X
تبلیغات
گوریل فهیم
به یاد هر بوسه ات
در زیر سایه ی چنار
یک هایکو می سرایم 
و برای گنجشک ها
دانه می ‍پاشم
گ ف | جمعه 1392/02/13 |

خواب‌های دنباله‌دار می‌بینم. خودم را می‌بینم که در نقطه‌ی نامعلومی از زمان و وسط یک شهر عجیب و غریب و بارانی سقوط کرده‌ام. از روی سنگ‌فرش‌های خیس بلند می‌شوم و کتم را صاف می‌کنم و مات و مبهوت به مردهای چشم آبی و دختران موبور با نگاه‌های سردشان زل می‌زنم. در مورد این فکر می‌کنم که سر از چه کشوری در آورده‌ام. مسلما ایران نیست. شاید آلمان باشد، یا انگلیس. ناگهان کشف بزرگی می‌کنم. یک پرچم سرخ برافراشته شده با علامت داس و چکش می‌بینم که وسط آسمان در حال تکان خوردن است. بالاخره مطمئن می‌شوم در یکی از شهرهای شوروی سابق فرود آمده‌ام. شاید سی یا چهل سال پیش.

و بعد ماجرایی که هر بار در خواب‌هایم اتفاق می‌افتد: یک دختر پانزده شانزده ساله با موهای طلایی دراز و پیشانی بلند در قطار زیرزمینی آن شهر مرموز کمونیستی مرا تعقیب می‌کند. در حالی که بوی نای آهک مرطوب، فضای زیر زمین را در بر گرفته و صدای سرسام آور تلق تلق قطار زیرزمینی گوشم را پر کرده است و در حالی که در هر ایستگاه آدم‌های معتنابهی از قطار سوار و پیاده می‌شوند، دخترک موطلایی واگن به واگن مرا دنبال می‌کند و من به دلیل نامعلومی از او فرار می‌کنم. از او فرار می‌کنم و فرار می‌کنم و هر چه بیشتر او مرا تعقیب می‌کند غلظت کابوس بودن خواب من بیشتر می‌شود.

دنبال کردن آن دخترک موطلایی در واگن‌های نیمه شلوغ و کپک زده آنقدر ادامه می‌یابد تا جایی که ناگهان از خواب می‌پرم.

 درد قفسه‌ی سینه دوباره سراغم می‌آید. سه روز است که قفسه‌ی سینه‌ام می‌سوزد و درد می‌کند و نفسم به سختی بالا می‌آید. ‌ته‌نشین شدن رسوبات چربی را داخل شاهرگ‌های منتهی شده به قلبم ‌ حس می‌کنم؛ جوری که هر چه زمان می‌گذرد ضخامت آن افزایش می‌یابد. لب پنجره می‌روم و به دریا نگاه می‌کنم. من برای تعطیلات به یک آپارتمان واقع در بلوار ساحلی بابلسر مراجعت کرده‌ام (اعضای دور و نزدیک خانواده در یک خانه‌ی دیگر در همین حوالی به سر می‌برند). هیچ کجای این شهر را بلد نیستم. کسی اینجا نیست و وسیله‌ی نقلیه هم ندارم. به همین خاطر است که روزها از خانه بیرون نرفته بودم. تا اینکه دیروز برای خرید چند قرص نان به خیابان رفتم  و بعد متوجه شدم که پاهایم بدون اینکه از مغزم فرمان بگیرند به سمت ساحل حرکت می‌کنند.

دریا مواج بود و ساحل مثل سردخانه‌ی پزشکی قانونی بابلسر سرد بود. ترکیبی نامتقارن و تهوع‌آور از زنان چادری، چادرهای مسافرتی، اسب‌های ریغو، مردان ریشو، قایق‌های فکسنی، بچه‌های لاغر مردنی، جت‌اسکی‌های قراضه و زباله‌های متعفن تمامی سطح ساحل را پوشانده بود. قایق‌ها و جت اسکی‌ها با سرعت وارد ساحل می‌شدند و به دل و روده‌ی آدم‌ها هجوم می‌آوردند. همه به نقطه‌ای در چند صد متری از ساحل خیره شده بودند. یک دستگاه جت اسکی روی آب معلق بود و راننده‌ای نداشت. راننده به آب افتاده بود. چند نفر از مامورها یک دستگاه دیگر جت اسکی و یک قایق موتوری را در اطراف آنجا هدایت می‌کردند تا بتوانند فرد غرق شده را پیدا کنند. موج شدید بود و آن‌ها هر چقدر این‌ور و آن‌ور می‌رفتند نمی‌توانستند طرف را پیدا کنند. بعد از یک ربع انگار موفق شدند. دیدیم که قایق موتوری به سمت ساحل می‌آید. قایق لب ساحل متوقف شد. همه به سمت قایق هجوم بردند و داخل قایق را نگاه کردند. یک دختر بیست و چند ساله بود با مانتوی مشکی، روسری آبی، موهای طلایی و پیشانی بلند. یکی پایش را گرفت و آن یکی دستش را و بعد روی ماسه‌ها ولویش کردند. مرده بود. مردم برای دیدن جسد او دورش حلقه زده بودند. من به صورتش خیره شده بودم. متورم شده بود و هیچ حرکتی روی چهره‌اش دیده نمی‌شد.  

برای چند دقیقه به صورتش خیره شده بودم. قفسه‌ی سینه‌ام زق زق می‌کرد و به این فکر می‌کردم که همین امروز و فردا روی تخت آپارتمان طبقه‌ی پنجم با دید زیبا از ساحل و در آرامش کافی سکته‌ی قلبی می‌کنم و چند ساعت بعد مانند این دختر، آدم‌هایی که هیچ نمی‌شناسمشان دورم جمع خواهند شد و برانکاردم را جابجا می‌کنند.

به آپارتمان برگشتم. صبحانه خوردم و اینترنت را بالا و پایین کردم. سوزش قلبم مثل آژیر ممتد سراسر بدنم را فرا گرفته بود. حمله‌ی قلبی یک احتمال نه چندان دوردست بود. من همیشه معتقدم که نهایتا به یکی از این دو دلیل می‌میرم: حمله‌ی قلبی یا سرماخوردگی. به خاطر اینکه پدربزرگ مادری‌ام سکته‌ی قلبی کرد و پدربزرگ پدری‌ام از سرماخوردگی و آنفولانزا مرد.

از خانه بیرون آمدم و به لابی آپارتمان رفتم. به تاکسی تلفنی زنگ زدم و از نگهبان در مورد بیمارستانی پرسیدم که برای ناراحتی قلبی و گرفتن نوار قلب باید به آنجا مراجعه کرد. گفت بیمارستان‌های بابلسر متخصص قلب ندارد و باید به بیمارستان روحی یا یک همچین اسمی در بابل بروم. تاکسی جلوی در آپارتمان رسید. سوار شدم. بهش گفتم تا بیمارستان روحی بابل چقدر کرایه‌اش می‌شود. گفت ده هزار تومان. حساب کتاب کردم. ده هزار تومان برای رفت و حتما ده هزار تومان هم برای تاکسی برگشت. جمعا بیست هزار تومان. دیدم زندگی‌ام چندان به اندازه‌ی بیست هزار تومان ارزش ندارد. بهش گفتم انتهای بلوار ساحلی پیاده می‌شوم. در عرض پنج دقیقه به انتهای آن رسیدیم. دو هزار تومان کرایه دادم و از تاکسی پیاده شدم.

هوا همچنان مثل سردخانه‌ی پزشکی قانونی بابلسر سرد بود. رودخانه آرام و ساکت بود. پرنده پر نمی‌زد. نشانی از آدمی‌زاد نبود. قایق‌های ماهی‌گیری کنار اسکله لنگر انداخته بودند. و تا چشم کار می‌کرد امتداد رودخانه ادامه داشت. حس غریبی بود؛ و منظره‌ی گرفته‌ای. حال و هوای همان شهر روسی‌ای را داشت که در خواب‌های دنباله‌دارم سر از آن در می‌آوردم. با این تفاوت که آدم‌های آن همه مرده بودند و انگار جسدهایشان روی آب معلق مانده بود و با چشم‌های باد کرده به مه گرفته‌ی آسمان خیره بودند.

پیاده به خانه برگشتم. کلید انداختم و داخل شدم. برای خودم یک فنجان قهوه آماده کردم و پشت میز نشستم تا این نوشته را بنویسم. قهوه برای درد قلب ضرر دارد؟ ممکن است. با اینحال نمی‌شود از اقامتگاه کنار دریا به نوشتن پرداخت و قهوه ننوشید.

گ ف | پنجشنبه 1392/01/08 |

یک مدت تو یکی از این شهرکتاب‌های خوش رنگ و لعاب و دوست داشتنی تهران کار می‌کردم. کنار کتاب‌های ادبیات داستانی می‌ایستادم و خانم‌های میانسال علاقه‌مند به رمان‌های اونوره دوبالزاک و جوان‌های دانشجوی پرشور و حرارت علاقه‌مند به ژان پل سارتر و آلبر کامو را در پیدا کردن کتاب‌های مورد علاقه‌شان راهنمایی می‌کردم.

یکی از آن بعد از ظهرهایی که هیچ کس سر از شهرکتاب ما در نمی‌آورد خانم میانسال نسبتا زیبایی با دو دختر مامانی و خوشگل وارد طبقه‌ی مربوط به ادبیات داستانی شد. به سمت من آمد و در مورد کتاب‌های زویا پیرزاد پرسید. چشم‌های پرسشگر و خاصی داشت. بداخلاق بود. از آن بولداگ‌های ماده‌ای که آدم را دنبال می‌کنند و بالاخره یک جایی فرد را به تباهی می‌کشانند.

بهش گفتم: چه دخترهای خوشگلی دارید. دو قلو هستند؟

گفت: نه... یکی‌شان ده سالش است و آن یکی هشت سال. (با با کمال ناباوری ادامه داد) مگر کوری که تفاوت‌هایشان را نمی‌بینی و نمی‌فهمی؟

راستش را بخواهید در این لحظه مثل آب جوش شروع کردم به قل قل کردن. با اینحال آرامش خودم را حفظ کردم و با تن صدای آرام و در عین حال ممتد بهش گفتم: نه، کور نیستم. فقط نمی‌توانم درک کنم که کدام مردی حاضر است بیش از یک بار با شما بخوابد.
***
بقیه‌ی ماجرا را می‌توانید به صورت خطی و با سرعت خیلی زیاد در ذهنتان مرور کنید. داد و بیداد. گزارش به رئیس شهر کتاب. اخراج من. اعلام اسم من به تمام شهر کتاب‌های وابسته برای اینکه مرا استخدام نکنند. و نهایتا خرید روزانه‌ی صفحه‌ی نیازمندی‌های همشهری برای پیدا کردن یک کار جدید.

گ ف | یکشنبه 1391/12/20 |

پشت پنجره‌ی آشپزخانه ایستاده‌ام و دارم بیرون را نگاه می‌کنم. به طرز غیر منتظرانه‌ای برف شروع کرده است به باریدن. همه جا سفیدپوش شده است. چه آرامش بکری. مثل یک تکنوازی آرام ویلونسل از انتهای جهان که تنها برای من اجرا می‌شود. چقدر همه چیز خاص شده است. چه قدر روحانی شده است. صورتم را به پنجره نزدیک کرده‌ام و سرمای شیشه را روی گونه‌هایم حس می‌کنم.

از منظره‌ی روبرویم عکس می‌اندازم. من از عکاسی تقریبا هیچ چیز سر در نمی‌آورم. تنها تنظیم فنی‌ای که توانستم بر روی دوربینم اجرا کنم فعال کردن مد عکاسی در شب بود.

در این شب برفی من پشت میز نشسته‌ام و دارم کاغذهای کتاب جدید آلمانی‌ام را بو می‌کنم. بوی کوفته‌ی بران فلز می‌دهد. هیجان یادگیری یک زبان جدید چیزی است مثل هیجان درست کردن یک وبلاگ یا هیجان خریدن یک دوربین عکاسی نو. کشفی به یک دنیای مرموز.

گ ف | پنجشنبه 1391/12/17 |

من ترجیح دادم به خاطر مسائل اقتصادی به جای سه شاخه بامبو، دو شاخه بخرم... این دوستان و نزدیکانی که به آپارتمان بنده آمد و شد دارند تا کی می‌خواهند به آدم گوشزد کنند که شاخه‌های زوج بامبو شگون ندارد؟

گ ف | چهارشنبه 1391/12/16 |
وقتی جهنمی باشی،
بهشت برایت جهنم‌تر است.
گ ف | یکشنبه 1391/12/06 |

داشتم نقشه‌ی کره‌ی زمین را بالا و پایین می‌کردم که ببینم کدام قسمت از خشکی‌های زمین به تصرف دولت‌های بین‌المللی در نیامده است. راستش را بخواهید بعد از آنکه نیم‌کره‌ی جنوبی ماه را تحت مالکیت خودم در آوردم حالا به دنبال یک کشور جدید بر روی کره‌ی زمین می‌گردم که بتوانم رئیس جمهور آن بشوم. ولی متاسفانه وضعیت زمین خیلی بغرنج‌تر از کره‌ی ماه است. سانتی‌متر به سانتی‌متر از کره‌ی زمین به تصرف آدم‌های مختلف و دولت‌هایشان در آمده است. کانادا، آمریکا، روسیه و دانمارک به نواحی شمالی و سرتاسر یخبندان کره‌ی زمین هم رحم نکرده‌اند و همه را تحت قلمروی خودشان در آورده‌اند.

نهایتا به فکر قاره‌ی جنوبگان (قطب جنوب) یا به قول فرنگی‌ها آنتارکتیکا افتادم. این قاره را در نقشه‌های متداولی که از خشکی‌های کره‌ی زمین به نمایش گذاشته‌اند نمی‌بینید. برای همین به ذهنم رسید که این قسمت از زمین به تصرف دولت‌ها در نیامده است. ولی می‌توانم شما را به صفحه‌ی ویکی‌پدیای قاره‌ی جنوبگان راهنمایی کنم تا ببینید که دولت‌ها چگونه تکه تکه‌های قاره جنوب را به تصرف خودشان در آورده‌اند. خشکی‌هایش به طرز ناعادلانه‌ای بین کشورهای بریتانیا، نیوزیلند، فرانسه، نروژ، استرالیا، شیلی و آرژانتین تقسیم شده است.

ولی به طرز شگفت‌آوری هنوز یک قسمت خیلی بزرگ از قطب جنوبگان به تصرف دولت خاصی در نیامده است و به همین خاطر من می‌توانم به راحتی نسبت به آن اعلام مالکیت کنم.

هر چند که شوربختانه (این کلمه را از کلمه بدبختانه بیشتر دوست دارم) کشور تازه تاسیس من زمین‌های مرغوبی ندارد و در واقع در کون زمین واقع شده است، با اینحال یکی از بهترین فانتزی‌های من یعنی داشتن یک کشور مستقل می‌تواند در آنجا به تحقق بپیوندد.

من و تو، روزی به آنجا خواهیم رفت و بر روی زمین‌های برفی آن یک کانکس دو اتاقه قرار می‌دهیم و در آنجا زندگی خواهیم کرد. آنجا می‌توانیم کنار شومینه‌ای که گرمایش را از منابع انرژی درونی زمین تامین می‌کند بنشینیم، به اراضی تحت مالکیت رسمی خودمان نگاه کنیم و به سلامتی کشورمان یک مقدار دسر برف با عصاره‌ی آلبالو بخوریم.

گ ف | چهارشنبه 1391/12/02 |

بچه که بودم وقتی خاله‌ام به ایران می‌آمد و وقتی که می‌خواست برگردد به من با شوخی می‌گفت که من را هم می‌گذارد توی چمدان و با خودش به آن ور آب می‌برد. و من هم واقعا فکر می‌کردم که می‌توانم توی آن چمدان بزرگ مشکی رنگ که مثل یک ماشین لندکروزر زیبا و با شکوه بود جا بگیرم و برای چند ساعت تو هواپیما در آن فضای بسته صبر کنم تا برسم به یک سرزمین رویایی دور از تمام بدبختی‌هایی که در دوران کودکی تجربه کردم. راستش را بخواهید من در دوران کودکی واقعا موجود بدبختی بودم. پارامترهای مختلفی را می‌توانم یکی یکی لیست کنم تا بهتان اثبات کنم که بی‌اغراق یک بچه گوریل بدبخت بوده‌ام. نمی‌توانید تصور کنید اینکه خاله‌ام مرا توی چمدانش می‌چپاند و با خودش می‌برد آن ور آب چقدر می‌توانست برای من رویای مسحور کننده‌ای باشد.

کلا هر کس از راه می‌رسید یک شعر و وعری به من تحویل می‌داد و من واقعا آن شعر  و وعر را باور می‌کردم. کلا آدم زودباوری بودم. مثلا باور کرده بودم که پدرم از پوآرو و شرلوک هلمز در پیدا کردن قاتل‌ها باهوش‌تر است. و اینکه رستم دستان وقتی که پامشقی روی زمین می‌نشسته و صبحانه می‌خورده قدش اندازه‌ی ساختمان سه طبقه بوده است. یا اینکه خانم مجری برنامه‌ی کودک شبکه‌ی یک وقتی می‌گفت اتاقتان ریخته پاشیده است و بهتر است یک مقدار در جمع و جور کردن خانه به مادرتان کمک کنید، در واقع می‌توانسته از داخل تلویزیون وضعیت فاجعه‌بار اتاق من را شخصا مشاهده کند!

البته هنوز هم به احتمال زیاد موجود زودباوری هستم. اگر بهم بگویید همه‌ی‌ شما ربات‌های مزدور یک قدرت ماورایی هستید و برای این وجود دارید که عملکرد و رفتارهایم را کنترل کرده و مثل یک موش آزمایشگاهی زندگی‌ام را مورد مطالعه قرار دهید مثل خامه شکلاتی‌ای که روی نان تست بمالید باور می‌کنم.

با اینحال علی رغم این زودباوری مفرط که از دوران کودکی هنوز در لایه لایه‌های شخصیتی‌ام باقی مانده و گاهگاهی هم مرا دستمایه‌ی خنده میان دوستانم می‌کند، بدبختی دوران کودکی تا حدودی از زندگی من رخت بر بسته است. در واقع من دیگر موجود بدبختی نیستم. از زندگی‌ام راضی هستم. به اطراف خودم که نگاه می‌کنم وضعیتم را قانع کننده می‌بینم. یک اتاق خوب دارم که در آن زندگی می‌کنم. یک میز تحریر چوبی قهوه‌ای رنگ با ارتفاع مناسب دارم. پرینتر و اسکنرم خوب کار می‌کند. تمام کتاب‌هایی که دوستشان دارم توی قفسه‌ی اتاقم هستند. آدم‌های خوبی اطرافم را پر کرده‌اند. شب‌ها می‌توانم به مبل تکیه بدهم، چای بنوشم و چند صفحه کتاب بخوانم. می‌توانم با تو در خیابان انقلاب راه بروم و کتاب بخرم و بعد در شیرینی فرانسه شیر کاکائو با کیک شکلاتی سفارش دهم. ایده‌ای خوب برای درست کردن یک وبلاگ جدید دارم. یک ایده‌ی خوب برای نوشتن کتاب. چند ایده‌ی خوب برای پول درآوردن (راستی آیا کسی را سراغ دارید که یک محموله‌ی پانصد هزار تنی میلگرد گرید A3 کاوردار، با مدارک ثبت شده، چینی، تولید 2010، ترخیص 2011، 3 تا 5 درصد زنگ زدگی، قیمت کیلویی 1300 تومان را یکجا بخرد؟ در صورت پاسخ مثبت لطفا به gourilo@yahoo.com ایمیل بزنید.)

 داشتم می‌گفتم... یعنی می‌خواستم این بحث تکه پاره را به اینجا بکشانم: من هم مثل همشهری کین و منطبق بر افاضات دکتر فروید ایده‌آل دوران کودکی‌ام، هنوز به مثابه‌ی یک عقده در بین شیارهای مغزم می‌لولد. و به همین خاطر است که حاضر شدم دست‌ها و پاهایم را قطع کنی و بعد سرم را از تن جدا کنی و آن‌ها را با دقت روزنامه‌پیچ کرده و توی چمدان مسافرتی‌ات جا بدهی. حالا آماده‌ی رفتن شده‌ای. سوار قطار می‌شوی و به کوپه‌ی شماره‌ی 211 می‌روی. با تمام نیروی زنانه‌ات چمدان سنگین را داخل کمد می‌کنی و روی صندلی می‌نشینی. قطار شروع به حرکت می‌کند. و تو با دو نفر خانم مهندس میانسال هم کوپه‌ای‌ات وارد گفتگو می‌شوی و درباره‌ی این حرف می‌زنی که من هم یک مهندس بوده‌ام و کار و بارم پیرامون طراحی تونل‌های مترو بوده است.

گ ف | چهارشنبه 1391/10/13 |
سردم است
تا استخوانم سرما نفوذ کرده است

یک کاپشن می پوشم
باز هم سردم است

دو کاپشن می پوشم
باز هم سرد است

سه کاپشن
سرما

چهار کاپشن
هوا سرد است

ده کاپشن
باز هم سرد است...

دو ساعت بعد:
این زیر سنگینی صد کاپشن را دارم تحمل می کنم
سوز می آید...

گ ف | پنجشنبه 1391/10/07 |

گاهی وقت‌ها لازم است آدم یک آهنگ تو مایه‌های live is life را بیاندازد بالا و صدایش را تا آخر آخر آخر بلند کند و بعد برود جلوی آینه‌ی حمام و ریش‌هایش را بتراشد و از خوشحالی مفرط ونگ بزند. بله یک موقع‌هایی آدم باید بیش از اندازه خوشحال باشد و دنیا را به آنجایش هم حساب نکند. یک موقع‌هایی آدم باید راف باشد. راف یعنی rough، یعنی تا حدی ناهنجار، درشت‌گونه و زمخت‌مآب. آهنگ را تا ته زیاد کند، بالا و پایین بپرد و بعد با دو تا دست یک کاسه‌ی گنده‌ی گنده درست کند و تویش را پر از آب کند و بریزد توی صورت و بعد بلند واخ بکشد. کلا راف بودن باید یک جورهایی سبک زندگی باشد.

کلا باید از این حالت اتو کشیدگی بیایم بیرون. از این خرفت‌گونگی و وسواس‌مآبانه بودن رهایی پیدا کنم (چقدر خوب در می‌آید کلمه‌های جدیدی که با پسوند گونگی و مآب ساخته می‌شود). به طور کلی عقیده دارم راف بودن باید یک راهبرد نوین در زندگی باشد. وقتی فیلسوف بزرگی شدم در نظام‌نامه‌ی فلسفی‌ام در این مورد بیشتر توضیح خواهم داد. وقتی آرمان‌شهر خودم را وسط صحرای آریزونا برپا کردم به مردمانم دستور می‌دهم راف باشند. بلند بخندند. به همدیگر فحش بدهند. قلپ قلپ نوشیندنی را ته حلقشان خالی کنند و بعد با آستین دهانشان را خشک کنند. ماشین‌های بزرگ شاسی بلند سوار شوند و گاز بدهند.

گ ف | پنجشنبه 1391/10/07 |

همیشه آن شکلات مستطیلی با جلد رویایی بنفش رنگ مانند یک پورشه‌ی 911 قرار گرفته در پشت شیشه‌ی نمایشگاه خودرو، به طرز مغرورانه‌ای بر قفسه‌ی مستطاب فروشگاه زنجیره‌ای حامی کنار منزلمان لم داده بود و من هر بار که وارد فروشگاه می‌شدم در مقابلش می‌ایستادم و زیبایی و ایستادگی او را می‌ستودم. در بین پرزهای زبانم آب شدن قطعات لذیذ آن را تصور می‌کردم، وقتی که یک بار دل به دریا زدم و تمام پول ته جیبم را صرف خریدن آن فرشته‌ی رویایی کردم... تصور می‌کردم که چطور جلد فانتزی و زیبای آن را باز کردم، که چطور یک قطعه از آن را با انگشتان دستم جدا کردم، که چطور آرام روی زبانم گذاشتم و برای چندین دقیقه غرق در لذت بوسه گرفتن از آن بانوی زیبایی سوییسی شدم.

امروز صبح ده هزار تومان ته جیبم گذاشتم و از خانه زدم بیرون. وارد فروشگاه زنجیره‌ای شدم و به سرعت به سمت قفسه‌ی شکلات‌ها رفتم. می‌خواستم یک بار دیگر لذت تصاحب کردن یک بانوی زیبای سوئیسی را با تمام وجودم تجربه کنم... اما اثری از او نبود. انگاری نامه‌ای نوشته باشد و آن را کنار تخت روی میز آرایش گذاشته باشد و انگاری من از خواب بیدار شده‌ام و او را در کنار خود نیافته‌ام و نامه‌ی خداحافظی‌اش را با اشکی در چشم می‌خوانم.

وقتی که علت ترک کردن او را از متصدی فروشگاه پرسیدم گفت: به خاطر تحریم‌ها دیگر نمی‌توانیم محصولاتشان را بیاوریم.

گ ف | چهارشنبه 1391/09/29 |