کند که به نظر من ایده‌ی جالبی است. فردای آن روز یاد یکی از دوست‌های قدیمی‌ام افتادم که تو دفترخانه‌ی اسناد رسمی کار می‌کرد. بهش پیامک دادم و سلام و احوال‌پرسی و این‌ها. بعد دو تا پیامک، دیگر جوابم را نداد. من خیلی سر این موضوع exasperate شدم و بلافاصله او را به لیست سیاه آدم‌هایی که ازشان بدم می‌آید اضافه کردم.
 از دیگر اتفاقاتی که در تعطیلات عید برای من افتاد دیدن مسعود دهنمکی در میدان ونک و سوار بر یک ماشین شاسی بلند مثل لکسوس و لیموزین و این‌ها به رنگ گوجه‌ای جیغ بود. داشت به سمت ولی‌عصر شمال می‌رفت که البته من نزدیک بود از جلو بزنم به پشت ماشین‌اش و بعد مجبور باشم کل ماشینم را بفروشم تا خسارت سپر ماشین آقای دهنمکی را بدهم. آخرین فیلمی که از آقای دهنمکی دیدم فقر و فحشا بود که البته آن موقع فکر کنم پراید هاش بک سوار می‌شدند.
آخرین اتفاق تعطیلات عید مربوط می‌شود به امروز که من در کتابخانه‌ی ملی در حال زبان خواندن بودم که ناگهان احساس کردم شکل جمجمه‌ام همین‌جوری دارد تغییر می‌کند.  زوایای نوک تیز در جمجمه‌ام به وجود آمده بود و همینجور کله‌ام داشت از حالت کروی به قوطی کبریتی تبدیل می‌شد. ناگهان یک حفره در داخل جمجمه‌ام ایجاد شد و مقداری از تکه‌های مغزم روی کاغذ ریخت. بعد سعی کردم آرامشم را حفظ کنم. تکه‌های مغز را برداشتم و از تو همان سولاخی چپاندم توی جمجمه.

گ ف | یکشنبه 1391/01/13 |

دنبال آن هستم که یک لیست سیاه از آدم‌هایی که ازشان بدم می‌آید تهیه کنم. فکر کنم تمام آدم‌های دور و برم را شامل بشود.
الآن تو دست‌شویی کتابخانه‌ی ملی بودم و داشتم دستم را می‌شستم. یک نفر کنار دستم ایستاده بود و او هم داشت دستش را می‌شست. علاقه‌ی عجیبی پیدا کردم که یک مشت بزنم توی صورتش.
داشتم از پله‌های دست‌شویی بالا می‌رفتم و یک دفعه باز نزدیک بود مبتلا به  آنکوفیلی بشوم. آنکوفیلی اسم بیماری‌ای است که در آن آدم‌ها را با هم اشتباهی می‌گرید. من دچار آنکوفیلی حاد هستم. یک بار توی کافه آنکوفیلی‌ام عود کرد و یک پسر جوان را با یکی از دوستانم عوضی گرفتم. حدود هفت هشت نفر دورش نشسته بودند. رفتم جلو و سلام کردم. به محض اینکه سلام کردم فهمیدم طرف را عوضی گرفته‌ام. به همین خاطر روش همیشگی‌ام را در مبارزه با آنکوفیلی به کار بردم. به این صورت که اصلا به روی خودم نیاوردم دچار اشتباه در تشخیص او شده‌ام. یکی دو دقیقه‌ای باهاش صحبت کردم و از کار و بارش پرسیدم. نمی‌دانم توی دلش داشت چه چیزی راجع به من فکر می‌کرد و همچنین نمی‌دانم بعد از اینکه من آن کافه را ترک کردم چه شعر و وعری به دوستانش گفت.
یکی دیگر از معضلات من آکیونارسیسم است که گاهی به آن دچار می‌شوم. آکیونارسیست‌ها حس این را دارند که در داخل آکواریوم قرار دارند و آدم‌های اطرافشان را در خارج از آن می‌بینند. این دسته از آدم‌ها صدای حرف زدن دیگران را جوری می‌شنوند که انگار در داخل یک استخر غرق شده‌اند و عده‌ای بیرون استخر دارند فریاد می‌کشند. قیافه‌ی آن‌ها را هم کاملا به صورت مواج و متحرک می‌بینند. بعد انگار یک جور دنیای خاصی است که شکل انتزاعی زندگی با شکل واقعی آن ترکیب شده است و شما نمی‌فهمید که اصولا الآن در کدام یک از این حالت‌ها قرار دارید.
تصور کنید که من به مثابه‌ی یک آدم در داخل جامعه دچار آنکوفیلی و آکیونارسیسم باشم و بعد بخواهم با این افراد ارتباط بهینه‌ای هم پیدا کنم. می‌توانید درک کنید که دچار چه تالمی خواهم شد.

پ ن: این دو تا بیماری را خودم کشف کرده‌ام و خودم هم رویشان اسم گذاشته‌ام. حق ثبت اسم این دو بیماری محفوظ است.

گ ف | جمعه 1391/01/11 |

سال نو است و من از وقتی که یادم می‌آید همیشه یک موضوعی بوده که تعطیلات عید آدم را کوفت کند. موقعی که پدرم با ما زندگی می‌کرد تمام تعطیلات باید کز می‌کردیم گوشه‌ی اتاق و یا برای مدرسه‌ی نمونه مردمی درس می‌خواندیم، یا امتحان تیزهوشان و یا کنکورهای آزمایشی. این موضوع که سال نو برای دیگران است کلا در من نهادینه شده. بعد که از پدر گرامی جدا شدیم روح پدری همینجوری در خون من به نفوذش ادامه داده است. دو سال برای کنکور  سراسری سال نو را کوفت کردم. دو سال برای کنکور ارشد. یک سال برای پایان‌نامه و پروپوزال. الآن هم که خیر سرم فارغ‌التحصیل شدم برای امتحان تافل 16 اردیبهشت ثبت نام کرده‌ام و مجددا مجبورم قواعد پدرسالاری را همچنان ادامه دهم و از دوم فروردین کز کنم توی کتابخانه‌ی ملی و مثل کرم در کتاب 600 صفحه‌ای لانگمن بلولم.
16 اردیبهشت آخرین دوره‌ای است که امتحان تافل کاغذی برگزار می‌شود. این امتحان تافل کاغذی از آن اینترنتی‌اش خیلی آسان‌تر است. من البته یک مقداری دلهره دارم که نکند نتایج آن را دانشگاه‌های آن ور آبی قبول نکنند یا سخت بگیرند. ولی به هر حال با این وضعیت زبان من نمره آوردن از تافل کاغذی آسان‌تر است انگار. به قول معروف اگر نمره بالای 600 بگیرم به یک نوعی وضعیت "جستی ملخک" برایم پیش می‌آید...
به هر حال.
به طور کلی آنقدر "آدم خوش روحیه‌ای" نیستم که بخواهم سال نو را تبریک بگویم و امیدوار باشم که سال خوبی داشته باشید و از این حرف‌های آب و صابونی. هر چه قدر هم گشتم بین شعرهای نو و کلاسیک فارسی هیچ چیز درست و حسابی‌ای پیدا نکردم که بتوانم در ایمیل‌های تبریک سال نو به همان چند نفر آدم باقی مانده دور و برم از آن استفاده کنم. ولی این چند خط شعر را که سه سال پیش در کتاب زوربای یونانی خواندم خیلی دوست دارم. الآن رفتم کلی کتابخانه را گشتم تا کتاب زوربای یونانی را پیدا کنم و بالاخره توانستم این شعر را از بین 400 صفحه شعر و وعرهای نیکوس کازانتزاکیس پیدا کنم:
ای ارباب، سال نو مبارکتان باشد.
ای ارباب، خانه‌ات پر از ذرت، زیتون و شراب بشود.
همسر تو ستونی باشد از مرمر که به سقف می‌رسد.
دخترت شوهر کند و نه پسر و یک دختر بزاید.
و باشد که پسرانت قسطنطنیه شهر سلاطین ما را آزاد کنند...

نوشته‌ی بعدی را در عشق‌آباد پایتخت ترکمنستان خواهم نوشت. یا به عبارت خود عشق‌آبادی‌ها اشک‌آباد. که اشک نیای سلسله‌ی اشکانیان بوده است. یکی از آرزوهای من این بوده که دو سه روزی را در خیابان‌های یکی از این تکه‌پاره‌های شوروی قدم بزنم و الفبای روسی را بر روی تبلیغات خیابانی ببینم و مردمی را ببینم که تمام سال سردشان است و از ساعت هفت عصر به بعد مجبورند در خانه بمانند چونکه انگار هنوز قانون شوروی سابق مبنی بر منع رفت و آمد عمومی، بعد از ساعت هفت عصر در آنجا حاکم است.

گ ف | دوشنبه 1390/12/29 |

عزیزم!
اگر دیدی یک روز بیزینس من ثروتمندی شدم برای این است که می‌خواستم حال پدرم را بگیرم که برای سه دهه موجودی حساب بانکی‌اش را به رخ من کشیده است.
اگر دیدی یک روز جایزه‌ی پولیتزر را بردم به خاطر این است که می‌خواستم حال خانم سی ساله‌ی طبقه‌ی سوم نشر چشمه را بگیرم که در حال افتادن از دماغ فیل، نوشته‌های من را به عنوان یک نویسنده‌ی کتاب اولی پرت کرد توی کشویش و دو ماه بعد زنگ زد و گفت کارتان رد شده است.
اگر دیدی یک روز کرسی استادی دانشگاه ام‌آی‌تی را در رشته‌ی مهندسی گرفتم به خاطر این است که می‌خواستم حال استاد دوره‌ی لیسانسم را بگیرم که با مدرک فوق لیسانس‌اش از دانشگاه نوشیروانی بابل احساس می‌کرد جای زینکویچ مرحوم نشسته است.
اگر دیدی یک روز عکسم را با ملکه‌ی زیبایی سال 2020 روی مجله‌ی ال انداخته‌اند برای این است که می‌خواستم حال خانمی را بگیرم که بوت‌های مشکی پسرانه می‌پوشید و وقتی سوار ماشین‌اش شدم دسته گل خشکیده‌ای دیدم که دوست مذکر قدیمی‌اش برایش آورده بود.

عزیزم! مطمئنا می‌دانی که در حالت خوشبینانه در این چهل پنجاه سال آینده که به مرگم مانده است نه یک بیزینسمن مشهور می‌شوم، نه نویسنده‌ای که حتی جایزه‌ی گلشیری را برده است، نه کرسی استادی دانشگاه آزاد را فتح می‌کنم و نه عکسم با نفر صدم مسابقات زیبایی روی مجله‌ی ریردرز دایجست می‌افتد. فقط خواستم این را بهت بگویم که هر یک از برنامه‌ریزی‌هایم در آینده برای این است که یکی از سیاه‌چال‌های زندگی گذشته‌ام را از بین ببرم. زندگی با این اهداف شاید دردناک‌تر از زندگی کسی باشد که اصلا هدفی برای آینده‌اش ندارد.

گ ف | سه شنبه 1390/12/16 |

سازدهنی دیاتونیک 24 سوراخ، دوربین دیجیتال کنن عاریتی از برادرم، عکس آقای فرانتس کافکا، آقای میخائیل عروسک مورد علاقه‌ام، تابلو: مرد کوبایی دوچرخه سوار، ژیلت مدل 2004، کف ریش آرکو، قهوه جوش، ماگ نازنینم، پاک‌کن فابرکاستل (یادگاری است)، روان‌نویس میتسوبیشی (از دفتر آقای فیزیک‌زاده دزدیده‌ام)، ساعت مچی، جعبه تبریک سال نو فرستاده شده از شرکت PLAXIS، ماشین حساب کاسیو ۴۵۰۰ تقلبی، هارد اکسترنال با ظرفیت باقی‌مانده‌ی  480 گیگابایت، کتاب 504 با 14 درس مطالعه شده، دفترچه یادداشت نهال و این بلندگوی پایین سمت راست که در واقع عطر آزارو است و روز تولدم با توجه به اینکه دوست دختر نداشتم از دوست دختر بردارم هدیه گرفته‌ام.

گ ف | سه شنبه 1390/12/16 |

صبح پنجشنبه- رشت
الآن ساعت 6:30 دقیقه صبح است و من در یک حلیم‌فروشی در شهر رشت نشسته‌ام و به خیابان نگاه می‌کنم که هنوز تاریک است و ماشین‌ها هرازگاهی با سرعت از آن عبور می‌کنند.
حلیم‌فروشی خیلی دنجی است. من تا به حال ندیده بودم که یک مغازه منحصرا به فروش حلیم بپردازد. هوای داخل حلیم‌‌فروشی مثل سونای بخار می‌ماند. یک عالمه بخار هوا را گرفته و روی شیشه‌ی ورودی هم کاملا بخار بسته است. ولی اینقدر هوای بیرون سرد است و سوز دارد که آدم دوست دارد برای ساعت‌ها همین‌جا در این محیط دارچینی بنشیند و به بیرون نگاه کند. وقتی مثل الآن من، تو یک شهر مثل رشت در این هوای سرد و در این موقع صبح هیچ کسی را نشناسی و هیچ جایی برای رفتن نداشته باشی مجبوری به یک حلیم‌فروشی پناه بیاوری.
و برای اینکه همچنان بتوانی پشت این میز بنشینی باید سفارش دوم را هم بدهی. الآن یک ساعت است که اینجا نشسته‌ام و این کاسه‌ی حلیم جلویم سفارش دومی است که داده‌ام. به عنوان یک مجوز برای نشستن پشت این میز.
مغازه‌ی سمت چپی کله‌پاچه فروشی بود و آدم‌های زیادی داشتند دل و روده‌ی گوسفند را می‌لمباندند. راستش را بخواهی از کله‌پاچه بدم می‌آید. و از آدم‌هایی که به اصطلاح خودشان کله‌پاچه‌خور هم هستند بدم می‌آید. یکجور اعتماد به نفس کاذب دارند. احساس می‌کنند آدم‌های کار درست و جامع‌العلمی هستند و وقتی می‌بینند تو کله‌پاچه دوست نداری سعی می‌کنند به بدترین شیوه تحقیرت کنند و از تو یک موجود مزلف سوسول بسازند.
ساعت یک ربع به هفت است و من مجبورم باز هم اینجا بنشینم. ساعت 7:30 باید بروم به میدان شهرداری رشت و آنجا اتوبوس‌های ویژه‌ی کنفرانس را سوار شوم که به سمت زیباکنار حرکت کنم. از تمام رشت همین میدان شهرداری‌اش را می‌شناسم. از حدود 10-12 سال پیش که برای اولین و البته آخرین بار به رشت آمده بودم این میدان را یادم است. فکر کنم کنارش یک ساختمان شهربانی با قدمت 200-300 ساله قرار داشت... راستش را بخواهی اینکه تنها به یک شهر غریب بیایی و هیچ جا جز یک حلیم فروشی برای ماندن نداشته باشی مقداری ناراحت کننده است. یک همچین جمله‌ای را چند خط بالاتر هم نوشتم. می‌دانم. باید سه چهار بار دیگر هم همچین جمله‌ای را تکرار کنم تا بهتر متوجه حال الآن من بشوی.
توی این یک ساعت و نیم هر میز 5-6 بار مشتری عوض کرده است و من هنوز تنها مشتری این میز کنار پنجره بوده‌ام. راستش را بخواهی سرم را پایین انداخته‌ام و زیاد آن را مثل اول، این ور و آن ور نمی‌چرخانم تا جزئیات مغازه را زیر و رو کنم. فکر کنم مدت زمان نشستن برای خوردن پرس دوم حلیم به اتمام رسیده است. نگاه فروشنده رویم سنگینی می‌کند. حداقل من همچین توهمی پیدا کرده‌ام. ده دقیقه دیگر راهم را می‌گیرم و می‌روم بیرون.
                                              *
ساعت 7:05 دقیقه است. من میدان شهرداری هستم. ولی هنوز 25 دقیقه‌ی دیگر مانده است که اتوبوس مذکور بیاید. هوا خیلی سرد است. هوا خیلی سرد است. هوا خیلی سرد است. دارم از سرما می‌میرم. یک داروخانه‌ی شبانه‌روزی پیدا کرده‌ام. کلی فکر کردم که چه دارویی را تمام کرده‌ام که باید از داروخانه بخرم. ماینوکسیدیلم تمام شده بود. آمدم توی داروخانه و یک بسته ماینوکسیدیل خریدم. (یادت می‌آید یک بار با هم رفتیم از شهرآرا ماینوکسیدیل و فین پشیا خریدیم؟ بعد دکتر داروساز بهم گفت این قرص فین پشیا پایین‌ات را کوچک می‌کند و بالایت را دراز؟) رفتار دکتر داروساز اینجا خیلی دوستانه بود. من ازش خواستم تا وقتی سرویس محل کارم بیاید اجازه بدهد روی این صندلی‌های آبی پلاستیکی دوست‌داشتنی که در حال حاضر برای من بسیار گرم و نرم است بنشینم. اجازه داد. از خوشحالی پر درآوردم.  این داروخانه فکر کنم مال عهد بوق باشد. یک عالمه گچ از سقف‌اش ریزش کرده است. یک پنکه‌ی سقفی مستعمل کبود از سقف آویزان است. پوستر های تبلیغ محصولات بهداشتی همه جا را پوشانده است. به زمین‌ هم رحم نشده است. یک عکس قدیمی که احتمالا برای صاحب اولیه‌ی داروخانه است آن بالا آویزان شده است...
الآن اینجا تقریبا گرم است. هر چه باشد از آن بیرون هوا بهتر است. بوی شربت سوکلوفرادین و قرص آنتی کلروپریمانتین دماغم را پر کرده است. ولی من می‌خواهم دکتر داروساز اینجا را بغل کنم و او را در آغوشم بفشارم. الآن اینقدر سرش شلوغ است و مشتری دارد که دیگر وقت این را ندارد که نگاهش را روی من سنگین کند. مشتری‌هایی که دارند مراجعه می‌کنند همه‌شان از سرما مچاله شده‌اند. صداهایشان خواب آلود است و می‌لرزد.

                                              *
دوشنبه – ساعت 4:20 صبح- تهران
رشت را دوست دارم. این منطقه را دوست دارم. هوایش را دوست دارم. بوی شالیزارهای مسیر زیباکنارش غرابت خاصی دارد. دوست دارم مه سردش را تا انتهای ریه‌هایم فرو کنم.
همان ظهر پنجشنبه برگشتم. با تاکسی آمدم. راننده‌ی تاکسی برایمان گلپایگانی گذاشته بود. این مرد را خیلی دوست داشتم. آدم خوبی بود. دلم می‌خواست برای یک ساعت همینجوری بغلش کنم. عکسش را این پایین می‌بینی. من جلو نشسته بودم. دو نفر خبرنگار که باهاشان دوست شدم عقب نشسته بودند. از رودبار دو کیلوگرم زیتون خریدم.

گ ف | سه شنبه 1390/12/02 |