X
تبلیغات
گوریل فهیم
وقتی که مدلسازی‌ام جواب درست و حسابی می‌دهد
وقتی که به یک قطعه‌ی خوب گوش می‌دهم
وقتی که ساعت یک شب کسی نیست که دورم بپلکد
وقتی که مزه‌ی آدامسم را دوست دارم
وقتی که میزم را دوست دارم
گ ف | چهارشنبه 1393/02/03 |

لطفا خطوط پیش رو را هنگامی بخوانید که قطعه‌ی شماره‌ی 17 از اپرای گیولیو سزار اثر جرج فردریک هندل را گوش می‌دهید. بزرگترین دلیل آن این است که این خطوط را در حین گوش دادن به این قطعه نوشتم.  دلیل دوم اینکه به نظر من این قطعه از نقطه‌ای در بهشت به هندل الهام شده است. 

خیلی عجیب است که دلم گرفته و بعد نمی‌توانم به راحتی دلیل آن را پیدا کنم. حداقل سعی می‌کنم خودم را توجیه کنم که نمی‌توانم دلیلش را پیدا کنم. احساس یک شهروند سرخورده‌ی ساکن پراگ را دارم که سه سال بعد از بهار پراگ در کوچه‌های خلوت شهر راه می‌رود و به شکوه چکسلواکی در اوج فکر می‌کند. همیشه چیزهای خوب مثل یک رعد در آسمان زندگی آدم ظاهر می‌شود و بعد به همان سرعت از بین می‌رود و محو می‌گردد. این یک قانون است. قانون طبیعت، قانون جوامع انسانی و نیز قانون زندگی‌های شخصی. مثل اصول اقلیدس، مثل عدد پی تغییرناپذیر و غیرقابل انکار است. همیشه یک عصر طلایی وجود دارد و بعد یک دوره‌ی بلندمدت سیاهی، زوال و انحطاط. مثال آن حکومت کمونیست‌ها بعد از بهار پراگ، حکومت پینوشه بعد از دوره‌ی شکوفایی سالوادور آلنده. و نمونه‌ی ملموس‌تر، زندگی شخصی و یکنواخت نویسنده‌ی این سطور در روزهایی که بیهوده کشدار شده‌اند و تاریکی شب‌ها بر تمام ابعاد آن سایه انداخته است. یک نوع یکنواختی کشدار در پس روزهایی پر از رنگ، موسیقی، متن و قهوه‌ی فرانسه.

سازدهنی‌ام را برداشتم و به بیرون از خانه رفتم. ساعت ده شب بود و در این محله‌ی خلوت، همه در خانه‌هایشان قایم شده‌ بودند. روی پله‌ی جلوی در اصلی خانه نشستم. صدای جیرجیرک می‌آمد. نور لامپ، روی زمین سیمان شده منعکس شده بود. سعی کردم قطعه‌ی قایقرانان رود ولگا را بنوازم. نفسم به سختی بیرون می‌آمد. صدای سازم جسد شده بود. در نت‌هایی که می‌نواختم روحی وجود نداشت. نت‌ها شبیه خیابان‌های اینجا شده بودند، شبیه روزها و شب‌هایی که پشت سر هم می‌آیند و می‌روند. دچار مرض یکنواختی کشدار.

نمی‌شد به شما فکر نکرد. چهره، صدا و رنگ لباس‌هایتان از جایی به بیرون تراوش می‌کرد و خودش را از تاریکی شب بیرون می‌ریخت. سازدهنی را کنار گذاشتم. و برای دقایق متوالی به اجزای مختلف ساختمان روبرو خیره شدم. در‌، پنجره، آجر نما، چراغ‌، ستون‌های تزیینی و سقف شیروانی...

در زندگی خاطراتی است که مثل خوره روح آدم را در تاریکی و انزوا می‌خورد و می‌تراشد. خاطراتی که نمی‌توانید آن‌ها را بکشید و نابود کنید. نمی‌توانید آن‌ها را دفن کنید. بالاخره باد می‌وزد، خاک را از میان بر می‌دارد و بعد آن‌ها نبش قبر می‌شوند. بعد مثل زامبی‌ها هجوم می‌آورند و مشغول خوردن آدم می‌شوند. فکر، آرامش و زندگی‌تان را می‌جوند و می‌جوند و قورت می‌دهند. می‌بلعند. و شما می‌مانید با زامبی‌هایی که رهایتان نمی‌کنند. آهسته آهسته شیره‌ی وجودتان را می‌مکند و چیزی از شما باقی نمی‌گذارند؛ به جز پوست، استخوان و زمان. زمان که مثل یک کابوس دنباله‌دار و لایتناهی می‌ماند.

این را از من قبول کنید. زمان یکی از بدترین کابوس‌هایی است که می‌تواند وجود داشته باشد. یک نوع جبر مطلق در مفهوم آن پنهان شده است. و ما محکوم هستیم که در نقطه‌ای از آن قرار بگیریم. بدون اینکه پایان ملموسی را برایش متصور شویم. به همراه خاطراتی که از گذشته‌اش نبش قبر می‌شود و شروع به خوردن آدم می‌کند؛ همانطور که پیش از این گفتم.  

آیا افسانه‌ی هلندی سرگردان را شنیده‌اید؟ بگذارید داستانش را با اندکی تحریف برایتان بازگو کنم. ناخدای یک کشتی هلندی برای قرن‌ها در دریاهای بی‌انتها سرگردان و محکوم به کشتیرانی بی‌هدف شده بود. تنها راه رهایی از این سرنوشت شوم ازدواج با فرد وفاداری بود که عشقی ابدی را به ناخدا اهدا کند. یک روز ناخدا در یک شهر بندری در نروژ لنگر انداخت و عاشق سانتا شد. سانتا دختر جوان و زیبارویی بود که برای ناخدا سوگند وفاداری خورد. پس از آن ناخدا روزهایی پر از خوشبختی و سرشار از سانتا را تجربه کرد. تا آنکه یک روز متوجه شد سانتا نامزدی دارد و با او وارد یک رابطه‌ی عاشقانه شده است. به همین خاطر مجبور شد که دوباره سوار کشتی‌اش شود و به محکومیت همیشگی خود بازگردد.

حس همذات پنداری قابل ملاحظه‌ای با هلندی سرگردان دارم. به خصوص شب‌هایی که سعی می‌کنم سازدهنی بنوازم و با اینحال با نت‌های سرد، خشک و شکننده مواجه می‌شوم. شب‌هایی که بی‌هدف در ساحل میسیسیپی راه می‌روم و به صدای آهسته‌ی جریان آب گوش می‌دهم. شب‌هایی که سرگردان در خیابان‌های سینت لوییس گم می‌شوم، بدون آنکه بتوانم مسیر خانه را پیدا کنم. با ترس و وحشت همیشگی که نکند گذارم به ایست سینت لوییس بیافتد. که نکند مثل یکی از دوستانم در آنجا هدف گلوله‌های سربی گانگسترها قرار بگیرم و سوراخ سوراخ شوم. هر چه باشد زندگی در کابوس، سرگردانی و زمان ارجحیت دارد به سوراخ سوراخ شدن توسط گلوله‌های سربی داغ گانگسترهایی که برای نشان دادن قدرت به باندهای رقیب و ساکنان منطقه بی‌دلیل آدم می‌کشند.

به خانه برگشتم. سازدهنی را بالای قفسه‌ی کتاب رها کردم و به آشپزخانه پناه بردم. به یخچال. در نوشابه را بازکردم و اندازه‌ی یک استخر نوشابه بلعیدم.  

گ ف | سه شنبه 1393/02/02 |


امروز به همراه یکی از دوستانم به دانشگاه میزوری رفتم. احساس کردم مستقیم به داخل قرن نوزدهم سقوط کرده‌ام. من دقیقا نمی‌دانم سبک معماری ساختمان‌های آنجا متعلق به چه دوره‌ای بود. به هر حال ساختمان‌های قدیمی و کلاسیکی داشت و آدم را به حداقل صد سال پیش منتقل می‌کرد. وقتی به دانشجویان نگاه می‌کردم یک نوع پارادوکس جالب و هیجان‌انگیز بین طرز پوشش و تیپ آدم‌های مدرن و قرن بیست و یکمی با معماری کلاسیک فضای دانشگاه حس کردم.
راستی بهار خودش را در سبزی چمن‌ها، شکوفه‌های بعضی از درختان و همین‌طور بوسه‌های عشاق پای شش ستون آیانیک که نماد دانشگاه بودند نشان می‌داد.

گ ف | جمعه 1393/01/22 |

همین الآن داشتم با پدرم صحبتم می‌کردم. هفت ماه است که او را ندیده‌ام و تنها هر ماه یا هر دو ماه یک بار در حد چند دقیقه با هم تلفنی حرف می‌زنیم. بهم گفت که دلش خیلی برایم تنگ شده است. بعد خداحافظی کردیم. اشک توی چشم‌هایم جمع شد و بغض ته گلویم را گرفت.

 هیچوقت نتوانستم موقع حرف زدن با او راحت باشم. همیشه مرزی بین من و او وجود دارد. انگار که در دنیایی دیگر باشد.حالا هم بیش از هر زمان دیگری از هم فاصله گرفته‌ایم.

گ ف | چهارشنبه 1393/01/20 |

تهران من!‏
در این نوروز دور از تو
صدای جیک جیک گنجشک‌های ظهیرالدوله می‌آید
و تصنیف آشنای فروغ و بهار و رهی معیری
و بوی شکوفه‌های بید پارک لاله
و "بوی جوی" میرداماد
و یاد "یار دبستانی"‏
تهران من!‏
لبخند بزن از دور
نوروزی باز خواهم گشت
و تو را در آغوش خواهم گرفت
توچالت را صعود خواهم کرد
انقلابت را قدم خواهم زد
و فرحزادت را نفس خواهم کشید

گ ف | پنجشنبه 1392/12/29 |

الآن ساعت هفت صبح است و من از زير پتو دارم با شما حرف مي زنم. بله خودم را به خاطر سرما مثل جوجه‌تيغي زير پتو قايم كرده‌ام. هوا انگار ابري است و به همين‌خاطر اتاقم تاريك مانده است. از بيرون صداي باد مي‌آيد كه بين مجتمع‌هاي مسكوني و سقف‌هاي شيرواني مي‌پيچد. صبح يكشنبه است و سكوت همه‌جا را فرا گرفته، انگار تمام دنيا در خواب فرو رفته باشد.

چند دقيقه‌ي پيش از شدت تشنگي از خواب بيدار شدم. از تختم بلند شدم و به طبقه‌ي پايين رفتم. در يخچال را باز كردم و شيشه‌ي آب را توي حلقم خالي كردم. هم خانه‌اي‌هايم خوابيده بودند. دو نفر هستند و البته دوست مونث يكي‌شان را هم بايد اضافه كنيد. راستي اين را بايد توضيح بدهم كه آشناي يكي از هم‌خانه‌اي‌هايم اين صفحه‌ي اينترنتي را انگار دنبال مي‌كند و من همينجا از ايشان خواهش مي كنم كه آدرس آن را به هم‌خانه‌اي‌ام ندهد. چون كلا حس خوبي ندارم از اينكه اطرافيان نزديكم بتوانند يادداشت‌هاي مرا بخوانند.

ديشب توي يك مهماني بودم. يك مهماني عجيب و غريب كه تقريبا همه‌شان از من بزرگ‌تر بودند. كم سن‌ترينشان چهل ساله بود. همه‌ي دوازده سيزده نفرشان آمريكايي بودند. البته يكي‌شان كه خيلي قيافه‌ي شرقي داشت بهم گفت كه اصالت ايتاليايي دارد. بعد اينكه تلفظ كردن اسم من براي اين موجودات كلا يك مسئله‌ي چالش‌برانگيز است. بهشان گفتم مي‌توانيد به جاي سياوش، سيا صدايم كنيد. گفتند باشد. چند دقيقه گذشت كه همان سيا هم يادشان رفت. بعد يكي گفت سي. بعد همه خوشحال شدند و کلی ذوق کردند و گفتند سي خيلي بهتر است. بعد یکی شان شروع کرد به مسخره بازی که Si see sea. 

 اينجوري شد كه به سي شناخته شدم. 

به هر حال اسم جديدم را دوست دارم. خودم هم فكر مي‌كنم سي خيلي بهتر از سيا باشد. حس بهتري به آدم دست مي‌دهد. اسم شما چي هست؟ سي هستم.

بعد ديشب طرف‌هاي ساعت يك به خانه برگشتم. خيلي حالم بد بود. فكر كنم زيادي جلوي باد گرم بخاري نشسته بودم و گرمازده شده بودم. حالت تهوع شديدي گرفته بودم. رسيدم خانه و مستقيم آمدم توي تخت و خوابيدم. آنقدر در خواب عميقي فرو رفتم، انگار كه در جا مرده باشم. بعد كه بيدار شدم همان چيزهايي اتفاق افتاد كه خوانديد.

همين خلاصه. 

امضا: گ ف (سی)

گ ف | یکشنبه 1392/12/25 |

نسرینای عزیز!

همانطور که می‌دانید در زندگی زخم‌هایی هست که مثل خوره روح را آهسته در انزوا می‌خورد و می‌تراشد. با اینحال می‌توان ‏گاهی در برابر این روند تخریب‌گرانه‌ی مزمن مرهمی پیدا کرد که روند تراشیدن روح را تا حدی آهسته‌تر کند. می‌توانم بعدا ‏برایتان لیست کنم که چه چیزهای موجب بهتر شدن حالم و آهسته‌تر شدن فرآیند سقوط روحی‌ام می‌شود. با اینحال در اینجا خواستم ‏برایتان توضیح بدهم که خواندن نوشته‌ی شما در وبلاگتان و درباره‌ی من و همینطور نوشته‌های خودم در آنجا یکی از چیزهایی ‏بود که امشب مرا خوب کرد و از انزوایم در برابر زخم‌های مهاجم محافظت کرد. ‏
بی‌صبرانه منتظر آن هستم که کتابتان از زیر چاپ بیرون بیاید تا بتوانم یکی از آن‌ها را داشته باشم.‏
برقرار باشید.‏

گ ف ‏

پانوشت: نوشته‌ی من در وبلاگ نسرینا

گ ف | شنبه 1392/12/24 |

من صمیمانه اعتقاد دارم که نوشیدن نوشابه‌ی گازدار یکی از راه‌های درمان ناراحتی و از بین برنده‌ی افکار پریشان و هرز است. ‏این نظریه را از تجربیات متوالی خود در این مغازه‌ی فست‌فود کنار جاده‌ی تروی ارایه داده‌ام. و بعد صمیمانه اعتقاد دارم که غذای ‏فست‌فودی هم به درمان تنهایی و از میان بردن غم‌های عمیق در پستوهای ذهنی انسان کمک ویژه می‌کند. می‌توانم برایتان ‏چنین دلیل بیاورم که اینجا تمام آدم‌های مجرد و بی‌کس و کار به غذای فست‌فودی می‌گویند ترش (آشغال) و بعد با این وجود ‏همه‌شان همیشه ماشینشان را کنار پنجره‌ی کوچک مک‌دونالد یا جک در جعبه پارک می‌کنند و برگر روزانه‌شان را با یک لیوان ‏خیلی بزرگ نوشابه سفارش می‌دهند. شکم‌های همه‌شان مثل آبشار نیاگارا از بند تنبانشان سرازیر است و وقتی راه می‌روند ‏ماتحتشان حرکات ارتعاشی جانبی می‌کند. وقتی نفس می‌کشند خس‌خس می‌کنند و توی میمیک صورتشان هیچ چیزی را ‏نمی‌توانید ببینید. دقیقا هیچ چیزی را نمی‌توانید ببینید. صورت‌هایشان یک صخره‌ی بی‌تحرک است، برای تمام دوران ‏زمین‌شناسی کواترنری. و همیشه به این فکر می‌کنم که در این لحظه که مات و مبهوت به آدم نگاه می‌کنند چه جریان فکری‌ای ‏در حال گذار از مغزشان است. ‏
من هم تقریبا در حال دگردیسی به چنین موجودات عجیب و غریبی هستم. شب‌ها ساعت یک و دو داخل مغازه‌ی جک در جعبه ‏می‌شوم و بعد یک برگر سفارش می‌دهم با نوشابه. بعد می‌توانم به تعداد معتنابهی لیوان نوشابه‌ام را پر کنم و شلنگ آن را بگذارم ‏ته حلقم و شیر شلنگ را باز کنم تا نوشابه همین طور داخل حجم معده‌ام را مانند یک مخزن ذخیره‌ی بنزین پر کند. ‏
ساعت دو شب است و من در پشت میز رو به خیابان تروی نشسته‌ام و در حال خوردن برگرم هستم. روبرویم آن طرف خیابان یک ‏پمپ بنزینی است که ماشین پلیس کنارش پارک کرده و آن طرف‌تر یک کارواش متروکه که به حال خودش رها شده است. هر ‏چند دقیقه یک بار یک تراک، یک کامیون یا یک شورلت قدیمی و زهوار در رفته تاریکی جاده را می‌شکافد و در امتداد آن با ‏سرعت عبور می‌کند. ‏
راستش را بخواهید هر چقدر هم سعی می‌کنم نمی‌توانم جلوی خودم را بگیرم و نوشته‌های شما را در صفحه‌ی شخصی‌تان بر روی ‏اینترنت دنبال نکنم. شما این روزها در مورد خودتان و شاعر بزرگ و برجسته می‌نویسید. با جزئی‌نگری فوق‌العاده‌ای گفتگوهایتان ‏را تشریح می‌کنید و فضای پیرامونتان را با مهارت یک مینیاتوریست حرفه‌ای کالبدشکافی می‌کنید. من کلمات شما را که از جنس ‏قلوه سنگ‌های آذرین هستند روی دندان‌هایم می‌گذارم و شروع می‌کنم به جویدن آن‌ها. بعد از خواندن متن‌هایتان دندان‌ها و ‏آرواره‌ام خرد می‌شود و خون از گوشه‌ی لب‌هایم چکه چکه روی چانه‌ام سرازیر می‌شود. بعد ساعت یک شب گاز می‌دهم و هر چه ‏سریع‌تر خودم را به فست‌فودی جک در جعبه می‌رسانم. دهانم را با نوشابه‌ی گازدار مرمت می‌کنم و بعد برگرم را می‌بلعم. ‏
با پر کردن یک فرم نظرسنجی آنلاین می‌توانم دو عدد تاکوی رایگان سفارش بدهم. همه‌ی شب‌ها فرم نظرسنجی بیچاره‌شان را ‏پر می‌کنم. چند سالتان است؟ بین 25 تا 35 سال. چند تا همراه دارید؟ صفر عدد همراه. آیا از خدمات شعبه‌ای که در حال ‏حاضر در آن حضور دارید راضی هستید؟ بله. بله واقعا راضی هستم. چون در سکوت این گوشه رو به جاده‌ی تروی می‌نشینم و ‏می‌توانم در مورد خودم، شما و شاعر بزرگ و برجسته بنویسم.‏
گاهی احساس می‌کنم که ما تبدیل به یک مثلث عشقی شده‌ایم. یک مثلث عشقی با یک زاویه‌ی بسیار بسیار تند نزدیک به یک ‏یا دو درجه. دو راس مثلث در کنار همدیگر و راس دیگر در فاصله‌ی بسیار دوری از آن دو. به هر حال من خودم را همچنان دارای ‏حضور حس می‌کنم. شاید به خاطر اینکه نگارش‌های شما را در صفحه‌ی شخصی‌تان دنبال می‌کنم. وقتی چیزی در جریان فکری ‏آدم حضور داشته باشد مسلما در دنیای بیرون هم می‌توان رد یا نشانه‌ای از آن را پیدا کرد. و اینکه من یکی از رئوس این مثلث ‏هستم همیشه در ذهنم سیال است. ‏
شما خیلی اعتماد به نفس بالایی دارید. اعتماد به نفس بالای شما را صادقانه تحسین می‌کنم. شما می‌توانید مثل همیشه ‏کلمه‌هایتان را برای نوشتن استفاده کنید، رنگ‌هایتان را برای نقش کردن بر روی بوم نقاشی، شال‌های چهارخانه‌تان را برای جذاب ‏کردن خود، آلبوم موسیقی‌تان را برای اجرای یک سمفونی مهیج و شاعر بزرگ و برجسته‌تان را برای دوست داشتنش و دوست ‏داشته شدن شما. من اعتماد به نفس بالای شما را تحسین می‌کنم. شما باهوش هستید. چشمانتان بیشتر از هر چیز بیان‌گر این ‏نکته‌ی مهم است. و بعد نوع نگاه کردنتان، خیره‌شدن‌هایتان و تمرکز فوق‌العاده‌تان بر روی موضوعی خاص و مهم. و من تمام این ‏نکات شما را تحسین می‌کنم و با اینکه می‌دانم این تحسین ممکن است باعث خودتخریبی بیشتر من شود ولی دست از آن بر ‏نمی‌دارم. من گرمای لذت‌بخش دوش آبی را که در زیر آن می‌ایستید و به شاعر بزرگ و برجسته فکر می‌کنید تحسین می‌کنم. ‏می‌توانم درک کنم که داغی آب حمام در حالی که حال آدم خوب باشد و همه چیز بر وفق مراد و طبق برنامه‌ریزی پیش برود چه ‏حس فوق‌العاده‌ای دارد. ‏
راستش را بخواهید اینجا ساعت سه‌ی شب در فست‌فودی جک در جعبه روبروی خیابان تروی هوا خیلی سرد است. باد سرد به ‏طرز بی‌رحمانه‌ای از داخل دستگاه تهویه‌ی هوا وجود مرا نشانه گرفته است و با یکنواختی ممتدی در حال پانچ کردند سلول‌های ‏سطحی پوستم است. انگشتان دستم را بی‌حس و آب دماغم را سرازیر کرده است. نمی‌دانم چرا بدنم می‌لرزد. مثل یک دستگاه ‏ارتعاشگر مکانیکی در حال لرزش هستم و با دقت فراوان سعی می‌کنم انگشتان بی‌حس شده‌ام به درستی بر روی دکمه‌های صفحه ‏کلید لپ‌تاپ بنشیند تا کلمات به گونه‌ی همیشگی خودشان بر روی نرم‌افزار ویرایشگر متنی‌ام تولید شود و ادامه پیدا کند. ‏
آیا باز هم برای صرف وعده‌ی غذایی به مغازه‌ی ما مراجعه خواهید کرد؟ بله یقینا در آینده‌ای نزدیک دوباره مراجعه خواهم کرد و ‏نوشابه و برگر سفارش خواهم داد.‏
آیا از غذاهای دریایی ما هم استفاده می‌کنید؟ خیر من از غذاهای دریایی متنفرم. ‏
آیا برای ساندویچتان گوشت بیکن هم سفارش می‌دهید؟ خیر من از بیکن هم متنفرم. ‏
اجازه بدهید یک چیزی را به شما توضیح بدهم. یک نتیجه‌گیری خیلی جالب که تازگی‌ها با مقداری فکر کردن به آن دست ‏یافته‌ام. البته ممکن است برای شما کلیشه‌ای و بسیار بدیهی باشد. در حدی که وقتی این سطور را می‌خوانید توی دلتان بگویید ‏خوب این که معلوم و مشخص است. ولی من در مورد آن چند روزی فکر کرده‌ام تا توانسته‌ام به این نتیجه‌گیری برسم. البته ‏می‌دانم که شاید نتیجه‌گیری درستی نباشد و تا حد زیادی منفعلانه و بدون جاه‌طلبی مطلوب یک قهرمان داستانی باشد. ولی به ‏درد ضدقهرمان‌های داستان‌های تراژیک می‌خورد. و همچنین به درد راوی نه چندان جاه‌طلب و منفعل این سطور. به نظر من ‏نمی‌شود بر خلاف جریان آب شنا کرد. و حتی نباید به این هم فکر کرد که چرا نمی‌شود بر خلاف جریان آب شنا کرد و یا اینکه ‏چرا باید دنیا ساختار معادلاتی خاصی داشته باشد که نتوان بر خلاف جریان آب شنا کرد. در معادلات کنونی حاکم بر دنیا باید ‏مثل یک ماهی در جهت جریان آب شنا کنید. حتی اگر نخواهید هم مجبور هستید در همان جهت شنا کنید. حرف من این است ‏که برای اینکه دنیا برایمان راحت‌تر باشد و آسوده‌خاطرتر باشیم باید این موضوع را بپذیریم و با تک تک سلول‌های بدنمان در ‏برابر این قانون بی‌رحمانه تسلیم شویم. و به همین‌خاطر است که من کلمات سنگی شما را هر بار روی دندان‌هایم می‌پذیرم و ‏آن‌ها را مانند برگرهای جک در جعبه می‌جوم و قورت می‌دهم. به همین خاطر است که داستان‌های شما و آقای شاعر را صمیمانه ‏می‌پذیرم و سعی می‌کنم نسبت به آن بی‌تفات باشم. حتی اگر بی‌تفاوت هم نباشم با تمام وجود سعی می‌کنم خودم را با این سوال ‏غول پیکر مواجه نکنم. این سوال غول پیکر که چرا باید شرایط چنین باشد. شما و آقای شاعر منظورم است. بله باید سوال‌های ‏غول‌پیکر را از ذهن خودمان بیرون بکشیم. جمجمه‌ی کوچک ما جایی برای جا دادن این علامت سوال‌های بزرگ ندارد. باید با ‏یک ادراک ماهی‌گونه در جریان موافق رودخانه شنا کنیم و جیکمان هم در نیاید. اینجوری است که زندگی بر روال عادی خودش ‏ادامه پیدا می‌کند و سنگ روی سنگ بند می‌شود. خیال می‌کنید فرهاد چرا کوهکن شد و مجنون چرا مجنون؟ برای اینکه ‏نتوانستند وقایع موجود در اطراف خود را بپذیرند و با آن کنار بیایند. برای این سعی کردند به سوال غول‌پیکر جواب بدهند و از ‏پس آن بربیایند. اینجوری است که آدم حماقت می‌کند و گند می‌زند به همه چیز. ولی من در اینجا با آرامش کامل نشسته‌ام و ‏دارم نوشابه‌ام را می‌نوشم و دوباره لیوان آن را تا هر موقع که دلم بخواهد پر می‌کنم. با آرامش کامل فرم نظرسنجی همیشگی را پر ‏می‌کنم تا بتوانم دو عدد تاکوی رایگان داغ و فلفلی برنده شوم. بالاخره با آرامش کامل کد اتمام نظرسنجی روی صفحه‌ی تلفن ‏همراهم ظاهر می‌شود. با آرامش کامل آن را به مسئول فست‌فود می‌دهم و با آرامش کامل ازش خواهش می‌کنم که تاکوهای مرا ‏هر چه زودتر آماده کند. ‏
بادی که از دستگاه تهویه‌ی هوا می‌وزد همچنان سرد است و دستمال‌کاغذی روی میز را با خود جابجا می‌کند. شدت گرفته است. ‏کیفم را تکان می‌دهد. مرا بالا و پایین می‌کند، از صندلی به پشت پرت می‌کند و بعد خودم را می‌بینم که بر روی جریان هوا سوار ‏می‌شوم و مثل یک کفتری که در فضای بسته گیر کرده است به سقف و در و دیوار برخورد می‌کنم. بعد با سرعت به سمت ‏شیشه‌ی پنجره پرواز می‌کنم، انگار که بخواهم به بیرون بروم و در آسمان شب بالای جاده‌ی تروی اوج بگیرم و به ابرهای ‏پراکنده‌ی آن بالا برسم. که ناگهان صورتم با شدت به شیشه تصادف می‌کند. درد از شقیقه‌هایم وارد بدن می‌شود و تا نوک پا ‏مثل یک شوک الکتریکی پخش می‌شود. و بعد سقوط آزاد می‌کنم و به پشت صندلی خودم برمی‌گردم. ‏
دو عدد تاکویم آماده است. همان‌طور که گفتم این‌ها به غذای فست‌فودی می‌گویند آشغال و من اعتقاد دارم که تاکو یک چیزی از ‏آشغال هم آنطرف‌تر است. یک تکه نان سرخ شده در روغن سوخته با یک سری محتویات مجهول‌الهویه در داخل آن. ‏
نمی‌دانم باید با بی‌خوابی‌های شبانه‌ام چه‌کار کنم. همیشه بی‌خواب هستم و امشب هم طبق معمول قانون خوابیدن بعد از سه‌ی ‏شب را نقض کرده‌ام. اگر یادتان باشد این قانون را شما گذاشته بودید برای از بین بردن اینسومنیای مزمن من. و من باید برای ‏شما اعتراف کنم که خیلی وقت است قانون شما را نقض می‌کنم و چاره‌ای هم جز آن ندارم. وقتی سعی می‌کنم بخوابم نمی‌توانم ‏بخوابم و حتی اگر خوابم هم ببرد کابوس‌های وحشتناک می‌بینم. کابوس بزرگراه‌های مملو از ماشین که با سرعت سرسام‌آور در ‏حال حرکت هستند و من با پای پیاده در بین ماشین‌ها معلق و سرگردانم. و کابوس شهرهای ناشناس، با آدم‌های ناشناس. کابوس ‏تنهایی عمیق در داخل یک ایالت پهناور و گسترده. کابوس ناشناس بودن در میان آدم‌هایی که همه همدیگر را می‌شناسند و در ‏کنار هم با آرامش زندگی می‌کنند. بگذارید باز هم برایتان از کابوس‌هایم بگویم. کابوس می‌بینم که در جامعه‌ای متراکم از آدم‌ها ‏راه می‌روم و زندگی می‌کنم در حالی که هیچکس مرا نمی‌بیند، صدایم را نمی‌شنود، حتی آنقدر بی‌تراکم هستم که وقتی به زور ‏جلوی آن‌ها را می‌گیرم تا بتوانم با آن‌ها صحبت کنم، به راحتی از داخل بدنم عبور می‌کنند و راهشان را ادامه می‌دهند، گویی که ‏نوری نامرئی و سبک در یک حجم ثابت هستم. این کابوس‌ها باعث بی‌خوابی متداوم من می‌شود و باعث می‌شود که شب‌ها به ‏مغازه‌های فست‌فودی پناه بیاورم و نوشابه بخورم و نظرسنجی‌های مسخره‌شان را برای بارها و بارها پر کنم تا از تاکوی رایگان ‏بی‌بهره نباشم. ‏
برای ‌بی‌خوابی هم در اکثر مواقع از همان نتیجه‌گیری‌ای استفاده می‌کنم که برایتان توضیح داده‌ام. بهترین راه مقابله با بی‌خوابی، ‏پذیرفتن آن و نخوابیدن است. بدون کوچکترین تلاشی جسم‌ام را در معرض بی‌خوابی قرار می‌دهم و مثل یک اسب باری ازش کار ‏می‌کشم. آنقدر از آن کار می‌کشم و بیدار نگهش می‌دارم که آخرین ذرات انرژی آن هم تخلیه شود و بعد آن موقع است که مثل ‏یک تخم مرغ خام از توی پوستم بیرون می‌ریزم و کف ماهیتابه ولو می‌شوم... ‏
تاکوهای رایگانم هم تمام شده است. آنقدر نوشابه نوشیده‌ام که جای خون را در بدنم گرفته است. در رگ‌هایم نوشابه‌ی کوکاکولا ‏جریان دارد، در حالی که ماسیدن روغن سوخته‌ی تاکو و برگر را در شریان کاروتید مشترک‌ام احساس می‌کنم.‏
اجازه بدهید کم‌کم به سمت خانه بروم و تا شاید بتوانم مثل یک تخم‌مرغ سرخ شده‌ی خوشبخت با آرامش کامل و بدون هیچ ‏کابوسی استراحت کنم. تا شاید با آرامش کامل دندان‌ها و آرواره‌هایم مرمت شوند. تا بتوانم نوشته‌های بعدی شما را به خوبی ‏بجوم؛ با آرامش کامل. ‏

گ ف | سه شنبه 1392/12/20 |

روزی روزگاری یک نوازنده‌ی نه چندان حرفه‌ای سازدهنی بود که آخر هر هفته کوله‌پشتی‌اش را می‌بست و سازش را در جیبش می‌گذاشت و نزد شما می‌آمد تا برایتان ساز بزند، نامه بنویسد و نقاشی بکشد. همه چیز با خوبی و خوشی پیش می‌رفت. با همدیگر در خیابان‌های خلوت شهر قدم می‌زدید، در فروشگاه‌های زنجیره‌ای خرید می‌کردید، در رستوران‌های دنج غذاهای هیجان‌انگیز می‌خوردید، در کافه‌ها قهوه می‌نوشیدید، در خانه فیلم نگاه می‌کردید، زیر نور شمع‌های قرمز برای هم قصه می‌گفتید، اشک می‌ریختید، می‌خندیدید.

یک شب سرد زمستانی وقتی نوازنده‌ی سازدهنی نزد شما آمد، یک شاعر بزرگ و برجسته را دید که پشت میز شام درباره‌ی شعر و فلسفه سخنرانی می‌کرد در حالی که شما را با دکلمه‌هایش جذب خودش کرده بود. و چشم‌های عمیق شما را دید که در نگاه شاعر گیر کرده بود و تکان نمی‌خورد.

روز بعد شما به نوازنده‌ی سازدهنی گفتید که در کنار شاعر خواهید ماند و نوازنده‌ی داستان ما دیگر نخواهد توانست برای شما ساز بزند، نامه بنویسد، نقاشی بکشد.  نوازنده‌ی سازدهنی قلبش به لرزش درآمده بود. دست‌هایش سست شده بود. توی دلش خالی شده بود. از خود بی خود شده بود. نوازنده‌ی سازدهنی آن روز اندازه‌ی رودخانه‌ی نیل گریه کرد. و اندازه‌ی تمام راهبه‌های بودایی دعا کرد که همه چیز مثل اولش بشود.

نوازنده‌ی سازدهنی وقتی فهمید که نگاه شما و دل شما پیش شاعر بزرگ و برجسته گیر کرده است، اسباب و اثاثیه‌اش را جمع کرد، چپاند توی کوله‌پشتی کوچک‌اش، از شمع‌های قرمز خانه‌ی شما خداحافظی کرد، در جاده ناپدید شد و دیگر هیچ‌وقت کسی او را ندید.

+ با الهام از داستان کوتوله و بزرگراه اثر فرانتس هولر

گ ف | چهارشنبه 1392/12/07 |

توی کتابخانه‌ی دانشگاه هستم. یکشنبه شب است. ساعت‌ها پشت لپ‌تاپم نشسته‌ام و در عین حال هیچ کاری نکرده‌ام. ‏حوصله‌ی نوشتن هم ندارم. داشتم سوراخ سنبه‌های کامپیوترم را بالا و پایین می‌کردم. که این نوشته را دیدم که دوستی قدیمی ‏در مورد من نوشته بود. راستش را بخواهید من در مورد خیلی‌ها نوشته‌ام. در مورد خیلی از آدم‌ها، جاها، خاطره‌ها. ولی ‏کمتر مواجه شده‌ام با نوشته‌ای که در مورد من باشد. این نوشته را که خواندم یک جورهایی حالم را بهتر کرد. یک جورهایی ‏حس اعتماد به نفسم را افزایش داد. به من فهماند که خیلی هم پرت شده از عالم نیستم. نویسنده‌ها انگار یک نوع موجودات ‏بیرون رانده شده است. موجوداتی که از همه جا و همه کس پس رانده شده‌اند و به همین خاطر صرفا می‌توانند در تنهایی ‏نکبت‌بار در مورد خاطرات گذشته‌شان بنویسند. من در تمام زندگی‌ام حس یک بیرون رانده را داشتم، و شاید به همین خاطر ‏باشد که همیشه اعتماد به نفسم روی نقطه‌ی صفر بوده است. از همان وقتی که پدرم مرا مجبور می‌کرد که از محیط خانه ‏بیرون رانده شوم و توی اتاق خودم مشغول درس خواندن باشم؛ تا وقتی که دو روز پیش ساعت پنج صبح داشتم به سمت ‏خانه برمی‌گشتم. ‏
الآن هم چندان حال خوبی ندارم. با آمریکایی‌ها نمی‌توانم ارتباط برقرار کنم. سی نفر ایرانی ساکن اینجا هم هر کدامشان ‏فضای فرکانسی خاص و عجیبی دارند. وقتی توی ایران بودم، از بین ده میلیون نفر جمعیت تهران می‌شد چند تا دوست خوب ‏پیدا کرد. اینجا باید از بین سی نفر انتخاب کنی. برای همین است که دیگر چیزی باقی نمی‌ماند. برای همین است که اینجا در ‏یک جزیره زندگی می‌کنم.  یک جزیره‌ی خالی از سکنه. ‏
و امشب که این نوشته را در مورد خودم از زیر یک خروار خاکسر لپ‌تاپی بیرون کشیدم، خاطرات زندگی‌ام قبل از اینکه ‏وارد چنین جزیره‌ی متروکه‌ای بشوم در من زنده شد. این نوشته را اینجا می‌گذارم، بدون تغییر، بدون ویرایش. امیدوارم ‏نویسنده‌ی آن از من ناراحت نشود. باید بهتان بگویم که نویسنده‌ی این نوشته بعدا ازدواج کرد، و بعد هم من را در فیسبوک‌اش ‏آنفرند کرد!‏

‎"‎یک کتاب بین کتاب‌هایم موجود است که اولش امضای سیاوش را دارد!‏‎
پارسال اطراف روزهای تولدم بود، بعد جمعه بود و خاصیت جمعه هم بی‌خاصیتی بالفطره‌اش و لوسی ذاتی‌اش ‏می‌باشد! بگذریم! طرف‌های عصر بود به سیاوش اس ام اس زدم چه کاره‌ای؟‎
آخر چون هیچ کدام نمی‌دانستیم‌، کجا چه جور دنبال آن یکی برویم‌، تصمیم گرفتیم یک جا توی خیابان قرار ‏بگذاریم و سیاوش از جانش سیر بشود و ماشین خودش را پارک کند و سوار ماشین من بشود (‌آن موقع‌ها من ‏هنوز خودم ماشین نداشتم و یک ماشین بی‌صاحاب در خانواده بود، ارث رسیده به من بود).‏‎
بعد سیاوش تا نشست کمربندش را بست و شاید گفته خوبی؟ چه‌ها کردی این همه مدت؟ زبان چه طور است ‏‏(آن موقع‌ها تصمیم کبری داشتیم که با هم زبان را تمرین کنیم. ولی چون من را کتاب‌خانه‌ی ملی راه نمی‌دادند ‏و سیاوش هم انگار نذز داشت از کتاب‌خانه‌ی ملی در نمی آمد). احتمالن مکالمه‌هایمان این جور گذشته، فقط ‏من یادمه سیاوش چشم‌هایش را بسته بود و می‌گفت الآن می‌میریم، کی به تو گواهینامه داده. سر از بلوار ‏کشاورز درآوردیم، ساعت پنج بود اما هوا روشن بود و ابری، یعنی هوا قیافه‌اش بارانی می‌آمد، از نظر من هم ‏بلوار کشاورز بهشت گمشده‌ی زندگی شهری روی زمین است با آن درخت‌هایش! بعد درست مثل پت و مت ‏دیدیم کافه پراگ تعطیل است، یعنی پاساژی که کافه در آن بود به کل از درب اصلی بسته بود. شروع کردیم به ‏خیابون گردی، حرف زدن از وبلاگ‌اش و خواننده‌های وبلاگ‌اش و من ادای دخترهایی که برایش کامنت ‏می‌گذاشتند و دلبری می‌کردن را در می‌آوردم. هوا دیگر تاریک شده بود و بعد داشتیم از خیابون رد می‌شدیم ‏که من وسط خیابان وایسادم که یک شکل را با دست‌هایم روی هوا بکشم، سیاوش به آن طرف خیابان رسیده ‏بود و برگشت و دیدم چشم‌هایش از ترس گرد شده. تازه فهمیدم، در چه موقعیتی هستم، ماشین‌هایی که از ‏کنارم با بوق رد می‌شدند. چراغ سبز بود و من روی خط عابر پیاده با دست‌هایی روی هوا‎ !
وقتی به آن طرف خیابان رسیدم، به سیاوش گفتم جور در نمی‌آید یکی این همه خواننده‌ی وبلاگ داشته باشد، ‏این همه وبلاگ‌اش سر و صدا کند، آن وقت خوشتیپ هم باشد حتی. شاید برای همین‌هاست، هر مزخرفی ‏می‌نوشت، دخترها برایش قر و فر می‌آمدند. حالا من از بیرون می‌شناختم‌اش، به نظرم تفلون نچسب بود! یک ‏کتاب‌فروشی رفتیم، دور میدان ولی‌عصر بالای یک سینما، آنجا بود که کتاب ذکر شده را دید، به عنوان یادگاری ‏تولد داد. کلی هم از کتاب تعریف کرد. کتاب نقد داستان‌های یک نویسنده بود که محض رضای خدا من حتی ‏نمی دانستم کیست و مترجم‌اش را یادم نیست، هر که بود معروف بود. بعد کلی مسخره بازی بالای آن شبه ‏کتاب فروشی درآوردیم‎ ‎‏.‏‎
دیگر یادم نیست که چه جور شد، رفتیم سوار ماشین شدیم که برویم آش بخوریم. توی آن دالان و شلوغ یک ‏گوشه گیر آوردیم و داشتیم راجع به یک سری حرف‌های بی‌ربط دیگر حرف می‌زدیم. حتی سیاوش یکهو ‏پرسید، تو چه جور چتری‌هات این جور به قاعده نامرتبه! گفتم خودت را مسخره کن، گفت سوال بود فقط. بعد ‏حتی به ریش درس و دانشگاه من هم خندیدیم. از کتاب و فیلم و ... هر چیزی که می‌شد رویش خندید حرف ‏زدیم‎ .
آن وقت رفتیم، طرف‌های نوفل‌لوشاتو پیاده شدیم، و من نمی‌دانم از جلوی چه سفارتخانه‌هایی رد شدیم! اما ‏همه‌ش نور زرد بود و دیوارهای سفارتخانه‌ها! یک کوچه‌ای تهش رفتیم، تاریک بود، یک درب میله میله‌ای قدیمی ‏داشت که آن طرف هم به کوچه پس کوچه باز می‌خورد، سیاوش رفت آنجا و برگشت گفت پیتزا داوود تعطیله ‏انگار. گفت بچه دیرت نشود، من را هم باید تا ماشینم ببری. بعد حتی قرار شد من بگویم دستبندهایم را کجا ‏گرفتم. حتی قرار شد من کتاب را حتمن بخوانم، حتی قرار شد من که کتاب را خواندم، اون یک روز بی‌خیال آن ‏کتاب‌خانه‌ی ملی مسخره بشود و با نمی‌دونم چه خرهایی برویم کافه پراگ بازی کنیم!(من حتی نمی دانم چه ‏بازی بود)‏‎
حالا من از آن روز نه تنها سیاوش را ندیده‌ام، بلکه اسم کتاب هم یادم نیست‎ .
می‌خواستم زنگ بزنم بهش بگویم تفلون نچسب اسم کتابی که گرفته‌ای چه بود؟ بعد برای اینکه بد نشود، ‏زشت نشود بگویم راستی از کنفرانس‌هایی که می گذاری راضی هستی؟ خانه‌ی جدیدت چه خبر خوبه؟ هنوز ‏هم مثل پیرمردها از چهاردیواری‌ات آخر هفته در نمی‌آیی؟ بعد بگویم راستی سیاوش یادت هست یک کتاب ‏گرفتی برایم، اگر گفت آه فلان کتاب که دیگر مشکل حل است. اگر گفت آخ آره راستی چی بود، من هم ‏می‌گویم برو بابا شوخی کردم تو که کتاب نگرفته‌ای. حتمن باور می کند! بعد من حرف را عوض می‌کنم، به ‏سازدهنی می‌کشانم که هنوزم مسخره سازدهنی می‌زنی؟ (کلن من سازدهنی زدن سیاوش را یکبار ‏شنیدم، و ایده‌ای ندارم برای مسخرگی‌اش! اما باید حرف عوض بشود دیگر. وقتی به یک نفر بگویید چه قدر ‏مسخره است حتی به دروغ دیگر حواس‌اش به جای دیگر بند نمی شود)‏‎
من پارسال آن موقع ها، در بدترین شرایط فکری بودم. در سن ۲۱ سالگی احساس زنی را داشتم که در ‏آستانه‌ی مردن بود. دیگر شاد نمی‌پوشیدم، نمی‌گشتم، بی‌خیال شده بودم و آدم‌های ناخواسته‌ی دورم را پاک ‏می‌کردم، من تابستان آن سال برایم کابوس بود. تصمیم داشتم آن کتاب سیاوش را بخوانم، یعنی آغازی باشد ‏برای روال افتادن روزهایم. خب من هیچ وقت آن کتاب را نخواندم و آغاز روال‌های زندگی‌ام نشد. اما من اسم این ‏کتاب روی اعصابم رفته و چند پاراگراف نوشتم که بگویم اسم کتاب یادم نیست‎ .
‏+ این متن بدون ویرایش است و بعد عین لحن گفتاری من است برای همین یک جور هایی بدقلق است ‏خواندش‎.‎‏"‏

گ ف | دوشنبه 1392/12/05 |
دلم گرفته اندازه‌ي اين آسمان ابري كه در حال باريدن است...
ببار!
تمام ابرهاي گرفته‌ات را ببار
بگذار تهي شوي
كه پر بودن درد بي‌درماني است
گ ف | پنجشنبه 1392/12/01 |
 
مطالب قدیمی‌تر