من خيلي آدم ماوراء الطبيعه گرايي نيستم و به اينكه اتفاقات پيش بيني ناپذير آينده ام را در خواب هايم ببينم چندان اعتقادي ندارم. با اين حال خواب هايم خيلي برايم مهم هستند. احساس مي كنم به عنوان كسي كه دغدغه ي زندگي كردن دارد بايد خيلي به خواب هايم توجه كنم و در مورد آن ها بنويسم. تمام خواب هاي تاثيرگذارم را نوشته ام. خيلي وقت ها پيش آمده از خوابي كه مي بينم تنها يك صحنه اش يادم مي آيد. ولي چنان اين صحنه ها در ذهنم حك مي شود كه هيچوقت از مغزم بيرون نمي رود. نمونه اش خواب ديشبم بود. يك صحنه از آن بيشتر يادم نيست. پدرم بود كه پير و شكسته شده بود. براي مدتي به جلو خيره شده بود. مقدار زيادي طول كشيد و مثل مجسمه داشت به نقطه اي مات نگاه مي كرد. بعد ناگهان زد زير گريه... 

پدرم جلوي چشم هايم شكست.

تنها يك بار گريه ي پدرم را ديده ام. شانزده سال پيش، مهر ماه ١٣٧٧. وقتي كه مادرم روي تخت بيمارستان داشت با مرگ دست و پنجه نرم مي كرد. پزشك ها گفته بودند پنجاه درصد احتمال دارد كه بميرد. تلفن خانه زنگ زد. پدرم گوشي را برداشت. همكار مادرم در اداره بود. پشت تلفن شروع كرد به زار زار گريه كردن.

براي من پدرم نماد مقاومت و قدرت بود. درست بود كه دنياهايمان با هم فرق داشت و هميشه با همديگر درگيري و اصطكاك داشتيم. ولي اگر همه ي اين درگيري ها و اصطكاك ها را از غربال دل چركين من رد مي كرديد در نهايت يك اسطوره ي قدرت، هوش و جاه طلبي از او باقي مي ماند. كسي بود كه به راحتي مي توانست جهان را فتح كند. براي همين است كه موقع گريه كردن او شكستن و خرد شدن آن قهرمان شكست ناپذير را جلوي چشم هايم ديدم. و براي همين است كه ديشب بعد از شانزده سال وقتي دوباره گريه كردنش را در خواب ديدم باز هم جلوي چشم هايم شروع به ترك برداشتن و شكستن كرد.

امروز بعد از آن خواب غريب داشتم تلفني با برادرم حرف مي زدم. گفت كه پدرم را ديده است و به او گفته كه او  هم مثل من قصد دارد تا چند ماه ديگر به آمريكا بيايد. بعد گفت پدرم سرش را پايين انداخت و دست هايش را گذاشت رو چشم ها و پيشاني اش. 

پانوشت: اگر يك روز پدرم را ديديد به رويش نياوريد كه اين ها را خوانده ايد. 

گ ف | یکشنبه 1393/11/19 |

سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز...

دوستی دارم که شاعر است و شعر می‌گوید*. من برای آن دسته از دوستانم که شعر می‌گویند احترام بیشتری قایل هستم. حتی بیشتر از آن دسته از دوستانم که می‌نویسند یا نقاشی می‌کشند یا مجسمه می‌سازند. چرا که به نظر من وقتی که آدم‌ها شعر می‌گویند از اعماق وجودشان با شما صحبت می‌کنند. از عمیق‌ترین نقطه‌ی وجودشان. احساسشان را با کلمات بیرون می‌ریزند و به نمایش می‌گذارند. کاری که ما و آدم‌های شبیه ما از آن می‌ترسیم. همه‌مان یاد گرفته‌ایم و سعی می‌کنیم از ترس اینکه دیگران درباره‌ی ما قضاوت کنند یا ما را مورد شماتت قرار دهند، احساساتمان را پنهان کنیم. ولی شاعرها این خط قرمز را از بین می‌برند و خود درونی‌شان را بیرون می‌ریزند.

اسم دوستی که می‌گویم شاعر است و شعر می‌گوید بابک اباذری است. سال 1363 به دنیا آمده است. فقط سی سال زندگی کرده است و با اینحال دو برابر عمرش فعال بوده است. نه تنها شعر می‌گوید بلکه کار نشر کتاب هم می‌کند. انتشارات نصیرا را می‌گرداند.  یک هفته‌ی پیش به من پیامک داد و گفت روزی دوازده ساعت کار می‌کند. گفت یک کافه کتاب و یک فروشگاه کتاب هم روبروی دانشگاه تهران باز کرده است. پیش خودم فکر کردم تمام آرزوهایی که من در سرم می‌پرورانم را بابک در عرض همین یکی دو سال اخیر برآورده کرده است (یکی از آرزوهای من همانطور که قبلن به شما گفتم داشتن یک کتابفروشی دنج است که در گوشه‌ای از آن یک کافه‌ی کوچک هم باشد تا مردم بیایند، پشت میز بنشینند، قهوه بنوشند و کتاب بخوانند).

سوری عزیز، سوری عزیز، سوری عزیز... نمی‌دانم چطور به شما بگویم. ماجرای غم‌انگیزی است. خیلی غم‌انگیز. باور کردنش سخت است. سه روز پیش خبر آمد که بابک خوابیده است. برای همیشه. و دیگر شعر نخواهد گفت. و به کافه کتاب نخواهد رفت. نمی‌دانم چطور باید خبر درگذشت یک نفر را در نامه‌ام به شما مطرح کنم. می‌گویند در دریای مازندران غرق شده است. و من همچنان نمی‌توانم این ماجرا را قبول کنم. هنوز هم باورم نمی‌شود که چطور ممکن است کسی در همین نزدیکی‌ها از این دنیا برود و شعرهایش، کافه کتاب و انتشاراتش را مثل بچه‌های یتیم جنگ‌زده در این دنیای پرهیاهو رها کند. مرگ از آنچه به آن فکر می‌کنیم به ما نزدیک‌تر است.

*دوست یک مفهوم نسبی است. ممکن است کسی را هیچ وقت ندیده باشید و با او احساس نزدیکی بیشتری کنید تا با کسی که هر روز او را می‌بینید، حرف می‌زنید و با اینحال اندازه‌ی اقیانوس آرام از هم فاصله دارید.

پانوشت: اگر به خیابان انقلاب تهران رفتید به کافه کتاب نصیرا هم سر بزنید.


برچسب‌: نامه
گ ف | جمعه 1393/11/10 |

دیشب توی خواب با یک دختر ژاپنی آشنا شدم که دامن و کت سیاه پوشیده بود و عینک بزرگی روی چشم‌هایش بود. در یک ‏محیط شلوغ همدیگر را ملاقات کردیم. انگار کنار یک ایستگاه پر رفت و آمد قطار شهری بود. بعد با هم در بالکن یک خانه‌ی ‏قدیمی حرف زدیم. اسمش را پرسیدم. گفت اسمش آتن است. بهش گفتم چقدر می‌تواند هیجان‌انگیز باشد که اسم آدم اسم یک شهر ‏باشد؛ آن هم آتن. بعد کم کم مثل دو جریان هوای سرد و گرم به هم نزدیک شدیم. صورت‌هایمان کاملن به هم چسبیده بود. با ‏اینحال آتن برایم جذابیتی نداشت. صورتش پر از جوش بود. یک جورهایی توی ذوق می‌زد. انگار صورتم را چسبانده باشم به ‏دیوار. ‏ 

برای یک لحظه دیدم که به زور با من وارد عشق‌بازی شده است. احساس کردم که به بدنم تجاوز شده. سعی کردم خودم را کنار ‏بکشم. اما نیرویش را نداشتم. کم کم حالت دافعه از من فاصله گرفت. خودم هم مایل به رابطه شدم. جزئیات ماجرایی که بینمان ‏گذشت توی ذهنم مرور می‌شود. هرچند نمی‌خواهم در موردش بنویسم. فقط همین را بگویم که خیلی آوانگارد بود. ‏ 

از خواب بیدار شدم. بیشتر از هر چیز متعجب بودم. خواب عجیب و غریبی بود. به خصوص آنکه آتن با یک دختر معمولی فرق ‏داشت. تازه فهمیده بودم که با وجود صورت سرد و یکنواخت یک جور جاذبه‌ی خاص در نگاهش وجود داشت، و در بدن پر ‏حرارت و زنده‌اش. دوباره برای چند ساعت خوابیدم، ولی دیگر نتوانستم او را ببینم. ‏ 

حالا هنوز هم آتن جلوی چشم‌هایم است و نگاهش روی بدنم سنگینی می‌کند. به خصوص در این لحظه که دارم این خطوط را ‏می‌نویسم. چند دقیقه‌ی پیش کشف بزرگی کردم. آتن خیلی شبیه شخصیت‌های موئث داستان‌های هاروکی موراکامی بود. تازگی‌ها ‏موراکامی زیاد می‌خوانم و احساس می‌کنم یکی از همان شخصیت‌ها از توکیو یا کوبه وارد رویاهای من شده بود.‏


برچسب‌: نیم فیکشن
گ ف | چهارشنبه 1393/11/01 |
تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
همه برای تولد 30 سالگی شعر می‌گویند
یا تولد 40 سالگی
کسی برای تولد 29 سالگی شعر نمی‌گوید
غیر از آدم‌هایی که از فرط بی‌خوابی
در ساعت چهار صبح
برای آنکه خوابشان بگیرد
برای تولد 29 سالگی
شعر می‌گویند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
رئیس شرکت با ایمیل
سفارش کیک کدو می‌دهد
و کارمندها دورتان جمع می‌شوند
و تولدت مبارک می‌خوانند
و بر می‌گردند سر کارشان
تا سال دیگر برای تولد 30 سالگی
همین کار را تکرار کنند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
فیسبوک با یک الگوریتم برنامه‌نویسی
به لیست دوستانتان می‌گوید
که روی دیوارتان تبریک بنویسند
و دوستانی که
1000 سال آن‌ها را ندیده‌اید
و 1000 سال با آن‌ها حرف نزده‌اید
هجوم می‌آورند
و تبریک می‌گویند
و اسمایلی می‌گذارند

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
گوگل با یک الگوریتم برنامه‌نویسی
در نرم‌افزار تقویم گوگل
در روز تولد پیغام تبریک می‌گذارد

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
موسسه‌های مالی اعتباری
نامه‌ی تبریک تولد پست می‌کنند
به همراه فرم‌های خالی
برای آنکه در شعبه‌شان حساب باز کنید
و فروشگاه‌های بزرگ لباس
نامه‌ی تبریک تولد پست می‌کنند
به همراه فرم‌های خالی
برای آنکه کارت اعتباری درخواست کنید

تولد 29 سالگی
فرقی با تولد 28 سالگی ندارد
غیر از آنکه
سال پیش از او هدیه‌ی تولد گرفتید
و امسال
او را در آغوش مرد دیگری خواهید یافت


برچسب‌: شعر
گ ف | چهارشنبه 1393/10/24 |
تلنبارم از شب‌های طولانی بی‌پایان
تلنبارم از بیدار شدن از خواب در ساعت یک ظهر
تلنبارم از حرف‌های نزده
تلنبارم از جمله‌های سانسور شده
تلنبارم از اشک‌های نریخته
تلنبارم از خنده‌های نقاشی شده بر روی صورت
تلنبارم از انسان متمدن بودن، مهربان بودن، خوب بودن
تلنبارم از گذشته‌ی تاکسیدرمی شده
تلنبارم از شب شدن در ساعت 5 عصر
تلنبارم از خیابان‌های تاریک و خلوت شهر
تلنبارم از شنیدن صدای قطار باربری در دوردست
تلنبارم از آدم‌های مصنوعی، دوستان پلاستیکی
تلنبارم از تیک تاک ساعت
تلنبارم از اینترنت نامحدود
تلنبارم از شبکه‌های اجتماعی
تلنبارم از کتاب‌های نخوانده، فیلم‌های ندیده، جاده‌های نرفته
تلنبارم از شنیدن نه
تلنبارم از بسترهای بی‌آغوش
تلنبارم از لب‌های خشک بی‌بوسه


برچسب‌: شعر
گ ف | دوشنبه 1393/10/22 |

سوری عزیز، ‏ 

داشتم با هم‌خانه‌ای‌هایم فیلم اینجا بدون من ساخته‌ی بهرام توکلی را می‌دیدم. ساعت دوازده شب بود و من خوشحال بودم که تمام ‏چراغ‌های اتاق نشیمن را خاموش کرده بودیم؛ خیالم راحت بود که هم‌خانه‌ای‌هایم نمی‌توانند چشم‌های مرا ببینند که مثل یک شیر آب ‏نیمه بسته مشغول چک چک کردن اشک است. در سکانسی از فیلم که مادر احسان از پسرش یک نخ سیگار خواست و پیشنهاد ‏کرد چفت و بست پنجره را ببندند و شیر گاز را باز بگذارند ناگهان احساس کردم از درون متلاشی شدم. ‏ 

گاهی مواقع بر پوسته‌ی روح آدم یک غده‌ی چرکین ایجاد می‌شود و شروع می‌کند به رشد کردن. بعد شما سعی می‌کنید از سر ‏لجاجت هم که شده نسبت به آن بی‌تفاوت باشید. سعی می‌کنید آنقدر سر خودتان را به چیزهای متفرقه گرم کنید که از ترس ‏گروتسک‌وار رشد غده بر روی پوسته‌ی روح در امان بمانید. فیلم می‌بینید، عکس می‌اندازید، نقاشی می‌کشید، ساز می‌زنید، با ‏دوست‌هایتان بیرون می‌روید، خیابان‌ها و کافه‌های کشف نشده را کشف می‌کنید و هزار و یک کار دیگر. با اینحال باز هم نمی‌توانید ‏اضطراب ناشی از غده‌ی چرکین روحی را لاپوشانی کنید. بالاخره یک جای کار می‌لنگد. بالاخره یک لحظه می‌بینید که بر اثر ‏یک عامل برانگیزاننده‌ی خارجی یا درونی مثل دیدن یک فیلم غده سر باز می‌کند و متلاشی می‌شود. ‏ 

مراقب خودتان باشید و اگر تا حالا فیلم اینجا بدون من را ندیده‌اید ببینید.


برچسب‌: نامه
گ ف | دوشنبه 1393/10/22 |

یک کافه‌ی جدید در مرکز شهر کوچکی که در آن زندگی می‌کنم کشف کرده‌ام. اسم کافه سکرد گراوند است. یعنی سرزمین مقدس. گاهی عصرها به آنجا می‌روم و زندگی کافه‌نشینی‌ام را در آنجا می‌گذرانم. شهر کوچکی که در آن زندگی می‌کنم تنها یک خیابان اصلی دارد و تمام مغازه‌ها در آنجا قرار دارد. موهایم را چند مغازه آن طرف‌تر کوتاه می‌کنم و گوشت را از قصابی آن ور خیابان می‌خرم. دو تا بار هم داریم. یکی از بارها جای جوجه فوکلی‌های ماری‌جواناکش است. بهش می‌گویند بیگ ددیز. من گذرم به آنجا نمی‌افتد. بار دیگر در انتهای خیابان اصلی قرار دارد و وقت‌هایی که می‌خواهم خودکشی کنم به آنجا می‌روم، یک نوشابه و همبرگر سفارش می‌دهم و به اجرای زنده‌ی گیتار یک باند موسیقی گمنام گوش می‌دهم تا بعد بتوانم برای چند هفته‌ای نقشه‌ی خودکشی‌ام را به تعویق بیاندازم.

برویم در مورد سرزمین مقدس صحبت کنیم. مسئول کافه یک آقای همجنس‌گرای لاغر است که دور سرش دستمال می‌بندد. اسمش را هیچ وقت نپرسیده‌ام ولی زیاد با هم صحبت کرده‌ایم. می‌تواند در مورد انواع و اقسام قهوه‌هایی که هر کدام در فلاسک‌های مجزا بر روی یک میز چوبی قرار گرفته توضیح مفصل بدهد. از من می‌پرسد برای نوشیدن قهوه ماگ را ترجیح می‌دهم یا لیوان یک بار مصرف. ماگ را ترجیح می‌دهم. و بعد به سراغ فلاسک قهوه‌ی معمولی می‌روم. گاهی کیک کدو هم سفارش می‌دهم. بگذارید یک مقدار از کیک کدو دفاع کنم. من هم مثل شما فکر می‌کردم چقدر باید ابلهانه باشد که آدم با کدو کیک درست کند. من خودم یکی از متنفران کدو بوده و هستم. اما یک بار در یک مهمانی مجبور شدم از سر تعارف آن را امتحان کنم. از همان روز بود که جزئی از طرفداران پر و پا قرص کیک کدو شدم.

چند روز اخیر روی تخته سیاه گوشه‌ی کافه نوشته شده است «این هفته قبل از اینکه برای تعطیلات کریسمس به خرید بروید در کافه‌ی ما بین ساعت 8 صبح تا یک بعد از ظهر توقفی داشته باشید و مقداری گراتین سیب‌زمینی و لوبیا، برنج و نان ذرت برای صبحانه یا ناهار صرف کنید. برای خرید کردن به سوخت نیاز دارید!»

این روزها همچنان مثل بچه‌های هفت و هشت ساله آرزو و ایده‌ی جدید به سرم می‌زند. در حال حاضر دوست دارم فیلمساز بشوم. چند تا ایده‌ی خوب برای ساختن فیلم مستند دارم. احساس می‌کنم باید دوربین دستم بگیرم و شروع کنم به ساختن فیلم. بعد تازه دلم می‌خواهد یک نشریه درست و حسابی هم داشته باشم. همین‌ها فعلن. آها راستی بگذارید این هم به شما بگویم. امروز رئیسم مرا برای شام کریسمس به یک رستوران خیلی مجلل در مرکز سینت لوئیس دعوت کرد. کارکنان شرکت ما آمده بودند و کارکنان شرکت خواهر. شرکت ما یعنی شرکتی که تابستان در آن کار می‌کردم و حالا قرار است بعد از تمام شدن درس دوباره به آنجا برگردم. سی چهل نفر بودیم و در قسمت وی آی پی برایمان جا رزرو شده بود. گارسون‌ها همینجور می‌آمدند و می‌رفتند و سفارش می‌گرفتند و غذا و نوشیدنی می‌آوردند. من در یک لذت مدام فرو رفته بودم. همه چیز خیلی خوب بود و آدم‌های آنجا مرا دوست داشتند و به من توجه می‌کردند. تمام آن کارمندهایی که در ساعات اداری پشت میزهای شرکت بغ می‌کنند و مثل حلیم پشت کامپیوترشان ولو می‌شوند تبدیل شده بودند به یک سری آدم‌های کول و خوش رنگ و لعاب. یک قسمت از ماجرا که باعث افزایش حس وی آی پی بودنم شد این بود که من و رئیسم و رئیس شرکت خواهر در یک صحنه کنار هم نشسته بودیم و یک گفتگوی سه نفره تشکیل داده بودیم. رئیس شرکت خواهر که اسمش کوین است داشت با هیجان برای ما تعریف می‌کرد که یک پروژه‌ی بیست میلیون دلاری گرفته است و فلان قدر سود دارد و این‌ها. بعد من نوشابه‌ام را قلب قلب می‌نوشیدم و بهش تبریک می‌گفتم.


برچسب‌: نان فیکشن
گ ف | جمعه 1393/09/28 |
 26
برنامه 26 رادیو گوریل فهیم


برچسب‌: رادیو گوریل
گ ف | جمعه 1393/09/21 |

آبان 1385 وقتی بود که نوشتن این وبلاگ را شروع کردم. حالا نه سال است که از نوشتن این وبلاگ می گذرد. در واقع ‏وبلاگ‌نویسی را سال 1383 شروع کردم. یک وبلاگ خیلی خوب داشتم. اسمش را از یکی از شعرهای شل سیلور استاین گرفته ‏بودم: کمی نوازشم کن. هنوز هم هست. می‌توانید در اینجا* آن را بخوانید. یک سری از دوستانم آنجا را دنبال می‌کردند و به همین ‏خاطر نمی‌توانستم با خیال راحت بنویسم. برای فرار از خودسانسوری گوریل فهیم را درست کردم. تا چند وقت پیش وقتی ازم ‏می‌پرسیدند چرا گوریل فهیم، واقعن نمی‌دانستم چه جوابی باید بدهم. یکی از روزهای آبان 1385 چنین ترکیبی به نظرم خوشایند ‏آمد و به خاطر همین اسم وبلاگ را گوریل فهیم گذاشتم. ولی اگر الآن از من بپرسید چرا گوریل فهیم؟، برایتان جمله‌ای از امیل ‏سیوران نویسنده‌ی رومانیایی را نقل می‌کنم که یکی از دوستان شاعرم برایم نقل کرده بود: ‏
‏"غم بی کرانی که از نگاه گوریل ها ساطع می شود ‏
جانوری عزادار
من از تبار نگاه او هستم"‏ 

بعدها دوباره از آن تنهایی دنج وبلاگی بیرون آمدم. با خیلی‌ها ارتباط برقرار کردم و خیلی از دوستان دنیای واقعی‌ام هم اینجا را ‏خواندند. برای همین دوباره خودسانسوری شروع به جویدن نوشته‌هایم کرد. تازه فهمیده‌ام که باید با خودسانسوری کنار آمد. حتی ‏اگر تو دفترچه‌ی یادداشت شخصی‌ام هم بنویسم مجبورم خودسانسوری کنم، چون ممکن است یکی از نزدیکانم دفترچه را ‏ناخودآگاه باز کند و شروع به خواندن نوشته‌های کثیف سانسور نشده‌ام کند. بله، نوشته‌های من ممکن است خیلی کثیف باشد. ‏چونکه ذهنم خیلی کثیف است. کثیف خوب البته. پر از اغتشاشات و تلاطمات است. و ممکن است خیلی‌ها آن را برنتابند. آرزویم ‏این بود که همه‌شان را می‌نوشتم. ولی الآن مجبورم موقع خواب توی دلم آن‌ها را مرور کنم. ‏ 

قبلن‌ها در وبلاگم مخاطبان بیشتری داشتم. الآن احساس می‌کنم تعداد کسانی که اینجا را می‌خوانند کم شده است. یکی از دلایلش ‏شاید این باشد که خودسانسوری‌ام زیاد شده است. یکی دیگر از دلایلش هم این است که وبلاگ جایش را به شبکه‌های اجتماعی داده ‏است. ولی من آدم کلاسیکی هستم. یعنی دوست دارم آدم کلاسیکی باشم و همچنان به وبلاگ‌نویسی به عنوان یک آکسیون ‏کلاسیک ادامه بدهم. مثل پیرمردی که در یک باند گمنام در یک بار دورافتاده تا آخر عمرش ساکسیفون می‌نوازد؛ حتی اگر تنها ‏یک نفر پشت پیشخوان بار نشسته باشد و به اجرای نوازنده‌ی ساکسیفون گوش بدهد.‏

‏*‏
http://sia.parsiblog.com/Archive/1‎


برچسب‌: روزانه
گ ف | جمعه 1393/08/23 |

کوبانی یک پری چشم‌آبی زیبارو بود که برای خنده‌هایش قصیده‌ها سروده شد، ولی هیچکس برای نجاتش از چنگال دیو بیابان افسار نبست.


برچسب‌: مینیمال
گ ف | دوشنبه 1393/07/21 |

فردا دارم به شیکاگو می‌روم. چهار ساعت رانندگی و بعد رسیدن به شهری که از آن می‌ترسم. شیکاگو برایم ترسناک است. مثل ‏تهران یک جور حس بی در و پیکری دارد. برای دو سال اولی که در تهران زندگی کردم هم همین حس را داشتم. از بزرگی، ‏شلوغی، بزرگراه‌های تو در تو و آدم‌های غریبه می‌ترسیدم. زیادی برایم بزرگ بود. احساس می‌کردم همه می‌خواهند به من ‏حمله‌ور شوند. من آن موقع یک نوجوان 18 ساله‌ی عاشق‌پیشه بودم که هزار جور مشکل خانوادگی، مالی و تحصیلی از سر و ‏کولم بالا می‌رفت. حالا شیکاگو تهران‌گونه می‌خواهد روی سر من خراب شود. با باجه‌های نامتناهی عوارض در بزرگراه‌ها تا ‏پارکینگ‌های بیست دلاری مرکز شهر. بعد از یک سال زندگی در یک ناحیه‌ی خلوت و ساکت، تحمل شلوغی گروتسک‌وار آنجا ‏برایم سخت است. ‏

امروز استادم مرا به دفتر کارش فراخواند. پشت میزش نشستم و بعد قراردادی را که ماه پیش با او امضا زده بودم جلویم گذاشت. ‏گفت: "آن‌ها (ریاست دانشگاه) موافق نمی‌کنند که حقوق اینقدری بگیری. هر چقدر توی این سه روز با آن‌ها چانه زدم باز هم قبول ‏نکردند. این یعنی اینکه باید قرارداد جدید امضا بزنی. سیصد دلار کمتر." بهش گفتم: "چجوری ممکن است، پول من را که آن‌ها ‏نمی‌دهند، یک شرکت بیرون از دانشگاه دارد حقوقم را می‌دهد." گفت: "می‌دانم، ولی قبول نمی‌کنند، می‌گویند نرخش برای دانشگاه ‏ما زیادی است". از اتاقش بیرون زدم و مستقیما به سمت ساختمان ریاست دانشگاه رفتم. به یکی‌شان ماجرا را گفتم. با همان لبخند ‏ربات‌گونه‌ی آمریکایی گفت "درک می‌کنم، واقعا غم‌انگیز است که می‌خواهند حقوقتان را کم کنند ولی نمی‌شود کاری کرد." ‏

کلن اینجوری است، لبخند می‌زنند و آرام صحبت می‌کنند، شرایط آدم را "درک" می‌کنند ولی همین خواهد بود که هست!‏

خلاصه، از دفتر رئیس دانشگاه بیرون آمدم و مستقیم به استارباکس رفتم و یک قهوه سفارش دادم: دو دلار و چهل و پنج سنت. نشستم و به آینده‌ی نه چندان ‏دوردست فکر کردم که باید در همینجا اعلام ورشکستگی کنم. بیشتر از دو سوم پولی که با خودم آورده بودم تمام شده است و چند ‏ماه دیگر هم احتمالن ذخیره‌ی کنونی‌ام تمام می‌شود. بعد باید اول هر ماه هر روز حسابم را چک کنم تا ببینم دانشگاه چندرغاز ‏حقوقم را واریز کرده است یا نه. نمی‌دانم چرا پول‌های آدم ناپدید می‌شود. حسابم را چک می‌کنم و می‌بینم همینجوری چهل دلار ‏پنجاه دلار مثل نقل و نبات از حسابم کم شده است. ‏

اندوهگین نیستم. مطمئن هستم از گشنگی نمی‌میرم. حتی اگر ورشکست شوم می‌توانم از والمارت هر بوم را به پنج دلار بخرم، با رنگ اکرلیک نقاشی بکشم و هر کدام را در صفحه‌ی فیسبوک خرده‌فروشی شهر کوچکمان ده دلار بفروشم. می‌توانم تارم را بفروشم و اجاره‌ی عقب افتاده‌ی آپارتمانم را بدهم. حتی اگر تارم را بفروشم باز هم می‌توانم از طریق اینترنت رایگان دانشگاه به تار محمدرضا لطفی، مجید درخشانی و نغمه مرادآبادی گوش بدهم.  به نظرم بعد از اعلام رسمی ورشکستگی‌ام در همین محل دوباره نویسنده‌ی درونم از خواب بیدار می‌شود و ‏شروع می‌کند به نوشتن یک رمان خوب. برای نگارش رمان‌های خوب یا باید شکست عشقی بخورید یا ورشکست شوید. همین و ‏تمام. ‏

با توجه به عکس بالا به نظرتان تابلوهایم را ده دلار می‌خرند؟

*عنوان از کتاب "سفر آمریکا" نوشته‌ی جلال آل احمد است.


برچسب‌: نیم فیکشن
گ ف | جمعه 1393/07/04 |
 
مطالب قدیمی‌تر